19 و 22 بهمن و آبادان | به پيش
شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۸ اوت ۲۰۱۸

19 و 22 بهمن و آبادان

۱۸ بهمن ۱۳۹۶

مرکز نیروهای حمله کننده در یکی از مساجد آبادان بود که در آن جا با سخنرانی های تحریک آمیز زمینه حمله را آماده می کردند. دوستان و دوستداران سازمان اخبار آن مرکز را به ستاد منتقل می نمودند. در صبح روز سی ام فروردین، که رفقای ستاد فدائی به آرامی فعالیت روزانه را شروع کرده بودند، گروهی حزب الهی به درب ستاد حمله و با سنگ و میله یکی از همرزمان محافظ ستاد را زخمی کردند

آبادان، کمر راست کرده بود، زیباترین لباس را پوشیده بود و بار دیگر در قامت عروس شهرهای صنعتی – سیاسی ایران جلوه گر شده بود. این خواب یا رویا نبود. در جنب و جوش های سیاسی آن ایام کوتاه، شهر از هر زمان زیباتر شده بود. همه گرایش های سیاسی و اجتماعی حضور داشتند و همگی گویی جشن آزادی را گرفته بودند. کوی کارگر شده بود زیباترین و پر جنب و جوش ترین ناحیه شهر به شادی حضور همگان. در گوشه ای از شهر ستاد سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پرچم افراشته بود و عطر آزادی را چون عطر شکوفه ها در نسیم بهاری در فضای شهر می پراکند.

آقای خمینی و اطرافیانش، نمی خواستند بی گدار به آب بزنند پس حمله به آزادی را کمی به تاخیر انداختند. آزادی اما مورد تهاجم قرار گرفت و نابود شد. هر چه آزادی را بی پناه تر یافتند بر آن بیشتر تاختند. آزادی واقعا بی پشت و پناه بود. و دریغ که این حقیقت بر بسیاری از ما فدائیان پنهان ماند. علی اکبر پرورش، مصطفی چمران، فخرالدین حجازی در سخنرانی هایی که در آبادان انجام می دادند، حمله به ستاد سازمان فدائی را تدارک می کردند. مدتی شرایط زمان و مکان حمله را سبک و سنگین می کردند چون نگران واکنش ستاد های دیگر از جمله ستاد خلق عرب بودند. جوانان عرب در «یزله» (رقص و مارش) های خود از جمله می گفتند «شباب العرب کلهم فدائیه» (جوانان عرب همه فدائی هستند). حمله حزب اله حکومتی برای بستن ستاد سازمان فدائی، تا زمانی که از مقاومت از طرف سازمان و دیگر نیرو ها می ترسیدند عقب افتاد. و بار ها تلاش آن ها در سخنرانی ها و نمازجمعه برای راه اندازی جمعیتی بطرف ستاد به بعد موکول شده بود. از اوایل فروردین 58 اوضاع تغییر می کند و مسئولین ستاد فدائی دریافتند که حمله ای به ستاد صورت خواهد گرفت. در روزهای پیش از حمله حزب اله حکومتی به ستاد فدائی، مسئولین تشکیلات سازمان در خوزستان، از جمله دوست عزیز اکبر دوستدار صنایع مسئول تشکیلات در خوزستان (که از اطلاعاتش برای تهیه گزارش این رویداد فراوان استفاده کرده ام)، در ستاد فدائی در آبادن حضور پیدا کردند. ... چند نفر گرداننده اولیه سازمان در استان، بنا به تقسیم کاری، ستاد آبادان را برای فعالیت های علنی سازمان دایر کرده بودند و کار سازمانگرانه میان کارگران و زحمتکشان پیشرو بویژه در اهواز انجام می گرفت و بنابراین آنان همگی در ستاد آبادان حضور نداشتند. اما در هفته آخر منتهی به حمله وضع متفاوت بود.

