دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹ - ۳ اوت ۲۰۲۰

نامه‌ها

آیا براستی ما خود نمادی مجازی از این تراژدی نیستیم؟ کشته شدن بدست پدری سفاک که به عبث او را رستم زمانه تصور کردیم؟ ضحاکی بود. اما نه؛ ما هر یک می خواستیم که خود رستمی باشیم. آنگاه که یک‌تنه پای به میدان می نهادیم و سودای گشودن هفت‌خوان را داشتیم. آه چه نیروی شگرفی در این فرزانه طوس نهفته است.

ناگهان مهرداد پاکزاد مانند یک خواننده اپرا با صدائی بلند می خواند، قطع می کند، لبخندی می زند:" سعید صدای من چطور است؟ البته می دانی اگر حمزه ویولن بزند من می توانم بخوانم. ببین چه می شود، صدای من و ویولون حمزه و شعر تو." همه می خندیم، حتی سعید که قیافه جدی دارد.

او جزو مادرانی بود که در سال ۶۷ فرزند عزیز و دلبندش به جوخه‌های مرگ سپرده شد و تا زنده بود، سوگوار فرزند باقی ماند و داد این بیداد به جائی نرسید. برعکس، قاتلان فرزندش در جمهوری اسلامی همواره ارتقاء مقام یافتند.

سرداران دیروز به انسان‌هائی عادی بدل شدند که در هر پیچی از زندگی بخشی از یال و کوپالشان فرو می‌ريخت، و زمین سختی خودو راه را بر پاهایشان تحمیل کرد. قدم زدن در ابر باورهای عقیدتی پایان یافته بود و باران های تند همراه باسیلاب در راه بود. زندگی می غرید وشلاق خود را برتنمان فرود می آورد. تنی که دیگر چریک انقلابی نبود.

مادر حبیبی از یکسو به اقتضای مهر مادری و از سوی دیگر با وقوف بر حقانیت مبارزه علیه بی عدالتی ها و ستمگری ها، در سخت ترین ایام، همچون عضوی ثابت قدم و بی نام و نشان، فداکارانه در کنار مبارزان آزادی و عدالت ماند. او تا آخرین دم، با آرزوی نابودی رژیم حاکم، باز شدن درهای بسته و بازگشت فرزند زیست.

در تمامی این سالهای رفاقت و دوستی هیچگاه احساس این را نداشتم، که اختلافات سیاسی و نظری که هر دو میدانستیم که در عرصه هایی با هم اختلاف داریم، سایه بر دوستی و اعتماد عمیق متقابل ما انداخته باشد. یکی از درسهایی که با علی بودن برایم ارزشمند بود، این بود که میتوان با هم اختلاف داشت، اما در عین حال میتوان به هم اعتماد کرد و دوستی و رفاقت را پایدار پاس داشت.

نیچه بعدها تاثیرات و خاطرات جنگ را بصورت: جنون، اراده، و رنج ،وارد ادبیات تحریک کننده و شبه رمانتیک خود نمود. او در مخالفت با فرهنگ مسیحی و فرهنگ پرویسی آلمان و فرهنگ عقلگرایانه عصر روشنگری، به عمده نمودن مفاهیمی مانند- معنای زندگی، غرور جنگ آوری، و فرهنگ تراژدیک پرداخت.

نخستین میتینگ در باغ شمال است. جمعیتی انبوه که عمدتاً معلم، دانشجو، محصل و تعدادی کارگران هوادار و افراد عادی‌اند اما ترکیب جمعیت بیشتر افراد تحصیل‌کرده‌اند و این بر ترسش از صحبت کردن می افزاید. با عاشیق حسن صحبت می کند:" هر وقت کم آوردم بیا و بخوان و فضا را پرشور کن!" لحظات اول کنترلی بر خود ندارد. اما رفته رفته بر خود مسلط می شود.

این در حالی است که در خیلی از کشورهای مبتلا به کرونا هم نظامیان با ابتکار عمل مدیریت بحران کرونا عرصه خیابانها را نیز بدست گرفته اند. آیا عواقب سیاست نئولیبرلیستی چند دهه اخیر و تضعیف نقش مدیریت دولتها، نظامیان را به قدرت بر می گرداند؟

وقتی ما مبارزان خود را به جامعه معرفی نمیکنیم، چه انتظاری از نسل آینده خواهیم داشت که تاریخ چپ خود را بشناسد. ممکن است که برداشت شود که من دارم «شهید پروری» میکنم نه دوستان، آوردن اسامی محدود و در حد بضاعتم که قطعا رفقای دیگر تعداد بیشماری از آنها را می شناسند، برای ثبت در تاریخ و شناخت آیندگان از جنبش چپ مفید خواهد بود.