سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ - ۳ اوت ۲۰۲۱

فرهنگ و هنر

و ...

آن یک از شب گذشت،

با جانی انباشته از نِفرت وُ

عفونتی چرکین-

مقابل چشمانِ خورشید

جانِ چندین گلِ نورسی را گرفت

که خندهِ عشق و زندگی،

بر لبانشان خشکیده بود

از نخل‌هایم دیگر خرما نه؛ آتش می‌روید؛

از چشمان سربین گاومیش‌های غرق در باتلاق‌ها

گلوله‌های عطش می‌جوشد

در حسرت آب،

لب‌هایم ترک می‌خورند در ساحل فرات

و عطش‌ کارون می‌شود در دهان خاک

من گلوله نه؛ آب می‌خواهم

خوزستان!

مادرانی که کودکان یتیم،

به دنیا آوردند

مردانی که در دهانهِ خمپاره و آتش

سوختند،

به خواب رفتند و در دلِ خاکستر و آهن

خاک شدند

حالا بگویید ما با اینها چه کنیم؟

در کجایِ نگاه تو -

رازی مگو،

با ستاره ها دیدند!

که آن سان، تیغ به باغ بارید!

و از میان زمین و آسمان

پلی زدند

با زخمهایی دهان گشوده،

از هزاره ها

که باید از آن می گذشتند

با آثاری از: م. ع. آتش‌سودا - ا. ه. ابتهاج - ا.افرادی - امید - م.امیدی - ر. بابایی - م.بارگاس‌بوسا - ج.بیژنی - ف. پادیاب فومنی - ا.پارسی‌نژاد - م. پورصفری - ع. پیروز - ن. تقوی‌طلب - ع. توده - م. چاکراوارتی - ح. حسینی‌فرد - م. خلیلی - آ. حضرت - ا. رهبر - آ. زیس - ش. زیبا - ح. سربندی - ی. سرید - ا. طبری - پ. عابدی - ک. فرهادی - ع. کوثری - ر. واتس - و دیگران منتشر شد.

حالا من هستم و ...
پایان این نمایش،
و کابوسِ خوابهای شبانه
در روزهای پیش رو ...
و گودالهای پر از استخوان،
که از اعماق زمین دهان گشودند

من هنوز چهره غمگین و متفکر او را وقتی که سیگار می‌کشید، بیاد دارم. چهره زنی که سال‌های سال از کله سحر تا آخرشب کار می کرد وعرق می ریخت. خبرهای شهر را مانند یک خبرنگار حرفه ای نقل میکرد، در عزا و عروسی گاه میرقصید ، گاه به گوشه ای می نشست. اما هرگز گلایه نمی کرد!کسی گریه او را ندید!

کسی که حنجره اش را پاره می کند
چشم فروبسته
و دل سپرده به تاریکی،
فریاد می زند فی امان الله
مُرید است،
فرو مانده درجهلِ مرکب
نمی خواهد بداند که باد
این همه واژه را
بر آخرین جملهِ دروغ رسانده
نمی خواهد بداند
آفتاب از پسِ شب سر خواهد زد

درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.

حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.