فرهنگ و هنر

 - در پی انتشار فراخوانی برای اعتراض عمومی به گرانی‌ها و بازداشت‌های امنیتیِ چند روز اخیر شهرهای خوزستان، اینترنت موبایل در بسیاری از شهرهای این استان قطع یا به شدت کند شد.

سرم را پایین انداختم و به طرف پل خواجو حرکت کردم چند قدمی نرفته بودم که ناگهان سرم را بلند کردم در جلو چشمم صحنه ای دیدم که ناخودآگاه موهای تنم سیخ شد و از تمام سلول های بدنم حرارت خارق العاده ای خارج می شد احساس کردم گر گرفته ام مرد جوان سی و هفت هشت ساله ای با قد بلند و عضلات پیچیده، تا شده، با دست یک کیسه گونی گرفته و درپشت سرش دختر شش هفت ساله ای با صورتی از سرما سرخ شده و دستانی که کیسه گونی را به پشتش گرفته به دنبال پدر در حرکت بود بچه لباسی مندرس به تن داشت برق نگاهش در چشمانم سوزش شدیدی ایجاد کرده بود فقط خیره شده بودم مات و متحیر، به آرامی از کنارم گذشتند و من چون مجسمه ای بی تحرک ایستاده بودم

بار دیگر نهادهای امنیتی به محل زندگی و کار چند تن از فیلم‌سازان هجوم برده‌ و لوازم شخصی و کاری آن‌ها را ضبط، بازخواست‌ها و بازداشت‌ها را آغاز کرده‌اند.

تکه آهنی گداخته،
درجنهم سود،
زیر پای دپوی سرمایه،
در فشار مناسبات زاده میشوم،
به فراوانی جمعیتی بزرگ،
به سرسختی حلقه های زنجیر،

از کدامین سو می آیی

با نغمه هایی در گلو

و کلماتی که همانند

گنجینه اسرارِ ستاره ها

بر آسمان نشسته 

این پایداری ۵۴ ساله شده است؛ با تمام فراز‌ها و نشیب‌هایش. در تمام این سال‌ها نویسندگانی پیش آمده‌اند و با یقین به ضرورت آزادانه اندیشیدن و آزادانه گفتن و با یقین به همگانی بودن حق این آزادی بر ستیز جمعی با قدرت سرکوب‌گر پای فشرده‌اند ...

من که هستم..؟

خانه ای ویران در برهوتِ سرزمینم!

یا روحی سرگردان

در میان خوشه هایِ بی شمارِ ستاره گان

کسی قصه نمی‌خواند
با قصه نمی‌خوابند کودکان این سرزمین
هر سلامی اما آغاز یک قصه است
و هر وداعی پایان یک قصه ناتمام،

اینجا چمدان‌ها به تنهايی تبديل به نمادهای مهمی شده‌اند. صف‌های طولانی انسانی با چمدان‌های فراوان و چهره‌های بهت‌زده و كودكانی كه نمی‌دانند كجایند و چه بايد بكنند. گاهی صدايی از عروسك‌ها می‌شنويد. خرس‌های قهوه‌ای كه چشم‌هايی مهربان دارند و تنها يار و ياور كودكان در اين مكان سرد و بی‌رحم‌اند. بچه‌ها با چند آبنبات و يك جای خواب خيال‌شان راحت است و انگار نمی‌دانند كه چه اتفاقی برای‌شان افتاده است. خوشبختانه چيزی كه اينجا زياد است آبنبات است و محل‌های اسكان موقت!..

در ماه‌های اخير، حکومت موج جدیدی از آزار و احضار و به بند کشیدن فعالان صنفی را به راه انداخته است. بسیاری از نویسندگان، معلمان، فعالان زنان و کارگری به زندان احضار شده‌اند یا ابلاغیه‌هایی برای وثیقه‌گذاران آنان ارسال شده است. دو تن از اعضای کانون نویسندگان ایران، علیرضا ثقفی و هاله صفرزاده نیز ماه گذشته در مراسمی در کرج بازداشت شدند و بلافاصله حکم زندان پیشین آنان اجرا شد.

