جمعه ۰۲ آبان ۱۳۹۹ - ۲۳ اکتبر ۲۰۲۰

«رادیو زحمتکشان» - قسمت دوم

۰۸ تير ۱۳۹۹

بارها و بارها از خود می پرسم چرا هرگز شهامت برخورد نسبت به آن شیوه غیر دموکراتیک با نوشته ها را نداشتم؟ شهامت انتقاد از روابط حاکم در رادیو! دلایل زیادی داشت، اما از نظرمن با وجود اعتقاد عمیق به ایدئولوژی حاکم برسازمان و خط مشی آن. قرار گرفتن در سلسله مراتب حزبی، حفظ جایگاه، امید به ارتقا، در آن سیستم بده بستانی، یکی از اصلی ترین عوامل این سکوت بود. انسان موجود پیچیده ای است!

نوشته ها عمدتاً بر اساس بولتنی بود که زیر مسئولیت رفیقی از حزب ومن روزانه تهیه و در اختیار تحریریه رادیو قرارمی گرفت.

تمام رادیوهای مهم فارسی زبان توسط حدود بیست نفر از افرادما و حزب که اکثراً دانشجو بودند و در دانشگاه کابل درس می خواندند، شبانه ضبط وسپس روی کاغذ پیاده می گردید. صبح هنوزآفتاب سر نزده این نوشته ها جمع آوری و به اطاق بزرگی در دفتر حزب که برای این کار تخصیص یافته بود منتقل می شد.

من از طرف سازمان و فردی از حزب توده به سرعت آنها را میخواندیم و دور قسمت های مهم خط می کشیدیم، مطالب خط کشی شده توسط تیمی که باز متشکل ازدانشحویان و افراد حزب و سازمان بودند، به روی صفحاتی بیست در سی در کادر معین که گاه تا پنج صفحه کاربون گذاری میگردید، بنام بولتن روزانه تا ساعت نه صبح در بیست تا بیست پنج صفحه که چکیده اخبار و تفسیر های سیاسی را هم با خودداشت نوشته آماده می شد و در اختیار رادیو قرار می گرفت.

ابن بولتن اساس و پایه تحلیل سرمقاله و مطالب بخش های دیگربود. موضوعات تقسیم گردیده تا ظهر نوشته می شد و توسط یک گوینده زن از طرف سازمان و یک گوینده مرد از طرف حزب خوانده می شد. با وجود صدا و طنین خوب گویندگان، خشگی مطالب و زمختی کلمات، اجازه هیچ مانوری روی نوشته نمی داد و با تمام تلاش هر دوگوینده، عصای پنهان شده در نوشته های حزبی و سازمانی و تحمیل سلیقه مسئولان، اجرا رابه یک اجرای نظامی، سرباز خانه ای مبدل می ساخت .

بخش ادبیات نیز با وجود مسئولیت شاعری بزرگ مانند سیاوش کسرائی، نمی توانست از خشگی و یک نواختی اجرا بکاهد.

یک روزفراغتی حاصل شده بود با سیاوش کسرائی در حیاط رادیو زحمتکشان نشسته بودیم؛ بعدازظهر بود، آفتاب زیبای کابل. درختان دور حیاط خانه، صدای آرام نسیم همراه خش خش برگ ها، نوعی مهر وصمیمیت توأم با شادی را در دل ایجاد می کرد. از رادیو ضبط، صدای شهرام ناظری بگوش می رسید که اشعاری از مولانا می خواند.

"اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند وهستان می رسند"

یکباره کسرائی در حالتی شورانگیز با سرانگشتانش شروع کرد به گرفتن ریتم روی زانوانش و حرکت دادن ریتمیک سر و بدن. گفت:"مولانا را نباید با ریتم غم انگیز خواند. مولانا شور است، حرکت است. باید ضرب گرفت ترنم کرد و رقصید".

هیچگاه او را چنین ندیده بودم. تمام وجودش احساس شده بود. گفتم: "رفیق کسرائی با این همه شور، چطور می توانید در این بازی های دل به همزن حزبی دوام بیاورید؟" گفت:" نگو نگو!" گفتم:"داستان آن شاعر بزرگ یمنی را شنیده اید؟ شاعری بود که تمام مردم دوستش داشتند، آزادمردی بود. برای آزادی شعر می گفت، برای عشق، برای دوست داشتن، برای زندگی. برای اینگونه ریتمیک رقصیدن. تا اینکه حزب کمونیست یمن مجبورش کرد که شعر حزبی بگوید. کار او به جائی رسید که هیچکس دیگر شعر او را نمی خواند. گفت: "حزب مرا کُشت"!

بلند شد ایستاد و در چشم هایم نگاه کرد و گفت: "ابوالفضل جان! می دانم، اما چه کنم! من یک حزبی ام نمی توانم تابع قوانین حزبی نباشم که تمام عمرم در آن گذشته". او و البته همه ما! هرگز نتوانستیم تابع قوانین حزب و سازمان نباشیم! روابط خشک و حزبی، سازمانی، حاکم بر فعالیت رادیو را بشکنیم و از آن دایره تنگ و یکنواخت اداری بیرون بیائیم! قوانینی سخت که جای سئوال نداشت! افراد در گروه بندی های حزبی و سازمانی درون گود قرار میگرفتند، یا به حاشیه رانده می شدند!

