چهارشنبه ۰۷ آبان ۱۳۹۹ - ۲۸ اکتبر ۲۰۲۰

مهاجرت - بخش هجدهم: فرهنگی مشترک که از سختی مهاجرت می کاست!

۰۹ مرداد ۱۳۹۹

نان کابل برایمان نانی آشنا بود! شبیه نان تافتون تهران.نانوائی که صبح اول وقت سراغش می رفتیم، نانی گرم که تازه از تنور درمی آمد و صاحب نانوائی نشسته برسکو ازبین آن همه جمعیت می گفت "مهمان ایرانی چند تا نان می خواهی"؟ دیگران با محبت نانت را دست بدست به تو می رساندند. امری که با تمام اصرارمان بر ایستادن در صف، بارها و بارها تکرارمی شد.

هراسی که روزهای اول از غربت و تنهائی بود با اضافه شدن تعداد اعضای سازمان و رفتن برسرکار و تماس بیشتر با جامعه و مردم، همراه حمایت همه حانبه مهماندارنمان، جای خود را به آرامش و هماهنگ شدن با محیط تازه می داد.

شاید ما تنها بخش مهاجرینی بودیم که از روز اول به دلیل نداشتن مشکل زبان، به راحتی قادر به حل مشکلات روزمره و سامان دهی زندگی خود بدون نیاز به مترجم و یا گذراندان کورس های زبان شدیم .

بالعکس زبان فارسی ما خوشایند مردم کوچه و بازاربود. بخصوص بخشی از کسبه که در ایران کار کرده بودند و برعکس زمان حال، تجربه خوبی از ایران داشتند. هنوز انقلاب اسلامی نتوانسته بود در بین مردم افغانستان و مردم ایران این همه فاصله و گاه نفرت بیانگیزد. هنوز این روح شرارت چه در داخل ایران و چه در مرزهای خارج از ایران چادر سیاه خود نگشوده، و هنوز صدور انقلاب اسلامی شکل عملی به خود نگرفته، و قادر به صدور تروریست های اسلامی نگردیده بود.

تشنج دردرون کشور و منطقه، دامن زدن به اختلاف شیعه وسنی ، ترورها و اعزام صد ها مبلغ در شکل های مختلف تازه داشت شکل می گرفت.

بیشتر مردمی که ما با آن ها بر خورد داشتیم، یا خود خاطره عینی خوبی از ایران داشتند، و یا از طریق برنامه های تلویزیونی، ایران برایشان جذابیت داشت. واقعاً هیچ خط قاصلی بین خود و مردم ایران نمی دیدند. فرهنگ بسیار نزدیک و مشترک، زبان این کلید عمومی برای گشودن ارتباط با جهان پیرموان و نهایت شعر وادب.

ایستادن حضرت حافظ بر درگاه تاریخی دو کشور که گرم نشاندن درخت دوستی و کندن نهال دشمنی بود و جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر می نهاد! همراه با مولانای بلخی که نیمی از ترکستان بود و نیمی از فرغانه، نیمی زآب گل بود و نیمی زجان دل، جان های ما را در آن غربت به هم پیوند می داد.

فرهنگی که حکمت سعدی طی قرنها دهان بدهان گشته و در نگاه مشترک به زندگی بی آن که بدانیم نقش تلطیف کننده و مدبررا خود نهاده بود. از کشته شدن سهراب به دست پدر و کشته شدن سیاوش به دست افراسیاب ما همان انذاره غمگین می شدیم که یک روستائی نشسته در مجلس شاهنامه خوانی یک ریش سفید ده در بدخشان . بنای عظیمی که رنج سی ساله پیر توس آنرا پی افکنده بود. بنائی مصون مانده از گزند باد و باران؛ تا امروز ما فرسنگ ها دور از وطن، بر آن گنجینه تکیه کنیم، آرامش یابیم و به زبانی مشترک سخن گوئیم.

زخمه هنرمندانه برتارهای حسی درون از طریق موسیقی، چه پل زیبائی برای عبور از قلب های یکدیگر می ساخت! این نعمتی بود که در آن روزهای تلخ در بدری در روزهای تلخ جنگ تحمیل شده برافغانستان بر ما ارزانی شده بود.