در آن سال ،در آن سال شوم،
وزید طوفانی برسفره دلم
و دردی نشاند،
که شد شاه درد من

هیچگاه تنها نبوده ام،
گرمای تن مادر
 جادوی ان چشمها
دل سپردن به اندیشه ای هزار ریشه

اتوبوس رسید و گروه سوار شد.پسرها کنار هم نشستند و دخترها هم همینطور.دخترها که جابجا شدند.فروغ تنها ماند.امیر در این مدت این پا و آن پا کرده بود تا بفهمد بالاخره فروغ روی کدام صندلی می نشیند.فروغ که  آخرین ردیف پشت سر دخترها نشست ، امیر هم بلافاصله کنار یکی از پسرها نشست.دلش می خواست می توانست  آزادانه کنار فروغ بنشیند و با هاش حرف بزند.یا اصلا چیزی نگوید و از فروغ بخواهد که حرف بزند و امیر فقط نگاهش کند.اتوبوس به راه افتاد.

حزب چپ ایران (فدائیان خلق) درگذشت رضا براهنی، نویسنده، شاعر و منتقد نامدار کشورمان را، به نویسندگان و شاعران میهنمان، به مردم آزاده‌ی ایران و به‌خصوص به خانواده‌ و فرزندان او تسلیت می‌گوید.

 

او تا پایان عمر بر این حسرت انگشت ‌گذاشت که چرا نتوانست ذوق، قریحه و توانمندی ادبی‌اش را به زبان مادری‌‌ شکوفا کند و چرا از ادای دین ادبی به این زبان محروم ماند. براهنی با نگاه درون کاو به خود، این حقیقت را به ژرفی دریافته بود که تبعیض علیه مردمانی متکلم به زبانی دیگر، ستم در حق آن زبان هم است. این تبعیض، محروم کردن یک زبان از استعدادهای ادبی و هنری‌اش است.

 منوچهر هزارخانی از چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری در دهه‌ی چهل و پنجاه ایران بود. ترجمه‌های هزارخانی فضای جدیدی را پیش‌روی جامعه‌ی روشنفکری متحول ایران در اواخر دهه‌ی چهل و اوائل دهه‌ی پنجاه می‌گشود. هزارخانی نویسندگان زیادی را به جامعه‌ی ایران معرفی کرد و با انتقال مباحثی که در میان چپ نو در جهان مطرح بود، مرزهای بسته‌ی چپ سنتی را درهم ریخت. جزو اولین کسانی بود که آنتونیو گرامشی را معرفی و بخش‌هائی از دفترهای زندان او را ترجمه کرد. هزارخانی به‌خصوص با ترجمه و انتشار کتاب ارزشمند «در دادگاه تاریخ» از روی مدودف، سامان فکری چپِ جستجوگر ایران را دگرگون ساخت.

ای لبخند سبز برلبان بغض،
می‌دانم که می آیی،
باجوانه‌های برآشفته،
برشاخه‌های درخت،
با صدای مهیب جنگ در تنگنای سال،

چهارشنبه سوری خوشی را برایتان آرزو داریم

با برگزاری مراسم چهارشنبه سوری، به استقبال سال نو برویم و با برافراشتن آتش، پیروزی نور بر تاریکی را جشن بگیریم و امید به سالی بهتر را، در پس هر شعله ای، در دل‌هایمان زنده نگه داریم!

من که به‌خاطر رابطه‌ی دوستی کتاب را در دست گرفتم، اما پس از خواندن چند صفحه خود کتاب مرا به‌دنبال خود کشاند. واقعیت‌اش این است که یکی دیگر از انگیزه‌های من برای خواندن کتاب این بود که از فضای خاطرات دردناک خودم فاصله بگیرم. اما این کتاب حال پریشان مرا پریشان‌تر کرد و زاویه‌ی دیگری از زندگی آن دوره را در خاطرم زنده نمود. بتول خاطراتش را پس از ورود به استانبول و عبور از مسیر آلمان شرفی تا رسیدن به فرانسه با ذکر جزئیات اما فشرده توضیح می‌دهد. در پاریس نیز کوشیده است برخی اتفاقات مهم را در قالب داستان های بسیار کوتاه بیان کند. او تلاش کرده است در این کتاب به نیما نوه‌اش که پرسیده‌بود «مامی اسبت را چه کار کردی» پاسخ دهد.

