شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۶ مارس ۲۰۲۱

هیچ خبر داری وضع چیست؟!

۰۵ بهمن ۱۳۹۹

منتظر واکنش من بود. فرصت خواستم و گفتم کسانی هستند که بهتر است از آنها سراغی بگیرم. بعد هم پرسیدم مصلحت می‌داند پولی جمع و جور کنم؟ راستش در این خیال بودم که رفقا کم بانک نزده‌اند و چند ده هزار تومانی که مثلاً می توانم از این و آن بگیرم نباید مسئله‌ سازمان باشد! نگو که این نیز یکی دیگر از پنداشت‌های خام من بود!

خاطره در ذهن و دل کم نیست ولی آنچه می‌خواهم اینجا نقل کنم معنی خاص خود دارد!

نیمه‌ مهر ٥٧ بود که حوالی ظهر حکم آزادی را امضاء کردم و از اوین بیرون زدم. به یاد هم ندارم که چه شد بیکباره سر از تجریش درآورم! با پولی که ته جیب داشتم کفشی خریدم و رفتم تا نامزدم سهیلا را ببینم. او در طول آن چند سال انتظارم را می‌کشید و ساواک چیزی از رابطه ما نمی‌دانست. یکبار با تعویض عکس به عنوان خواهر به ملاقاتم آمد که خوشحالم کرد و دلنگران. به او رساندم دفعه آخرش باشد! ارسالی‌هایش اما به زندان تا به آخر ادامه داشت. آن روزمان به گفت و شنید با هم گذشت و فردای‌اش با شب‌رو رهسپار شهرمان شدم.

بامدادان به تبریز رسیدم و راه خانه در پیش گرفتم. با احتساب سال‌های زندان و چند سال قبل آن که به ندرت در منزل حضور می‌یافتم، دهسالی می‌شد که خیلی هم عضو خانواده به حساب نمی‌آمدم! حالا دیگر خواهرها و برادرها پر کشیده و رفته بودند و از سر و صدای همیشگی آن کانون پر و پیمان چیزی به گوش نمی‌رسید. فقط مادر و پدر پا به سن گذاشته‌ مانده بودند تا خانه کودکی همه جنجال ‌ما را در آرامش به نگهبانی بنشینند! بعد چند ساعت خوش و بش سه نفره‌، پدر به قصد انجام کاری از خانه رفت و ما در آشپزخانه نشستیم. مادر دور خود می‌ چرخید و مهربانی‌ می‌کرد. از زندان می‌‌پرسید. هر از چند اینکه چی‌ دوست داری برایت درست کنم و با این نوشخند که به زودی داماد هستی!

ساعتی از آن فضای عاطفه نگذشته بود و انتظار دیدار با دیگر اعضای خانواده را می‌کشیدیم که زنگ خانه به صدا درآمد. خواستم بلند شوم ولی مادر پیشدستی کرد و رفت تا درب را خودش باز کند. چند لحظه بعد اما بگونه بهم ریخته و رخساری به رنگ گچ برگشت و با صدایی گرفته گفت یکی آمده و ترا می‌خواهد و بعد هم با کلامی در زیر لب افزود: یک جورهایی است و عجیب و غریب! در دلم پرسان از کیستی این مهمان ناخوانده ولی با حفظ ظاهر، بوسیدمش و گفتم نترس نباید چیزی باشد! رفتم و تا درب نیمه باز را گشودم خشکم زد و سر جای خود میخکوب شدم!

قربانعلی عبدالرحیم پور ("مجید") ریز جثه بود؛ نشسته روی موتوری سنگین با چشمانی تر و لبی خندان! همه چیز همان بود، الا ریختگی زلف بالای پیشانی‌ و کمی هم تاس شدگی سر! جزو از دست‌رفته‌ها می‌دانستیم که احتمالاً در درگیری‌ها‌ کشته شده و ساواک نامش را اعلام نکرده است. در فضای تاثر و شادی همدیگر را در آغوش کشیدیم که گفت سوار شو گشتی بزنیم. برگشتم و مادر را آرام کردم و گفتم: جای دلواپسی ندارد و از دوستان است؛ دوری می‌زنیم و سریع بر می‌گردم. با نگاهی ترسان گفت: ترا خدا احتیاط کن و زودتر بیا که بچه‌ها الان می‌رسند!

هوا آفتابی بود و خنکای پائیزی. رفتیم باغات تره‌بارا نتهای محله مارالان و گوشه باغچه‌ای را دنج و امن یافتیم. از آخرین دیدارمان که روز بدرقه او از زندان بود شش سالی می‌گذشت. تا نشستیم به شوخی گفتم: همه جای شهر را هم که یاد گرفتی! خندید و پاسخ داد: شهرهای دیگر را هم بلدم! پرسیدم از کجا می‌دانستی در خانه‌ هستم؟ گفت: ما از زندان بیشتر اطلاع داریم تا شما از سازمان؛ از قبل منتظرت بودیم! یادی از بهروز ارمغانی و رحیم خدادادی کردیم. از احوالات سازمان جویا شدم که شروع به تشریح وضع نمود. خلاصه حرفش اینکه، بعد ضربات سال ٥٥ دوران فوق العاده سختی داشتند و از ماه‌های بسیار دردناکی گذشتند. ضربه پشت ضربه، قطع رابطه‌ها و بی خبری‌ها، کمبود و گاه حتی نبود سرپناه، نداشتن پول و از همه مهم‌تر اختلافات، گسیختگی‌های فکری، بروز کم اعتمادی‌ها و خلاصه اینکه هر چه از وخامت وضع آن مقطع بگوید باز کم گفته‌ است. آخرش اما افزود یک سالی می‌شود که جان گرفته‌ایم و داریم پیش می‌رویم. حالا هم که مردم بپا خاسته‌اند. فقط کار زیاد است و نیرو کم!

