چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ - ۲۰ اکتبر ۲۰۲۱

رحمان

در شناسنامهِ کار
جان میکنی،
تا، غارت شوی!
جانت را به گروگان گرفتند
نفس بکشی وُ
زنده بمانی
منتظریم
ناگاه دوستی،
از آن سویِ ابر و باد و آب
آرام از پشتِ خط
خبر خوب را،
در گوشمان نجوا کند
وری در درونش، شعله می کشد،
پرتو نور در چشمانش
از دردهای نشسته بر شانه هایش
نمی کاهد
با اندوه فرونشسته وُ
خاموش در جانِ خویش
بِسان خیل خسته گانِ پگاه،
با قلبی به سرخی شفق
در راه

زمانی که باد زوزه کشان

از آن می گذرد

شاید پیامی از نسترنها

و یاسمن های وطنم برایم بیاورد

که من همواره منتظرش بودم

این روزهای بی رمق و دلگیر و بریده
در جان خویش
روزی به آخر می رسند
و نغمه هایی که از حنجره پرنده
خوش خوان،
پر می کشد
بر شب فلات می نشیند،
و بی گمان به میلاد نور
با نوباوه گان خورشید خواهیم رفت
 
مرگ ما؛
آرزوی تان بود،
اما،
ما ... هر روز از یاخته های
گلهایِ سرخِ سرزمین مان
زاده می شویم

همه دروازه های شهر،

به روی تحجر گشوده شد

و حالا طالب،

از دخمه های تاریخ بازگشته

با ریشی بلند

و اسلحه بر شانه

از روی استخوان هایِ فراموشی

پا بر فرشِ قرمز نهاده

چه روزهای تلخ و شیرینی باهم داشتیم

گپ می زدیم و تو می خندیدی

به چشمانم نگاه می کردی

و می گفتی، این روزها نیز می گذرد

این روزها ...

و ...

آن یک از شب گذشت،

با جانی انباشته از نِفرت وُ

عفونتی چرکین-

مقابل چشمانِ خورشید

جانِ چندین گلِ نورسی را گرفت

که خندهِ عشق و زندگی،

بر لبانشان خشکیده بود

خوزستان!

مادرانی که کودکان یتیم،

به دنیا آوردند

مردانی که در دهانهِ خمپاره و آتش

سوختند،

به خواب رفتند و در دلِ خاکستر و آهن

خاک شدند

حالا بگویید ما با اینها چه کنیم؟