جنگ است
آن‌ها کودک می‌کشند
این‌ها هم کودک می‌کشند
قاتلان رو به دوربین،
 در مرگ کودکان می‌گریند
 و باز هم کودک می‌کشند

دهان گشود جهان و،،،گفت،،،
به زن،،،به آن کوه استوار،،،
        ،،،به آن رود پرخروش،،،
        ،،،به آن دریای بی‌کران،،،
        ،،،به آن دشت سینه سبز،،،

صدای زوزه باد در گوشمان می پیچد. درد در تمامی وجودم رخنه کرده وا حساس کرختی می‌کنم... مجروح کناری‌ام که پاهایش سالم و دست و سرش باند‌پیچی است مرا وادار به حرکت می‌کند و تکانی می خورم. در گودی‌های شنی ساحل برای خودمان چند ساعتی می‌مانیم... سرانجام هاور کرافت می‌آید... به‌سرعت سوار هاورکرافت می‌شویم. ناگهان بمباران شدت می ‌یابد؛ هم ساحل و هم دریا بمباران می‌شود. در هر انفجار بخشی از ساحل، بیابان و دریا روشن می‌شود و در روشنایی لحظه ای؛ می‌بینم چقدر تانک، کامیون وادوات نظامی زمین گیر شده‌اند. هاورکرافت مقصدش سربندر، شهری کوچک نزدیک ِماهشهر و بندر شاهپوراست ودر واقع پشت جبهه، آن‌جاست.

همه با عجله در رفت و آمد بودند . بچه های کوچک هاج و واج لابلای آدم بزرگ ها به این سو وآن سو کشیده می‌شدند. مغازه ها پر از مشتری بود  ،همه جور چهره ای را می شد دید،خوشحال،غمگین عصبی،نگران، با اینکه خیلی ها با هم حرف می زدند، اما جمله ای که مفهوم باشد به گوش نمی رسید .همهمه بود و کم نبودند کسانی که غرق در ویترین ها بودند ولی به راحتی می‌شد تشخیص داد دست به جیب نمی شوند

شانس با همه یار بود که روزها هوا ابری بود،‌ و گرنه آفتاب و گرما چیزی از تابوت و جنازه باقی نمی گذاشت. وسط میدان مرکزی پایتخت یک سکوی سیمانی درست کرده بودند با یک سایبان بزرگ و تابوت را گذاشته بودند روی سکو.  چهار طرف سکو، چهار تا پنکه عظیم و پرقدرت نصب کرده بودند تا بطور دائم و شبانه روزی تابوت را باد بزنند.

زن نزدیک‌تر شده‌بود. حالتی از روشنک را در او حس می‌کرد. باید تصمیم می‌گرفت، چیزی بگوید تا تا مظمئن شود. اما مردد بود. جرات هیچ کاری را نداشت. حالا هر دو گوئی از پیاده‌روی خسته شده‌باشند، برای لحظه‌ای مقابل یکدیگر ایستاده‌بودند. زن تلاش کرد لبخند بزند، اما چهره خسته و گرفته‌مرد منصرف‌اش کرد. او فقط به چشم‌های زن نگاه می‌کرد، می‌خواست از میان چشم‌هائی که خطوط سیاه دور آن را گرفته‌بودند، از آن دو چشمه کوچک بهاری نشانی بیابد.

ای غنچه نشکفته در بهار
چه کسی تورا به مسلخ برد، ای دردانه دختر، غزل

چگونه رام  پدر وعمو شدی

که تورا یکبار در ۱۲ سالگی قربانی بلاهت خود کردند 

با خنجر کدام طایفە،

خون از گلوی تو می چکد،

کە با سر بی جانت،

در بازار حرس و هراس بە تماشا

نشستەاند،

می بیندخزش آرام نفت بر زمین،
و نفتکش هایی که روانند سوی اقیانوس
آشفته انداما نیزار های شهر
می وزد نسیم ،
ونیست نشانی از رقص شبانه 
می آید از  نی ها فریاد 
می ایستد، ، شگفت زده ماه،

آخرین لحظە هایش در احتضار،

سرودی شد،

کە تلخ تر از بدرود بود،

و من هرگز نخواهد گریست،

در داغی چنین