شنبه ۰۹ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۱

تجربۀ تعاونی موندراگون بخش اول

۲۷ خرداد ۱۴۰۰

نوشتۀ حاضر با مکثی بر زمینۀ تاریخی شهر موندارگون در زمانی که نخستین تعاونیها در آن ایجاد شدند، و نگاهی به ارزشهای وقت که موجب پاگیری و تحرک تعاونیها می شدند، آغاز می شود. سپس ساختار سازمانی سیستم موندارگون را هم در سطح یک شرکت تعاونی منفرد و هم در سطح هماهنگی گروهی از شرکتها تشریح می کند. پس از آن گسترش سریع تجربۀ موندراگون و بین المللی شدن برخی از بزرگترین تعاونیهای آن از سالهای دهۀ 90 قرن گذشته به این سو تحلیل می شود. نوشته با تحلیل اثرات این روند بر تعادل بین فعالیت تعاونی از یک سو و مبانی سرمایه داری از سوی دیگر در امر سازماندهی تولید ادامه می یابد.

  1. مقدمه

شهر موندراگون (Mondragón) در ایالت باسک اسپانیا نام خود را به یکی از مهمترین تجربیات در سازماندهی تعاونیها و خودمدیریتی کارگران در سراسر جهان داده است. جنبش تعاونی موندراگون، که در سالهای دهۀ 50 قرن گذشته بنیان نهاده شد، با استقرار یک برنامۀ آموزش فنی – حرفه ای آغاز شد و با ایجاد تعدادی شرکتهای صنعتی، به سرعت گسترش یافت. از آن پس، شبکۀ تعاونیهای موندراگون مداوماً گسترش یافته است: چه به لحاظ دامنه و گسترۀ فعالیتهای اقتصادی اش و چه به لحاظ تعداد شرکتهائی که شامل می شده است. امروزه این مجموعۀ تعاونی، شامل بیش از 100 شرکت، متجاوز از 74هزار کارگر و درآمد سالانه ای برابر 5/12 میلیارد اورو است (این داده ها مربوط به سال 2015 اند). موندراگون دربرگیرندۀ شرکتهای تعاونی متنوعی است: از کارگاه های تعاونی کوچکی با کمتر از 10 عضو تا شرکتهای صنعتی بزرگی با هزاران کارگر در سراسر دنیا، و در کنار اینها مجموعه ای از سازمانهای پشتیبانی و امداد. ماندراگون، با پایبندی محکم به شأن و منزلت هر فرد کارگر و حق حاکمیت کار، تجربه ای عینی از پتانسیل، توانائیها، گرفتاریها و ناکامیهای کار تعاونی را به دست می دهد که در انطباق دائم با شرایط و محدودیت های اقتصاد امروز که به طور فزاینده ای جهانی می شود، عمل می کند.

نوشتۀ حاضر با مکثی بر زمینۀ تاریخی شهر موندارگون در زمانی که نخستین تعاونیها در آن ایجاد شدند، و نگاهی به ارزشهای وقت که موجب پاگیری و تحرک تعاونیها می شدند، آغاز می شود. سپس ساختار سازمانی سیستم موندارگون را هم در سطح یک شرکت تعاونی منفرد و هم در سطح هماهنگی گروهی از شرکتها تشریح می کند. پس از آن گسترش سریع تجربۀ موندراگون و بین المللی شدن برخی از بزرگترین تعاونیهای آن از سالهای دهۀ 90 قرن گذشته به این سو تحلیل می شود. نوشته با تحلیل اثرات این روند بر تعادل بین فعالیت تعاونی از یک سو و مبانی سرمایه داری از سوی دیگر در امر سازماندهی تولید ادامه می یابد. سرانجام اثرات بحران اقتصادی 2008 و تداوم آن بر گروه موندراگون، و بر عملیات این سیستم منحصر به فرد از همبستگی درون-تعاونی تحلیل خواهند شد. نتایجی چند در بارۀ چشم اندازهای آتی این تجربۀ دیرپا و پردامنۀ مالکیت کارگری و خودگردانی دموکراتیک پایان بخش نوشته خواهند بود.