واقعاً مانند دیدن یک رویاست، که هنوز یک ماهی از حضورمان در کابل نمی گذشت که نخستین مطلب من درروزنامه حقیقت انقلاب ثور، که مصاحبه با یک زن در گروه سواد آموزی بود به چاپ رسید و بعد چند ماه تمام افرادی که به کابل آمده بودند، بر سرزندگی خود سامان یافتند . نان کابل برایمان نانی آشنا بود! شبیه نان تافتون تهران.نانوائی که صبح اول وقت سراغش می رفتیم، نانی گرم که تازه از تنور درمی آمد و صاحب نانوائی نشسته برسکو ازبین آن همه جمعیت می گفت "مهمان ایرانی چند تا نان می خواهی"؟ دیگران با محبت نانت را دست بدست به تو می رساندند. امری که با تمام اصرارمان بر ایستادن در صف، بارها و بارها تکرارمی شد.

مردی روستائی که شاید تنها ثروت زندگیش دوخورجین نارنگی بود که بر پشت خر خود نهاده و در سر بازارمی فروخت وقتی می پرسیدی "گیلوئی چند"؟ فرضاً پانزده افغانی بجای این که بگوئی طول کن! "می گفتی" یک کیلواز این نارنگی بکش"! ایرانی بودنمان را می فهمید. به دقت نگاهت می کرد؛ "آقای ایرانی من ازشما پیسه نمی گیرم"! اصرار از ما امتناع از او و نهایت رضایت به قیمت خرید.(پیسه یعنی پول)

این گونه برخورد ها درکنار رابطه انسانی و صمیمانه دفتر سازمان با مسائل روزمره خانواده ها فضای بسیار آرام و توأم با دوستی و احترام را بوجود آورده بود. بخصوص آمدن و اضافه شدن «دکتر حجت» به جمع کمیته کابل و گرفتن مسئولیت کمیته کابل و دفتر با سعه صدر همراه با متانت برخوردی که داشت، همراه با مسئولیت داخلی دفتر توسط رفیق تقی گیلانی به مجموعه آرامش می داد.

حضور دکتر حجت در کمیته کابل از دُگمی برخوردهای تشکیلاتی می کاست. هر چند که گاه حضور ما دو نفر زیرعنوان "لیبرال ها"، "بین دو صندلی چپ و راست نشسته ها"، مورد تمسخر قرارمی گرفت؛ اما اعتقاد ما به تعادل و دور نگاه داشتن خانواده ها از برخورد های چپ و راست که انصافا اکثریت قریب به اتفاق اعضای کمیته کابل با آن موافق بودند، توانست در تداوم خود باعث جلوگیری از انشقاق و سخت کردن روابط درون خانواده ها شود!

مدت چند سال تشکیلات سازمان در کابل تا شدت گرفتن برخورد چپ و راست شکل گرفته در رهبری که متأسفانه باعث تشنج در تاشکند، باکو و ترکمنستان شده بود، به دور از جبهه بندی، لشگرکشی و جا بجائی افراد هم نظرکه ازنقاط مختلف در راستای نیروگیری، هر کدام از جناح های مختلف صورت می گرفت، و لطمات جدی به خانواده ها و کلاً ما مهاجرین وارد می ساخت، توانست به دور ازاین تشنجات، فضای سالم و دوستانه خود را حفظ کند.

یاد گرفتیم از تمسخری که تحت عنوان بی سوادی و دور ماندن ما از تغییرات از طرف بعضی افراد سخت به هیجان آمده، به ما وارد می شد، بغصی در دل نگیریم! تلاش کنیم که لطمات کمتری به هم وارد کنم، تا فردا که این تب وتاب فرو نشست، از نگاه کردن بر چهره یکدیگر شرمنده نگردیم.

چالشی جدی برای کمیته کابل و دوستانی خارج از کمیته کابل، جهت دورنگاه داشتن خانواده ها از این تقابل و رفتن پشت این فرد یا آن فرد که هیچ ریشه عمیق فکری و عملی نهادینه شده ای نداشت.

بروز این در گیری ها حداقل برای من یاد آور همان برخوردهای تنگ نظرانه گروهی بود. یاد آور منیت ها شخصی، جایگاهی همراه باگروه های زنده باد و مرده باد گوی، پیچیده شده در زرورق بر خورد ایدئولوژیک.

به نظر می رسید که متأسفانه هنوز زمان هیچگونه پختگی به بیشتر رهبران ما نداده بود.

ادامه دارد

افزودن دیدگاه جدید