مرکز نیروهای حمله کننده در یکی از مساجد آبادان بود که در آن جا با سخنرانی های تحریک آمیز زمینه حمله را آماده می کردند. دوستان و دوستداران سازمان اخبار آن مرکز را به ستاد منتقل می نمودند. در صبح روز سی ام فروردین، که رفقای ستاد فدائی به آرامی فعالیت روزانه را شروع کرده بودند، گروهی حزب الهی به درب ستاد حمله و با سنگ و میله یکی از همرزمان محافظ ستاد را زخمی کردند. دور و بر ستاد را گروه فشار حزب اله پر کرد و هنگامی که رهبران آن ها دیدند واکنشی از سوی ستاد فدائیان صورت نگرفت، جمعیت بازهم بیشتری را فراخواندند. مقاومت هایی که در کردستان، در ترکمن صحرا و در جاهایی دیگر صورت گرفته بود، در آبادان صورت نگرفت. سازمان فدائی در آبادان برای مقاومت و درگیری نیروی لازم را داشت. ولی تصمیم به درگیر نشدن از تصمیمات جمع رهبری کننده بود. سنگ اندازی و فشار وقتی رو به فزونی نهاد، از طرف یکی از همرزمان که مراقبت از ستاد را برعهده داشت، برای جلو گیری از حمله ی بیشتر مهاجمین، یک تیر هوایی شلیک شد. جمع رهبری ستاد به سرعت مداخله کرد و جلوی این کار و اقدام مشابه را گرفت. در آن جو متشنج، جمع رهبری به این نتیجه می رسد که نمی شود در مقابل حمله از راه گفتگو و مذاکره کاری کرد. قرار بر مقاومت مسلحانه نیز نبود. پس به سران حمله کننده اعلام شد که ستاد و سلاح های موجود اعضای سازمان که مسلح بودند به رهبران مهاجمین واگذار می شود و اعضای ستاد آن محل را ترک می نمایند. واگذاری ستاد فدائی و خلع سلاح را سران مهاجمین خود خواسته و گفته بودند. اما آنان به این گفته خود نیز وفا نکردند و به صلح خواهی افراد ستاد فدائی با یورش بیشتر جواب دادند و به محاصره همرزمان پرداختند. در این شرایط با هدایت جمع رهبری، زنان و دختران و نیز برخی دیگر از رزمندگان ستاد به بیرون فرستاده شدند تا دستگیر نشوند. بیست و هشت نفر در ستاد فدایی دستگیر شدند و با اتوبوس به کمیته انقلاب اسلامی - در محل ساواک سابق پشت مدرسه رازی آبادان و نزدیک مجسمه شاه - منتقل شدند. در بدو ورود به کمیته انقلاب اسلامی، دو نفر (بهروز خلیق و نادر عصاره) را از جمع جدا می کنند و به بندی دیگر می فرستند و بقیه را به داخل حسینیه می برند. آن دو بعد از خوردن غذای زندان به خواب فرو می روند. دانسته نیست که آيا خواب آلودگی، ناشی از خستگی زندگی شبه سربازخانه ای ستاد بوده یا ناشی از غذای آلوده به مواد خواب آور؟ آن ها در حالت خواب و بیداری، گاهی داد و فریاد هایی را می شنوند. در نیمه های شب حزب الهی ها مرا بیدار کردند و به ملاقات یکی از همرزمان بردند. کاووس جوان، دانش آموز پر شور، در حالی که قطره های عرق بر پیشانی دارد، از احوال ما دو نفر می پرسد و خبر می دهد که از زمان جدا شدن آن دو از بقیه، خواست آن ها برگشتن دو نفر و جدا نکردن افراد از جمع بوده است و تمامی شب کمیته چی ها با شعار الله اکبر و چماق و شلاق به آن ها حمله کرده و آن ها را کتک زده اند تا از خواست شان دست بر دارند. اما آنان بر خواست خود برای برگشت دو نفر به جمع پای فشرده اند. سرانجام کمیته چی ها قبول کرده اند که از طریق یک ملاقات با آن دو نفر جمع را از سلامت آن ها مطمئن کنند. داد و فریاد هائی هایی که در حالت خواب و بیداری به گوش آن دو نفر رسیده بود، کشاکش و مقاومت دستگیر شدگان در مقابل ضرب و جرح کمیته چی ها بوده است. ...

روز بعد، سی و یکم فروردین 1358، حوالی ظهر، سر و صدائی دو نفر نامبرده را به زیر هشت می کشاند. تعدادی از دوستان دستگیر شده را به درون بند آورده اند و کمیته چی ها بخصوص رئیس آن ها علیمحمدی، آنان را با کشاکش بدرون حیات تنگ و کوچک آن بند می اندازند. دو نفر جدا شده نیز به آن محل می روند و خود، به آن جمع می پیوندند. جمع بسیار متشنج است. کمیته چی ها قصد عکس برداری دارند. ولی جمع با هر ابزاری که در دسترسش است مانع عکس برداری می شود. در آن اوضاع، زنده یاد منصور خاکسار اعلام می کند ما دست به اعتصاب غذای خشک می زنیم و از شرافت و آزادی خود تا آخرین نفس دفاع می کنیم. اعلام اعتصاب خشک در گرمای حتی بهاری آبادان و پریدن از مرحله مقدماتی، آيا نشان از مبارزه ای بغض آلود و از روانشناسی پر درد بازداشت شدگان نبود؟ اعتصاب خشک عملی شد. به زندانبان اعلام شد. نگهبان های پشت بام، خبردار شدند و از آن طریق خبر احتمالا به بیرون از زندان منتقل شد. چند نفر از بازداشت شدگان از جمله منصور و مرا به بازجوئی بردند. در آن ایام کار بازرسی و بازجوئی توسط دستگاه قضائی و کادر های آن که هنوز شریعت زده نشده بودند صورت می گرفت. در این بازجوئی ها، بازداشت شدگان بر خواسته های خود تاکید کرده و بر ادامه اعتصاب تا آزادی بی قید و شرط پای فشاری نموده بودند.

از آن سوی دیوارهای زندان، صدای شعار برای آزادی و آزادی زندانیان سیاسی بگوش بازداشت شدگان و اعتصابیون می رسد. دوست عزیزم قادر تمیمی - از سازمان دهندگان مبارزات پالایشگاه آبادان علیه دیکتاتوری شاه - می گوید از همان ساعتی که ستاد تسخیر و فدائیان و همراهانشان بازداشت شدند، دوستان و دوستداران آزادی و سازمان در مقابل محل بازداشت اجتماع می کنند و خواستار آزادی بازداشت شدگان می شوند. از جوانان تا سالمندان، از کارگران و کارمندان و معلمان و ... همگی حضور دارند. تعدادی از کارگران رزمنده و سازمان دهندگان اعتصاب تاریخی پالایشگاه، همراه با حدود هفتاد یا هشتاد نفر در اداره مرکزی پالایشگاه در اعتراض به بازداشت فدائیان دست به اعتصاب می زنند. این اعتصاب و فراخوان کارگران بدفاع صریح از آزادی و بخصوص آزادی اعضای یک سازمان سیاسی، در سطح باورها و فرهنگ سیاسی آن ایام، آيا رفتن به پای خود به کام خطر نبود؟ اعتصابیون از سوی باند محمد کیاوش و جمی و ... بشدت مورد تهدید قرار می گیرند. این اعتراضات بیرون از زندان، به مقاومت و مبارزه درون زندان گره می خورند. جان خسته زندانیان، کمی آرام می شود. بر چهره آنان لبخندی از رضایت نقش می بندد. مقاومت، کمیته چی ها و روسای آنان را به عقب نشینی می کشاند. تصمیم می گیرند بازداشت شدگان را با هواپیمای نظامی به تهران منتقل کنند. مینی بوس های حامل بازداشت شدگان در حالیکه با شعارهای معترضین بدرقه می شوند به پایگاه می روند. بازداشت شدگان، به اعتصاب غذای خود در هواپیما پایان می دهند. آيا تصور می شد که در تهران آنان را مستقیما از هواپیما آزاد خواهند کرد؟

در فرودگاه درتهران، کمیته چی ها، با ملافه برای بستن چشمان و دستنبد برای بستن دستان فدائیان و همراهانشان به استقبال آنان آمدند. این لحظه دردناک واکنش های مختلفی را بر انگیخت و در خاطره ها حک کرد. زندان و شکنجه ابزارهای ضد انسانی بوده اند که پیش از این و در زمان استبداد سلطنتی بر جسم و جان بسیاری از این بازداشت شدگان اثر خود را به جای گذاشته بودند. آن چه در این لحظه عمیقا آن ها را جریحه دار کرد سهم این مبارزین بود از «انقلابی» که به پایش جان ریخته بودند. اما مهمتر از این، زندان تنها محرومیتی نبود که آزادی اینان را نقض می کرد. در روح معترض اینان، زندان، دشنه ای بود بر پشت «انقلاب». آن ها در صحنه یک تراژدی واقعی در شرف وقوع، حضور داشتند. ... آيا این تراژدی نبود که آن مبارزه بغض آلود را با اعتصاب خشک در زندان و اعتصاب در دفتر مرکزی پالایشگاه به بار می آورد؟

بازداشت شدگان را در آن شبانگاه، با چشمان و دستان بسته و با تهدید و توهین کمیته چی های تازه به دوران رسیده، به زندان بردند. پراکنده کردن و از میان برداشتن جمع آنان با به سلول انفرادی فرستادن شان، نمی توانست مورد پذیرش باشد. جمع بودن تنها چیزی بود که برای آنان باقی مانده بود و از آن دفاع می کردند. برای جلو گیری از پراکنده کردن جمع، با انتقال دسته های دو به دو به زندان توسط کمیته ای ها مخالفت شد. کچوئی، مسئول مذهبی های متعصب در زندان شاه، یکی از گردانندگان زندان رژیم تازه به قدرت رسیده، دخالت کرد و قول داد که همرزمان اسیر را پراکنده نکند. ولی به قول او اعتمادی نبود. بالاخره پذیرفته شد که همراه با هر دسته ای که به بند می بردند، یکی از رفقا رفت و آمد بکند تا اطمینان يابد که افراد را بدون پراکنده کردن در یک بند جا می دهند. گویا بند چهار زندان قصر بود که هیچکس در آن نبود و به بازداشت شدگان ستاد آبادان سازمان فدائی اختصاص داده بودند.

بازداشت چهل و دو روز به درازا کشید. به حاجی عراقی که آن زمان مسئول زندان قصر بود و به فدائیان زندانی سر میزد، عمل شرم آور به بند کشیدن مبارزین گوشزد می شد. از او می پرسیدند واقعا برایشان خجالت آور نیست که مبارزین را به بند کشیده اند. او جواب می داد که در این مورد نقشی ندارد و تصمیم در این باره را کسانی دیگر یکصد کیلومتر دور تر از اینجا می گیرند. اشاره او به قم بود. پی گیری های خانواده ها در بیرون از زندان و بست نشینی آن ها در دادگستری تهران، فشار های نیروهای سازمان چریک های فدائی خلق ایران و دیگر نیروهای سیاسی، اجتماعی و حقوق بشری بر تصمیم گیرندگان موثر بود و شواهد نشان می داد که می خواهند سر و ته قضیه را هم بیاورند. ولی از سوی دیگر بازجوئی ها ادامه داشت و در صدد پرونده سازی بودند.

یاد دو تن از همرزمان و رفقایم که در این دوره با هم بودیم گرامی می دارم: خیراله حسنوند کارگر صنایع فولاد اهواز که بعدتر به صفوف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (اقلیت) پیوست و در راه مبارزه جان باخت و بهروز غیاثوند کادر حرفه ای سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت که دستگیر و اعدام شد.

 

سر انجام مجموعه عوامل برای آزادی زندانیان با اعتصاب آخر زندانیان، موثر واقع شدند و فدائیان زندانی ... آزادی خود را باز یافتند، تا راه پر افت و خیز خود را پی گیرند.

 

شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۵ فوريه ۲۰۱۱

منبع : گزیده ای از یک مقاله منتشره در مجموعه

بازخوانی جنبش فدائیان خلق – چالشی در نوزائی چپ ایران. به کوشش مسعود فتحی – بهروز خلیق

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید