چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ - ۲۰ اکتبر ۲۰۲۱

افسانه ها همیشه با ما بوده اند و خواهند بود!

۰۴ مهر ۱۴۰۰

ما وقتی نداشتیم که شناخت پیدا کنیم، بفهمیم و بدانیم که انسان، ولو انسان مبارز، می تواند و باید روحیات گونه گون داشته باشد، عاشق طبیعت باشد فقط برای دیدن سبزه و چشمه و نه الزاما افزایش قدرت جسمانی، عاشق سفر باشد، تا سرزمین خود و مردمش را ببیند و بشناسد و از موسیقی در جاده لذت ببرد و نه الزاما برای اجرای قرار در جدالی دائمی.

دوم مهر ماه رفیق عزیزمان مجید، یار همیشه اش را از دست داد، و همه ما رفاقتی ۴۶ ساله با افسانه عزیز را!

لوی اشتراوس اسطوره شناس مشهور،معتقد است:

نامیرایی و اهمیت " افسانه" در قصه ای است که روایت می کند.

می خواهم از این گفته" افسانه" شناس مشهور فرانسوی کمک بگیرم و قصه ای را روایت کنم که " افسانه" ما در زندگی اش روایت کرده است؛

اولین تصویری که از او در ذهنم مانده است، تصویر دخترکی است لاغراندام و کشیده با چهره ای محجوب که آن زمان به سختی تلاش می کرد، لبخند را پشت نگاه مهربانش، پنهان کند.

به رسم پوشش همه دختران آن روزگار، شلواری خاکی رنگ و پیراهنی آستین بلند و دکمه دار به رنگ زیتون می پوشید که شمایلی نظامی از او به دست می داد. شگفتا مسئولیتی که تاریخ بر شانه های نسل ما گذاشته بود، گاه با روحیه های بس لطیف و آرام و صلح جوی رفیقانی از این نسل همخوانی نداشت. افسانه ما در شمار این رفیقان بود،اما تا بود بر عهد و پیمانش استوار ماند.

چون سایه همه جا حضور داشت، کمتر حرف می زد و بیشتر عمل می کرد. در کوهنوردی دانشکده، در اعتراضات صنفی -سیاسی دانشجویی و بعد ها در فعالیت های سیاسی حرفه ای.

در دوران پرتلاطمی که داشتیم فرصت گفتگویی نبود، فقط طوفان حوادث بود که مارا به پیش می راند، تا نسلی پرشور و آرمانخواه را به مسلخ انقلابی برد که خود سهم بزرگی در آن داشت.

در کوتاه زمان حضور پس از انقلاب در دانشکده،" افسانه" ما همراه یاران خود، نقش شایسته ای داشت تا بلافاصله برای ادامه راه، عازم مناطق جنوبی شهر شود.

در سالهای آغازین دهه هفتاد بود، که پس از فرو نشستن طوفان های سهمگین، اندک انک جمع مستان از راه رسیدند تا بتوانند خانه ای بر پا کنند از مهر و رفاقت، که تک تک خشت های آن در کوره روزگار پخته شده بود. در این زمان بود که فرصت کردیم همدیگر را ببینیم، از خاطرات تلخ و شیرین گذشته حرف بزنیم، تجربیاتمان را به هم انتقال دهیم و از همه مهم تر: همدیگر را بهتر بشناسیم!

ما وقتی نداشتیم که شناخت پیدا کنیم، بفهمیم و بدانیم که انسان، ولو انسان مبارز، می تواند و باید روحیات گونه گون داشته باشد، عاشق طبیعت باشد فقط برای دیدن سبزه و چشمه و نه الزاما افزایش قدرت جسمانی، عاشق سفر باشد، تا سرزمین خود و مردمش را ببیند و بشناسد و از موسیقی در جاده لذت ببرد و نه الزاما برای اجرای قرار در جدالی دائمی.

ما فرصت کردیم یکدیگر را از نزدیک ببینیم! تا با هم بنوشیم و بخوانیم و بخندیم و برقصیم واز زندگی همان بخواهیم که سزاوار زیست انسان است.

در تمامی سالیان طولانی که توانستیم با هم باشیم،" افسانه" ما یکپای ثابت همه قول و قرارها بود، یادمان نمی رود که همیشه توشه راه سفرش پروپیمان ترین بود، و آنگاه که حتی در صندوق عقب ماشین جایی برای اینهمه بارو بنه نبود، آنها را روی دستهای مهربان خود می گرفت تا به سلامت به مقصد برساند.روحیه آرام و مسالمت جوی این رفیق، چنان بود که هیچ لحظه ای برای از دست دادن وجود نداشت، تنها زندگی بود که همچون قطرات باران بر سر و رویمان می بارید و سیرابمان می کرد.

یادمان نمی رود که " افسانه " ما در اولین فرصت یک دوربین عکاسی حرفه ای تهیه کرد تا همه ی باهم بودن هایمان را ثبت کند، خاطره کند و به افسانه ها بسپارد.

"افسانه" ما در چند سالی که در گیر بیماری بود ، مثل همیشه صبورانه لبخند زد و درد را به سخره گرفت و پیش از آنکه همه توانش از دست برود، بیماری را در روح و جان خود شکست داده بود!

مگر نه اینکه افسانه ها در تاریخ سینه به سینه نقل شده اند تا به ما رسیده اند.مگر نه اینکه ما میراث داران و حافظان افسانه ها هستیم تا با روایت آنان، به زندگی خود معنا دهیم، افسانه ها را زنده نگاه داریم نه تنها در یادها و خاطره ها که در ذات زندگی جاری.

اینک " افسانه" ما فقط به سفر رفته است، سفری کوتاه برای آنکه افسانه های بیشتری گردِآوری کند، برایمان هدیه بیاورد و بگوید: افسانه ها همیشه با ما بوده اند و خواهند بود!

دوم مهر ماه ۱۴۰۰

افزودن دیدگاه جدید