جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹ - ۷ اوت ۲۰۲۰

مهاجرت: قسمت چهارم - مردی که باید می ماند!

۱۸ تير ۱۳۹۹

باغبان گفت: خانم از اول شب، دو نفر در پشت بام خانه روبرو خوابیده اند هر بار که سرشان را بالا می کنند این سگ این طور واق واق می کند. رنگ از رخسار همه پرید پاسی از شب گذشته بود امکان خارج شدن از خانه نبود. مهماندار گفت: از زیر خانه در سال های دور قناتی می گذشته که سال هاست خشک شده و ما در آن را بسته ایم، بهتر است از آن جا فرار کنی.

هتل واقعاً راحتی بود؛ با پذیرائی بسیار عالی و محبت های رئیس هتل. غذا در بخش قدیمی هتل سرو می شد. هر سه وعده غذا را به همان سالن بزرگ می رفتیم. حضور مازیار با آن طنز زیبا و شخصیت بی تکبرش آرامشمان می داد.

سر گارسون آقای جابر مردی که هنوز با انگشتر های طلا و پیراهن سفیدش که هر روز اطو می کشید و جلیقه ای سیاه رنگ در گرما و سرما روی آن می پوشید را به یاد می آورم. مردی بود تنومند با صورتی همیشه خندان که وقتی می خندید تمام دندان هایش با چند دندان طلا بیرون میزد و حالتی شاد به او می داد که به بیننده نیز منتقل می شد. تمام مدت متجاوز از یک سالی که ما در هتل بودیم او شخصاً از ما پذیرائی کرد، بی آنکه از این مهمانان دائم خسته شود. می گفت و می خندید و در آن مدت کوتاه صرف غذا، فضا را صمیمانه می نمود.

عصر ها تلویزیون برنامه موسیقی داشت و برایمان شنیدن ترانه های افغانستانی بخصوص احمد ظاهر لذت بخش بود. برنامه میخک نقره ای فریدون فرخزاد که گوگوش در آن ها حضور داشت و برنامه های ویژه گوگوش، پر بیننده ترین برنامه هفته بود؛ که بنا به گفته یکی از دوستان افغانستانی، وقتی به مدت دو هفته به خاطر تکراری بودن ترانه ها قطع شد به اندازه ای نامه به تلویزیون فرستاده و تلفن و زده شد که ناگزیر شدند پخش آن را تکرار کنند، و نوارهای کاست دیگر فراهم کنند. از همان لحظه عبور از مرز، گوگوش نیز همراه ما وارد شد. اولین بار بود که کبریتی با عکس گوگوش که نقابی توری بر چهره داشت روی قوطی کبریت ها می دیدم. یک کبریت ساخت پاکستان که پر فروش ترین کبریت در منطقه بود. کمتر کسی بود که جویای حال خانم گو گوش نشود و از بی اطلاعی ما متعجب نگردد.

یعد از آن فرارم از مزر سلماس در اولین تلاش برای خروجم که در داستان "فرار مردی که دیده نشد" شرح کامل آن را داده ام و آن راه پیمائی شبانه و کشیدن قاطر از شدت کمر درد قادر به سرپا ایسنادن نبودم ، طوری که خمیده راه می رفتم. بخصوص حادثه ای که در دومین شب ـ آمدنمان باعث تشدید آن شد. شب دومی بود که با خیالی راحت سر بر بالین می نهادیم! نزدیکی های صبح زمین لرزه ای شدید تمام کابل را لرزاند سراسیمه از خواب جهیدم در حالتی بین خواب وبیداری دو ملافه خواب را به هم گره زدم. اطاق ما در انتهای راهرو بود فاصله تا پله ها زیاد و رفتن نا ممکن. از ترس پس لرزه ها نخست همسرم و سپس دخترم را به حیاط مدرسه برزگ پشت هتل فرستادم . اما پس لرزه ای نیامد؛ باز گرداندن آن ها از مدرسه و در اصلی، کلی زمان برد و مایه شوخی و خنده دوستان.

این کار به شدت بر درد کمرم افزود بگونه ای که دیگر قادر بحرکت نبودم و درد در ناحیه انتهائی کمر مانند کوبیدن میخی بود بر استخوان. چاره ای جز بستری شدن در بیمارستان نبود. هنوز سیاست دوستان افغانستانی در قبال حضور اپوزیسیون ایرانی دقیق وروشن نبود. دولت افغانستان تلاش می کرد حضور ما کاملاً بی سر وصدا دور از چشم مردم باشد. به همین خاطر ما نام های محلی بر روی خود نهاده بودیم که نام من حیدر ولد همایون بود. اما چاره ای جز بردن من به بیمارستان نبود. من را به بیمارستانی به نام وزیر اکبر خان منتقل کردند. یکی از بهترین بیمارستان های موجود.

قرار بر این شده بود من را جدا از بیماران در مکانی دورتر بستری کنند. مهم نبود! مهم رهائی از این درد سنگین کمر بود. در گلخانه شیشه ای بیمارستان که دورتر از ساختمان اصلی بالای یک بلندی بود تختی نهادند و بستریم کردند. هرگز آن چند شب تنهائی توأم با ترس را فراموش نمی کنم. با وجود زیبائی گلخانه، تنفس در شب همراه با درد زجر آور بود. در همان ورود چند آمپول مسکن همراه با نوکائین به کمرم به محل خروج عصب ها زدند. در حالتی بین نئشه و درد در حالی که احساس میکردم از زمین جدا می شوم بخواب رفتم . نیمه های شب بود که از خواب بر خاستم. تاریکی مطلق، صدا های دور دست که گاه صدای شلیک گلوله ای در آن برجسته تر می شد. تشنگی همراه با نیاز رفتن به توالت و درد شدید کمر کلافه ام کرده بود. توان برخاستنم نبود. هر قدر که فریاد زدم صدایم بگوش کسی نمی رسید، سخت ترین شبی بود که سپری کردم! حتی سخت تر از شبی که در ایران در خانه ای که مخفی شده بودم .داستان جالبی است!

"شب عجیبی بود. تازه از دست کمیته در مرز سلماس گریخته بودم و در تهران در خانه ای بسیار اعیانی خانه یکی از هوداران سازمان که پدرش از امرای بلند پایه ارتش بود به همراه همسرم ودختر کوچکمان مخفی شده بودیم. قرا ر بود که در عرض چند روز از ایران خارج گردم و به افغانستان بروم. خانه ای سه طبقه با استخر و باغچه ای بزرگ. شب دوم بودنمان در خانه بود؛با دختر صاحب خانه که هوادار سازمان بود نشسته بودیم که سگ کوچکشان هیجان زده و پارس کنان به داخل اطاق پرید. آرام نمی گرفت مرتب بیرون می رفت پارس کنان به داخل اطاق می پرید. صاحب خانه باغبانشان را صدا زد و پرسید: چرا این سگ این همه بی تابی می کند؟

باغبان گفت: خانم از اول شب، دو نفر در پشت بام خانه روبرو خوابیده اند هر بار که سرشان را بالا می کنند این سگ این طور واق واق می کند. رنگ از رخسار همه پرید پاسی از شب گذشته بود امکان خارج شدن از خانه نبود. مهماندار گفت: از زیر خانه در سال های دور قناتی می گذشته که سال هاست خشک شده و ما در آن را بسته ایم، بهتر است از آن جا فرار کنی.

در بسته قنات در آشپزخانه بزرگ داخل خانه قرار داشت. شب در مقابل چشمان حیرت زده خانم تیمسار صندلی های آشپز خانه را جا بحاکردیم و به هر جان کندی بود در تخته ای قنات را باز کردیم.

قناتی بود خشک با دیواره های ریخته که معلوم نبود به کجا ختم می شود. مسلماً پر بود از مار و عقرب. گفتم: من جرئت نمی کنم داخل شوم، بهتر است درش را باز بگذارید اگر بداخل ریختند ناگزیر، فرار می کنم . تا ساعت های دو و سه، سگ واق واق کرد و ما هراسان در انتظار. بعد آرام گرفت، اما تا دمدمه های صبح ما همین طور بیدار و منتظربودیم. آفتاب نزده باغبان بیرون رفت سر و گوشی آب داد و برگشت وگفت خبری نیست! من از خانه بیرون زدم به امکان دیگر سازمان رفتم.

دو روز بعد وقتی انوشیروان لطفی سر قرار من آمد تا من را به امکان دیگر ببرد،گفت:" بهروز تو خوش شانس ترین آدم دنیا هستی! میدانی، شب قبل ریخته اند آن خانه و همه را دستگیر کرده اند. اگر تو هم بودی دستگیر می شدی و رفته بودی.

معلوم شد که پسر خانواده از امریکا برگشته و شب ها همراه دوستانش زن و مرد در طبقه سوم با مایو می نشسته مشروب میخوردند و قمار بازی می کردند. خانه روبرو خانه یکی از بستگان نزدیک زن خمینی بود. به کمیته اطلاع می دهند. کمیته تعدادی را برای کنترل می فرستد. از قضا آنشب دور هم جمع نمی شوند. دوشب بعد که جمع شده بودند ریخته همه را دستگیر کرده می برند. کلی خندیدیم! انوش: هیچکس نمی تونه مثل نوخوش شانس باشه!

بعد از آن دو بار دیگر انوش به آن خانه آمد. وقتی وارد می شد می گفت: رفیق خوش شانس کجاست ؟

مردی که هنوز عطر خاطره اش با آن دوچشم درخشان و چهره نمکینش همیشه در گوشه ای از ذهن من حضور دارد. وقتی پرسیدم: رفیق انوش چرا تو ماندی و ما می رویم؟

گفت: به هر حال باید کسی می ماند؛ می گویند پوست من کلفت تر است و کتک خورم ملس.

بدینسان او ماند تا بسیاری از ما را خارج سازد؛ بزرگ مردی که باید می ماند!"

ادامه دارد

 

افزودن دیدگاه جدید