هرگز آن صبوری توأم با اشتیاق آقای رحیم نامور را برای گرفتن سهمی از کار رادیو فراموش نمی کنم. مردی که به نظرم یکی از با وجدان ترین، بی ادعا ترین و در عین حال ساده زیست ترین اعضای حزب توده بود. مردی همیشه جانبدار حقیقت! امری که در سلسله مراتب حزبی بخصوص بعد ضربات سال ۶۲، در رهبری جدید حزب جائی نداشت و او را در حاشیه قرار میداد.

با تمام اشتیاقش به کار در رادیو، به خاطر سالها کار و تجربه در "رادیو پیک ایران" هرگز او را حتی برای مشورت در رادیو زحمتکشان نخواستند و مطلبی برای نوشتن به او پیشنهاد نکردند. چرا که گروه بازی را بر نمی تافت.

حاضر نبود زیر چتر حمید صفری که در باند بازی درون حزبی دبیر دوم شده و در شروع کار رادیو برای مدتی مسئولیت رادیو زحمتکشان را داشت کار کند. به دبیر اول آقای خاوری هم به خاطر زیر پا نهادن پرنسیب و اساسنامه حزب در برای بالا کشیدن حمید صفری معترض بود.

روزی گفتم "جای شما در رادیو خالی است"! از اختلافش خبر داشتم و منتظر بودم دهان باز کند و سخنی بگوید. عمیق در من خیره شد گفت: "من دیگر پیر شده ام! شما جوان ها جای ما را پر کنید. کار بسیار لذت بخشی است"! دلتنگی اش را برای نوشتن در رادیو را همراه با فرو خوردن بغضش حس می کردم. اما پای بندی اش به حزب و نگفتن اسرار درونش که یکی از مشخصه های او بود، اجازه نمی داد که سفره دل بگشاید.

خواند: "وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که درطریقت ما کافریست رنجیدن ...

مبوس جز لب ساقی و جام می حافط

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن".

خندید و گفت: "ای کلک کافیست"؟

تا آخرین روز رادیو! هیچ گونه نو آوری و تغیر قادربه نفوذ در گارد بسته، تفکرائدلوژیک، رفتار اداری خشک و انکادره شده حزبی و سازمانی ما نگردید! لذا نتوانستیم از امکان خوبی که بوجود آمده بود بهره بگیرم!

نگاهی دقیق تر به سیما و عمل کرد خود میکنیم و از خود می پرسیم: دلیل عدم مقبولیت رادیو، یکنواختی کار، فاقد روح بودن مطالب و جاری نشدن روح زندگی در شریان های رادیو چه بود؟

بارها و بارها از خود می پرسم چرا هرگز شهامت برخورد نسبت به آن شیوه غیر دموکراتیک با نوشته ها را نداشتم؟ شهامت انتقاد از روابط حاکم در رادیو! دلایل زیادی داشت، اما از نظرمن با وجود اعتقاد عمیق به ایدئولوژی حاکم برسازمان و خط مشی آن. قرار گرفتن در سلسله مراتب حزبی، حفظ جایگاه، امید به ارتقا، در آن سیستم بده بستانی، یکی از اصلی ترین عوامل این سکوت بود. انسان موجود پیچیده ای است! در همان حال که از اعتقاد، شهامت اخلاقی دم می زند، نیم نگاهی به منافغ مادی، قدرت، مورد توجه قرار گرفتن، و آینده خود دارد؛ بخصوص اگر در یک تشکل سیاسی عمدتاً ایدئولوژیک که متأسفانه هیرارشی قدرت و سلسله مراتب حزبی در آن مطرح و قدرت آفرین و وسوسه انگیز است قرار بگیری! و گذرانت از وابستگی به آن تشکل بگذرد! سکوت من هم جدا ازدرک پائین من در آن روزها و جد از این موئلفه ها نبود!

در نوشته و گفتار بر خرد جمعی و مسئولیت فردی تکیه می کردیم اما در عمل نوشته خود ما از ممیزی دو مسئول نه تنها از نقطه نظر سیاسی، بلکه سلیقه ای هم جان سالم بدر نمی برد و شرحه شرحه می گشت.

رادیوئی که دوری و نزدیکی اتحاد شوروی به جمهوری اسلامی و در نظز گرفتن معادلات توازن دو قطب موجود در آن روز در صحنه سیاسی جهان و وابستگی ما به اردوگاه سوسیالیسم نمی توانست سازی جداگانه بزند و سازی که اگر می نواختیم مسلماً صدایمان از مرز نیمروز فرا تر نمی رفت و تکرارش درب رادیو را تخته می کرد. به هرحال ما جزئی ازآن اردوگاه بودیم. گاه صدایمان از شهر مرزی نیمروز فراتر نمی رفت و گاه تا تبریزنیز شنیده می شد. اما هرچه بود هواداران سازمانی و حزبی منتظر رسیدن ساعت هشت شب و کلنجار رفتن با رادیو وشنیدن نظرات حزب و سازمان بودند.

ادامه دارد

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید