چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ - ۲۰ اکتبر ۲۰۲۱

لشکر کار

۰۴ مهر ۱۴۰۰
وری در درونش، شعله می کشد،
پرتو نور در چشمانش
از دردهای نشسته بر شانه هایش
نمی کاهد
با اندوه فرونشسته وُ
خاموش در جانِ خویش
بِسان خیل خسته گانِ پگاه،
با قلبی به سرخی شفق
در راه
لشکر کار
 
 
نه شبی توفانی بود
که آشیانه قمری فرو ریزد
نه نسیم سحری در پاییز،
که ترس بر جان پروانه اندازد،
زیر نور مهتاب،
از دلِ شب بیرون می زند
آنکه با سایه خود می رود
غرق شده،
در غرورِ شیارهای پیشانی اش
که مانده بوی نانی از شب،
در کف دستانش
پاهایی که به یاد نمی آورند،
چرا شبها به خواب نمی روند؟
به یاد می آورد،
نوری در درونش، شعله می کشد،
پرتو نور در چشمانش
از دردهای نشسته بر شانه هایش
نمی کاهد
با اندوه فرونشسته وُ
خاموش در جانِ خویش
بِسان خیل خسته گانِ پگاه،
با قلبی به سرخی شفق
در راه
بسانِ کاروانِ دلخسته گان همیشه
پلکِ بیدار سَحر را
به شب می دوزند وُ
در جاده های حاشیه
گم می شوند، در پایانه
شهر به شهر،
از "ورامین" تا "مامازند"
از مترو "باقرآباد" تا "گُلشهر"
از "کمالشهر" تا جاده ساوه،
حاشیه به حاشیه
لشکر کار-
از قید خویش رها، می روند،
بی تاب،
در "شهریار" به شبِ خسته میرسند
و تمام نمی شوند
با بُغضی از سالهایِ دورِ غربت وُ
بی پناهی،
با جانی انباشته از بویِ عرقِ کار-
و اضطراب
خون در شریانهایِ قلب شان
می جهد
و در تکرار بی پایان خویش،
شاید شبِ گرسنه را
دمی بیاسایند.

رحمان

افزودن دیدگاه جدید