در روزهایی که سایهٔ جنگ دوباره بر سر ایران و خاورمیانه سنگینی میکند، هر صدایی که خواهان توقف خشونت و بازگشت به دیپلماسی باشد، در اصل صدایی ضروری است. نامهای که از سوی ائتلاف «همگامی» خطاب به دولت ایالات متحده، کنگره آمریکا، دیوان عالی و پارلمان اروپا منتشر شده نیز در همین چارچوب قرار میگیرد: هشداری درباره خطر گسترش جنگ، فروپاشی دولتها و بیثباتی منطقه.
اما پرسش مهم این است: آیا چنین متنی واقعاً بیانیهای سیاسی در دفاع از صلح است، یا صرفاً هشداری محتاطانه به قدرتها برای مدیریت بهتر بحران؟
نگاهی دقیقتر نشان میدهد که این نامه، با وجود نیت صلحطلبانهاش، در چند سطح اساسی گرفتار محافظهکاری سیاسی و فقر تحلیلی است.
نامه حمله نظامی آمریکا و اسرائیل را نقض قوانین بینالمللی میداند. این موضع درست است. اما متن به شکل قابل توجهی از توضیح منطق واقعی چنین جنگهایی پرهیز میکند.
در جهان امروز، جنگها کمتر به نام فتح سرزمین آغاز میشوند. آنها اغلب در قالب پروژههایی برای «ثبات منطقهای»، «امنیت جهانی» یا «دموکراسی» عرضه میشوند، در حالی که در عمل بخشی از رقابتهای ژئوپولیتیک قدرتهای بزرگ هستند.
بدون اشاره به این ساختار قدرت، محکوم کردن جنگ به سطح یک اعتراض اخلاقی تقلیل مییابد. جنگ نه یک حادثهٔ ناگهانی، بلکه ادامهٔ سیاست با ابزارهای خشنتر است؛ واقعیتی که از زمان تحلیل کلاسیک کاریل فون کلاوزِویتس تا امروز بارها تکرار شده است.
نامه «همگامی» اما از این سطح تحلیل عبور نمیکند.
در بخشی از متن گفته میشود که مردم ایران طی دهههای گذشته با اعتراضهای گسترده نشان دادهاند که خواهان جمهوری اسلامی نیستند. این جمله درست است، اما پس از آن مردم ایران عملاً از صحنه حذف میشوند.
در باقی متن، بازیگران اصلی عبارتاند از:
-
دولت آمریکا
-
دولت اسرائیل
-
ساختار دولت ایران
-
قدرتهای منطقهای
مردم تنها به عنوان قربانیان جنگ دیده میشوند، نه به عنوان کنشگران سیاسی.
این دقیقاً همان مشکلی است که سالها سیاست ایران را گرفتار کرده است: تصور اینکه سرنوشت کشور نه در میدان جامعه، بلکه در اتاقهای فکر و تصمیمگیری قدرتهای داخلی و خارجی تعیین میشود.
در حالی که تجربههای تاریخی نشان دادهاند که تغییرات پایدار تنها زمانی رخ میدهند که جامعه خود به نیروی تغییر تبدیل شود.
یکی از محورهای اصلی نامه هشدار درباره خطر «تجزیه ایران» و درگیریهای قومی است. متن با اشاره به «موزاییک قومی» کشور، احتمال میدهد که جنگ خارجی به تشدید شکافهای قومی و حتی جنگ داخلی منجر شود.
این نگرانی بیپایه نیست. تجربههای عراق و لیبی نشان دادهاند که فروپاشی دولتها میتواند به خشونتهای گسترده منجر شود؛ نمونههایی که پس از سرنگونی حکومتهای صدام و قذافی دیده شد.
اما مشکل در نحوه طرح مسئله است. در این روایت، تنوع قومی عملاً به عنوان یک خطر بالقوه تصویر میشود.