با حسی آمیخته از غرور اما شدیداً متاثر سرتاپا گوش بودم و غرق اندیشه. چه می‌توانستم بگویم جز اینکه دستم را روی دستش بگذارم؟ در چشمانش اشگ حلقه زد. تصویر و تصور من، منی که تازه جزو واقع بین‌های زندان بودم، از ابعاد ضربات وارده بر سازمان با آنچه که او حالا داشت توصیف می‌کرد تفاوت بسیار داشت. یادم می‌آید که ٨ تیر، روز واقعه پایگاه مهرآباد و کشته شدن حمید اشرف و رفقا بود و بند دو و سه زندان قصر پیچیده درهم. حاصل صحبتی که با دو سه رفیق دیگر کردیم این بود که سازمان قطعاً ضربه سنگینی خورده است ولی ما باید نشان دهیم ضربه هر اندازه جدی اما باز گذراست. به همه بگوییم سازمان سرشار از نیرو و محکم سر جایش هست! واقعیت این بود که خود ما آن چند نفر هم از کثرت کشته‌شده‌های سازمان در آن روزها فراوانی تیم‌ها را نتیجه می‌گرفتیم! بعد هم طبق رسم زندان در چنین لحظاتی، ورزش جمعی دور حیاط راه افتاد و در گرمای تفتان تابستان تهران خیس عرق شدیم! اکنون اما در این پائیز ٥٧ تبریز و بعد دو سال و اندی از ضربات مهلک فاصله دی ٥٤ تا تیر ٥٥، با شنیدن حرف‌های "مشدی قوربان" درمی‌یافتم ضربات بس کمرشکن‌تر از آن چیزی بوده که فکرش را می‌کردیم. ذهنی بودیم!

بعد کمی پرس و جوی من از او در مورد اینکه نگاه کنونی سازمان به مشی مسلحانه و مسایلی از ایندست چیست، گفت حالا که وضع دستت آمده پس زود باش بیا!‌ نامت هم "محمد" است اسم سازمانی بهروز! به خنده پرسیدم: همین حالا؟! جواب داد: یک روز هم دیر است! پرسیدم: یعنی بعد اینهمه وول خوردن توی هلفدونی یک چرخی هم تو کوچه و خیابان نزنم تا دستم بیاد که چی دارد می‌گذرد؟ بیکباره جوش آورد و گفت: باز هم برایت روشن نشد که وضع چیست و متوجه نیستی که نفر لازم داریم؟! بعد هم برای آنکه مرا به اصطلاح توی باغ بیاورد متوسل به ضربه نهائی شد و گفت: اصلاً می‌دانی من الان در رهبری سازمان هستم؟! گرچه توضیحاتش نشان از اشراف او به مسایل سازمان داشت ولی باز هم باورم نمی‌شد نوبت وی برای نشستن در مرکزیت سازمان رسیده باشد! فقط می‌دانستم که فخر‌فروشی در کار نیست؛ هم تواضعش را می‌شناختم و هم کمابیش ظرفیت‌هایی را در او سراغ داشتم.

منتظر واکنش من بود. فرصت خواستم و گفتم کسانی هستند که بهتر است از آنها سراغی بگیرم. بعد هم پرسیدم مصلحت می‌داند پولی جمع و جور کنم؟ راستش در این خیال بودم که رفقا کم بانک نزده‌اند و چند ده هزار تومانی که مثلاً می توانم از این و آن بگیرم نباید مسئله‌ سازمان باشد! نگو که این نیز یکی دیگر از پنداشت‌های خام من بود! چون بلافاصله گفت: حتی یک خرده هم بیاری خیلی کمک کرده‌ای! ترک موتور نشستم و راه افتادیم. به دم درب خانه‌ که رسیدیم سئوال کردم: غذا چی؟! با خنده گفت: خودمان کباب داریم! قرارها را گذاشتیم و گاز داد و رفت. تا چند روز به گفتگویمان فکر می‌کردم و از خود می‌پرسیدم چه حکمتی در کار هست که او با من فعلاً علنی و هنوز تکلیف ناروشن چنین راز مهمی از سازمان چریکی را در میان می‌نهد؟ درست است که شرایط عوض شده بود، باز اما نمی‌شد "اعتراف" او را عادی تلقی کرد!

زندان طولانی مدت آدمی را از آمادگی برای مرگ چریکی دور می‌کند! شروع به تمرین ذهنی با خود کردم و چند بار از پنجره طبقه سه منزلمان نیم خیز شده و چشمهایم را بستم! شرطم فقط با رفقا این باشد که قبل از مخفی شدن مرا قرص سیانور بدهند! حاضر نبودم بارچ دیگر زیر آزمون شکنجه بروم.

سوار بر ترک موتور کاظم راهی خانه تیمی بودم و آن قرص قاتل – ناجی زیر زبانم! در هراس بودم مبادا ناشیانه قورتش دهم و پیش‌هنگام تمام کنم! دو ماه بعد مخفی شدن، روز ٢٢بهمن فرارسید و سازمان علنی شد. سیانور را کنار گذاشتم ولی کلتی را که "هادی" داده بود تا مدتی داشتم!

 

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید