دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹ - ۳ اوت ۲۰۲۰

مهاجرت - قسمت بیستم: داستان کفش تق تقی

۱۲ مرداد ۱۳۹۹

به یاد دارم پسر جوانی از هم شهری های من را که از کودکی او را می شناختم و با برادرش که مسئول زنجان بود دوستی قدیمی داشتم، از باکو برای کار مرز به کابل فرستادند و از کابل به مرز. شبی که در کابل بود او را برای شام دعوت کردم. بسیار جوان بود و با هوش از هر دری سخن رفت؛ صمیمانه دلم می سوخت که چنین جوانی را در این کشمکش به افغانستان فرستاده اند برای برنامه هائی که هیچ توجیهی نداشت.

مرز و نقش آن در کشمکش های جناحی

همراه با جا افتادن دفترسازمان بخش مربوط به مرزهم جا افتاده بود. اما به خاطر حساس بودن کار این بخش که وظیفه ارتباط گیری با تشکیلات داخل کشور، انتقال افراد از ایران و بلعکس، سازماندهی دیدار افرادی از رهبری با افراد سازمانی داخل کشور، در نیمروز داشت! فعالیت این بخش مطلقاً در کمیته کابل طرح نمی شد و ما هم هرگز در کار آن ها کنجکاوی نمی کردیم .

البته جدا از نیمروز یک زیر مجموعه هم درهرات درست شده بود. اما وظایف آنها بسیار محدود و در حد قبول و شناسائی افرادی که از طریق هرات وارد افغانستان می شدند بود، و هیچ گونه تماسی باتشکیلات داخل ایران نداشتند.

کار در مرز کاری سخت و پُرمسئولیت بود؛ علی الخصوص که بیشتر این رفت آمد ها از طریق بلوج هائی که در کار قاچاق بودندصورت می گرفت، و بایستی که حواس مسئول این بخش شیشدانگ جمع می بود.

من بشخصه نمی توانستم یک روز در چنین رابطه ای باشم. به هرحال سال ها کار افرادکه حال کادر های قدیمی شده بودند، این امکان را به مسئولان داده بود که توانائی های افراد را بسنجند و در همان راستا به کار بگمارند. گمارده شدنی که بیشترین سنگینی آن بردوش همسران بود. همسرانی که گاه می شد ماه ها همسر خود را نبینند. مهاجرت در مهاجرت. چرا که امکان زندگی خانوادگی در شهری مانند نیمروز نبود و رفت آمد مرتب و زود به زودهم امکان ناپذیر.

منزل رفیقی که مسئولیت مرز را داشت در راهروی ما در طبقه چهارم بود. همیشه تحسینن می کردم صبر و بردباری همسر ایشان را که سرور نام داشت. پزشک بود و تنها عضو زن کمیته کابل و من کمتر زنی به منظبطی او دیده ام از خانواده ای مرفه بود اما قادر به تحمل بی سر وصدای مشکلات.

به همه کار می رسید. دو بچه را همیشه بموقع و تر و تمیز برای کودکستان آماده می کرد؛ وظایف خود درکمیته کابل را به دقت انجام می داد و وقت می کرد وب ه کارهای هنری از نقاشی گرفته تا گلدوزی نیز می رسید.

نمی دانم در ذات مسئولیت هائی که با مسئله امنیت گره می خورد چه معجونی است که نوعی برتری و نگاه مستقل فرا تشکیلاتی را در افراد ایجاد می کند. داستان مرز ما هم بری از این گونه حق به جانبی و خود را محق دانستن بچه های مرز نسبت به دیگر اعضای سازمان در کابل نبود .

عملاً وقتی بچه های مرز به کابل می آمدند انتظار سرویس بیشتری فرضاً از دفتر داشتند و طوری که گاه مایه اصطکاک می گردید. امکانات ترانسپورتی محدود بود که عمدتاً هم در خدمت جمع آوری بولتن بردن و آوردن بچه ها به کودکستان و سازماندهی خرید و یا رفتن به شورای وزیران و غیره بود. کارهائی که از طریق دو ماشین سواری صورت می گرفت.

وقتی مسئول مرز که عضو کمیته کابل هم بود از مرز برای چند روزی به کابل می آمد می خواست که یک ماشین در اختیار وی باشد و توضحی هم داده نمی شد؛ گاه مخالفت مسئول دفتر منجر به ناراحتی می گردید و گلایه که کمیته کابل باید رفع و رجوع می کرد.

بخصوص با عمیق تر شدن درگیری چپ و راست در تاشکند، در بین رهبری این صف بندی و ایستادن در یمین و یسار، شکل گرفت. البته نه به غلظت تاشکند و باکو .

به دلایل زیاد که مهم ترین آن مشغول بودن اعضا به کار در جامعه و تماس دائم با مسائل روزمره افغانستان بود. چرا که ما در گود بودیم. محدود بودن افراد رهبری در کابل و کار زیاد امکان یاری گیری را کم می کرد و گمانم نقش میانه روها در کمیته کابل من،دکتر حجت و مازیار، مانع از شدت گیری آن می شد.

اما مرز شوخی بردار نبود هرجریان فکری تلاش داشت اهرم مرز را در دست خود داشته باشد؛ لذا مرز و افراد سازمانی مشغول در مرز یک پای ثابت این کشمکش بودند.

خاطره برای خنده ای کوتاه. دوری پدران مشغول در مرز و دلتنگی بچه گاه باعث می شد که برخی پدران موقع برگشت از بازارچه های مرزی هدیه ای کوچک برای فرزندان خود بگیرند. کفش تق تقی از جمله این سوقاتی ها بود. کفشی ارزان قیمت اما با پاشنه های نیمچه بلند و تزئین یافته برای دختر بچه های چهار، پنج ساله.

یکی از بچه های بلوچ مسئول در مرز که منزلشان درست در بلاک روبروی ما بود برای دختر خودش جفتی از این کفشها را آورده بود که وقتی می پوشید و تق تق کنان در مقابل خانه ما راه می رفت قند در دل دختر من آب می شد. اصرار که من هم کفش تق تقی میخواهم. امکان برای ما نبود چون چنین در خواستی باید شامل همه دختربچه ها میشد .

بعد از ظهری بود دیدم یکی از دوستان دست دخترم را گرفته با کیسه ای به خانه آمد و گفت: این کفشهایتان را بگیر! ما جلسه بودیم، دیدیم مریم کشان کشان این کیسه پر از کفش های مادرش و تو را با کفش های خودش آورده ریخت و سط راهرو و به دختر صاحب خانه گفت: "بیا تمام این کفش ها مال تو، فقط آن کفش های تق تقی خودت را بده تا من هم پوشم ".

خنده و خاطره کفش های تق تقی که پوشیدنش میسر نشد و جوابش گویا فردا در کودکستان با گازگرفتن محکم مریم ازصاحب کفش تق تقی داده شده بود.

مسئول مرز درارتباط با بهزاد کریمی بود، و گاه رهبرانی که از تاشکند می آمدند در جناح چپ و تعداد دیگری بخصوص بچه های بلوچ درطرف راست و بر آیند این کشمکش نوعی به حساب نیآوردن مسئولان کابل بود.

رفیق مسئول مرز با تمام سابقه طولانی دوستی که به دانشگاه تبریز و فعالیت در سازمان بر می گشت، در این دوره عملاً رابطه ما به سردی رفت. طوری که در عمل ما حتی در کمیته کابل نیز نمی توانستیم زبان مشترکی داشته باشیم. بچه های مرز خود را یک سر و گردن بالاتر از بچه هایی کابل می دانستند.

به یاد دارم پسر جوانی از هم شهری های من را که از کودکی او را می شناختم و با برادرش که مسئول زنجان بود دوستی قدیمی داشتم، از باکو برای کار مرز به کابل فرستادند و از کابل به مرز. شبی که در کابل بود او را برای شام دعوت کردم. بسیار جوان بود و با هوش از هر دری سخن رفت؛ صمیمانه دلم می سوخت که چنین جوانی را در این کشمکش به افغانستان فرستاده اند برای برنامه هائی که هیچ توجیهی نداشت.

جوان بود وقت درس خواندن؛ صحبت را کشاندم به این که این جا واقعاً هیچ خبری نیست؛ زور آزمائی افرادی است در بالا و خرد شدن افرادی در پائین! من فکر می کنم خودت را زیاد درگیر این جناح بندی ها نکن بیا برو درست را بخوان امکان این هست که بروی در مسکو رشته مورد علاقه ات را بخوانی!

گوش کرد و گاه به تائید سر تکان داد. گفتم من سخت مشغولم! روزنامه، رادیو درس همسرم و بچه. اما تو در بهترین وضعیت ممکن هستی من هرکاری از دستم بیاید کوتاهی نخواهم کرد.

دو روز بعد به من اخطار جدی شد که نبایستی زیر پای بچه های جوان بنشینی و آن ها را از کار دلسرد کنی! این موضع لیبرالی راخودت داری بس است. سخت غمگین شدم؛ نه به خاطر خود که می دانستم پیامدی ندارد چون با موضعی که داشتم سردوشی از هیچ طرف نمی گرفتم. سرم به کارم بود. اما آینده یک جوان در چهار دیواری یک شهر دور افتاده تنها بخاطر یار و یار کشی به بازی گرفته شده بود.

او دیگر به خانه ما نیامد.

داستان این یار کشی و خط وخط بازی که تا پلنوم وسیع ابعاد گسترده ای یافت و عملاً برای خوابانیدن مچ طرف مقابل به آوردن مسئولان داخل ایران به پلنوم وسیع منجر گردید و آن فاجعه تلخ را بعد از بازگشت آن ها به ایران بوحود آورد! داستانی طولانی و عبرت انگیز است که باید گفته شود.

در این روزهای پیرانه سری بر می گردم به پشت سر می نگرم به کارهای عحیبی که از رهبران و تا حدی از ما سر می زد که در طبله هیچ عطاری نمی توان یافت. کارهائی که من بخش زیادی از آن را به خود خواهی روشنفکران عمدتاً سیاسی نسبت می دهم که همیشه خود را محق می دانیم و تراوشات پراکنده ذهنی خود را آیاتی برای هدایت جامعه. بیماری مزمنی که هنوز داریم.

در تمام مسیر رفته متاسفانه بسیار موارد کمی هست که تصمیمات بر آمده بربستری عمیق وژرف منطبق بر آینده نگری و به دور از دسته بندی های ادواری و گروهی باشد. در این منم کردن های فردی، گروهی و تصوری که رهبری از خود داشت، گاه چنان اعمال خود خواهانه ای در ذهنشان شکل می گرفت و به عمل در می آمد که کودکان دبستانی را هم می توانست به تعحب و خنده وا دارد. اما برای ما مهم نبود و نمی دیدیم برای رساندن مطلبی به داخل که واقعا هیچ پشتوانه علمی و تدقیق شده ای نداشت، به چه کار ها، راه ها و رفتارهائی که متوسل نمی شدیم؛ که قابل تصور نیست. جان، زندگی و خانواده افراد در این تک و پاتک بین دو گروه، بازیچه ای بیش نبود .

ادامه دارد.

افزودن دیدگاه جدید