گویی مسئله اصلی وجود ملتها و زبانهای مختلف در ایران است، نه ساختار متمرکز قدرتی که دههها این تنوع را سرکوب کرده است.
در حالی که تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که راه حل پایدار نه در سرکوب تنوع، بلکه در به رسمیت شناختن آن است؛ از طریق ساختارهایی مانند خودگردانی محلی، تمرکززدایی و اشکال مختلف فدرالیسم.
نادیده گرفتن این واقعیت، نقد جنگ را به دفاعی ناخواسته از همان الگوی متمرکز دولت ملی تبدیل میکند که بخش بزرگی از بحرانهای سیاسی ایران از آن ناشی شده است.
در نامه تقریباً هیچ اشارهای به پیامدهای اجتماعی و اقتصادی جنگ دیده نمیشود.
این غیبت اتفاقی نیست. در بسیاری از متون سیاسی ایران، جنگ همچنان به عنوان مسئلهای ژئوپولیتیک دیده میشود، نه مسئلهای که زندگی روزمره میلیونها انسان را زیر و رو میکند.
اما تجربه تاریخی ساده است: در جنگها ثروتمندان کشور را ترک میکنند، و فقرا در صف پناهندگان، آوارگان و قربانیان قرار میگیرند.
زیرساختهایی که نابود میشوند معمولاً همانهایی هستند که زندگی طبقات فرودست به آنها وابسته است: آب، برق، بیمارستان، مدرسه. بدون در نظر گرفتن این واقعیت، نقد جنگ از بعد اجتماعی آن تهی میشود.
در منطقهای که با بحران شدید آب، فرسایش خاک و تغییرات اقلیمی روبهرو است، جنگ میتواند فاجعهای زیستمحیطی نیز باشد. بمباران پالایشگاهها، تخریب زیرساختهای صنعتی و آلودگی گسترده خاک و آب، اثراتی دارند که گاه دههها باقی میمانند.
با این حال، در نامه حتی یک اشاره به این بعد از بحران دیده نمیشود؛ گویی جنگ تنها مسئلهای سیاسی است، نه فاجعهای چندبعدی که آینده نسلها را تحت تأثیر قرار میدهد.
نکته قابل توجه دیگر این است که نامه تقریباً به طور کامل خطاب به نهادهای قدرت نوشته شده است: رئیسجمهور آمریکا، کنگره، دیوان عالی و پارلمان اروپا. در متن هیچ نشانی از خطاب به جنبشهای صلح، جامعه مدنی یا افکار عمومی جهانی دیده نمیشود. در نتیجه، متن بیشتر شبیه یک لابی سیاسی محترمانه است تا بیانیهای برای بسیج نیروهای اجتماعی علیه جنگ. نگاهی به قدرت و نه به توده مردم!
صلح اگر تنها به معنای توقف موقت جنگ باشد، صلحی شکننده است. تجربه خاورمیانه بارها نشان داده است که بدون دموکراسی، عدالت اجتماعی و به رسمیت شناختن تنوعهای فرهنگی و ملی، هیچ صلح پایداری شکل نمیگیرد.
برای ایران، صلح واقعی تنها در صورتی پایدار خواهد بود که با چند اصل اساسی همراه شود:
-
حق تعیین سرنوشت مردم
-
برابری حقوقی همه شهروندان و ملتها
-
عدالت اجتماعی
-
حفاظت از محیط زیست
بیتوجهی به این اصول، صلح را به فاصلهای کوتاه میان دو بحران تبدیل میکند.
نامه «همگامی» با وجود نیت صلحطلبانهاش، از طرح این پرسشهای اساسی پرهیز میکند. نتیجه متنی است که جنگ را نمیخواهد، اما هنوز جرأت آن را ندارد که از ریشههای عمیقتر بیعدالتی و قدرت سخن بگوید.
و بدون این جرأت، صلح نیز بیشتر به یک آرزو شبیه میشود تا یک پروژهٔ سیاسی!
افزودن دیدگاه جدید