 

  1. زمینه های بنیانگزاری و ارزشهای ناظر بر آن



در سالهای دهۀ 40 قرن گذشته اسپانیا کشوری بود با زخمی عمیق از یک جنگ داخلی مهیب، که تحت دیکتاتوری خشنی در فقر زنگی می کرد و به زور از بقیه جهان جدا نگه داشته می شد. انجمنهای سیاسی و اتحادیه های کارگری ممنوع شده بودند (الا "سندیکای عمودی" که آن هم توسط دولت تحریم شده بود). جامعۀ مدنی هر روزه در معرض پیگرد و نظارت تفصیلی پلیس قرار داشت. رژیم ژنرال فرانکو سیاست اختناقی حتی شدیدتری را در ایالت باسک، واقع در شمال اسپانیا، اعمال می کرد و علیه هرگونه ابراز وجود نسبت به هویت باسک و سازمانهای اجتماعی خواهان خودمختاری این ایالت جز سیاست سرکوب پاسخی نداشت.

بر چنین زمینه ای بود که نخستین دانه های جنبش تعاونی موندراگون کاشته شدند. نیروی محرکۀ این جنبش کشیش جوانی به نام خوزه ماریا آریزمندیاریتا (José María Arizmendiarrieta) بود، که در سال 1941 پس از تکمیل تحصیلاتش در "حوزۀ علمیۀ ویتوریا"، که در آن زمان مرکز پیشرو اندیشه های جامعه گرایانۀ کاتولیکی در اسپانیا بود، به شهر موندارگون آمد. موندراگون نیز، مثل دیگر شهرهای نزدیک آن در منطقۀ گیپوزکوا، ترکیبی از یک سنت صنعتی در پیوندهای عمیق فرهنگی با مناطق روستائی درون این منطق بود. سنت صنعتی گفته شده از اوائل قرن بیستم به یمن تأسیس کارخانۀ قفل سازی یونیون و مدرسۀ فنی پا گرفته بود. آریزمندیاریتا با اتکا به این ترکیب خاص از ارزشهای جامعه گرایانه و کارآفرینی اقتصادی، انجام یک سری سرمایه گذاریهای تعاونی را برای تأمین تحصیلات و اشتغال بهتر در منطقه ترغیب و ابتکار کرد.

از دید روشنفکری، آریزمندیاریتا مبانی فلسفی و سازمانگرایانه اش را از مجموعه ای از مکاتب ایدئولوژیک زمانه اخذ کرده بود. در رأس این مکاتب آموزه های اجتماعی کلیسای کاتولیک قرار داشت، که با انتشار منشوری به نام "منشور نوین" (Rerum Novarum) در زمان پاپ لئوی سیزدهم در سال 1891 شأن کار و حق سازماندهی کارگران را تأیید کرده بود. آریزمندیاریتا عناصری از اندیشه های متفکران "شخصیت گرا"ی فرانسوی (به طور خاص ژاک ماریتین و امانوئل مونیر) را به این بستر فکری افزود و این مجموعه را با دو تجربۀ محلی در آمیخت:

  1. سنتهای سازمانیابی جمعی باسک، به ویژه آنهایی که در اطراف شهر ایبار شکل گرفته بودند. ایبار یک مرکز صنعتی برجسته و در حال شکوفائی بود که در طول دوره منتهی به جنگ داخلی اسپانی به قطبی برای فعالیتهای سوسیالیستی تبدیل شده بود،
  2. ارجحیت دادن به شکلهای تعاونی سازماندهی که شاخص فعالیتهای اتحادیه های ملی گرای باسک در دهه های 1920 و 1930 بود.

 

افزودن دیدگاه جدید