دمکراسی مدرن فربه تر از پادشاهی است (بخش اول)* | به پيش
شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۸ اوت ۲۰۱۸

دمکراسی مدرن فربه تر از پادشاهی است (بخش اول)*

سخنی با هم میهنان طرفدار پادشاهی
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷

باتوجه به وجود ریشه دار فکر و فرهنگ سیاسی شهریاری دین گوهر در ذهن ایران و ایرانی بنظر می‌رسد برای عقلانی کردن و دمکراتیزه کردن روابط ایرانیان با یکدیگر و سیستم سیاسی و ساختار سیاسی کشور و عمل کرد آنها و استقرار نظام دمکراتیک مبتنی برحق رای همگانی درکشورمان، علاوه بر ضرورت مبارزه سیاسی و نقد ولایت فقیه و گسست از آن، نقد پادشاهی و گسست از آن نیز الزامی است.

شاید 39 سال بعد از فروپاشی نظام شاهی، بویژه در شرایطی که بخشی از پادشاهیان و پاره ای ازجمهوریخواهان شعار اتحاد علیه جمهوری اسلامی را مطرح کرده ا ند، طرح این که پادشاهی چیست و شاه کیست، نابهنگام و بیمورد، دیرهنگام و یا حتی «مضٌر و مخرّب» قلمداد بشود. شاید برخی بگویند که 39 سال بعداز فروپاشی نظام شاهی، این نبش قبر برای چیست و به چه کار آید. ولی از نظر من جامعه ما هنوز با مفاهیم شاه و پادشاهی سروکار دارد؛ چرا که اندیشه شهریاری ایرانی، قرنهای درازی، از ایران باستان و اسلامی تا ظهور جمهوری اسلامی، اساس اندیشه سیاسی و نظام سیاسی ایران را تشکیل می داد. طرح این موضوع و نگاه نقادانه به آن نه تنها بیمورد نیست بلکه مهم و ضروری در جهت دمکراتیزه کردن جامعه است.

پرداختن به این که شاه و نظام شاهی ایرانی کیست و چیست، می تواند ما را به سمت کنکاش و شناخت ناخودآگاه تاریخاً شکل گرفته جامعه ما، راهنمائی کند. راهنمائی به سمت شناخت چیزی که از عوامل مهم و اصلی تبدیل دمکراسی پارلمانی به «مشروطه ایرانی» در انقلاب مشروطیت و از عوامل مهم و اصلی فقاهتی شدن انقلاب بزرگ ده ها ملیونی 1357 بوده است. اندیشه سیاسی شهریاری ایرانی، کهنترین و کهنه ترین اندیشه سیاسی است که مهمترین تغییر و تحولات سیاسی ایران، از دوران باستان تا ورود اسلام به ایران و از آن زمان تاکنون، بر بستر آن انجام گرفته است.

فکر میکنم یکی از بزرگترین اشکالات نظریه پردازان و سیاستگذاران متجدد و دمکرات دوران انقلاب مشروطیت، این بوده باشد که بدون نقد و بررسی عمیق و همه جانبۀ مبانی فکری و فرهنگی شاه و نظام شاهی ایرانی، کوشش می کردند عقلانیت نقاد و دمکراسی پارلمانی و آزادی را در آنها تقلیل و تحلیل برند. آنها این سوال مشخص را در برابر خود قرار نداده بودند که شاه و پادشاهی ایرانی کیست و چیست؟ این نهاد و نماد سیاسی تاریخا شکل گرفته، مبتنی بر کدام فکر و فرهنگ است که قرار است مشروطه (دمکراتیک) شود؟

البته عدم توجه به کیستی و چیستی شاه و پادشاهی ایرانی، متوجه مشروطه خواهان دین نگر نظیر آیت الله نایینی و پیروانش نیست، بلکه متوجه مشروطه خواهان عقلگرا ، لاییک و چپ ایران است. آیت الله نایینی و دیگر مشروطه خواهان دین نگر، مشکلی با شهریاری دین گوهر («شهریاری خداسالار» ایرانی (1)) و شهریاری شیعی گوهر ایرانی نداشتند بلکه کوشش میکردند از منظر نگرش دینی و شیعی، قرائتی «شیعی – دمکراتیک» از سلطنت ارایه دهند. کاری که آقایان حجاریان و خاتمی و یارانشان بعد از حدود صدسال می خواهند با جمهوری اسلامی و ولایت فقیه انجام بدهند.

به نظر میرسد گوهرِ دینی نماد و نهاد شاهی، مسئله مرکزی برای مشروطه خواهان دمکرات نبوده است بلکه خصلت استبدادی و عقب ماندگی این نظام مسئله اصلی بود. قبل از انقلاب مشروطیت، در اندیشه و فرهنگ جامعه ایران ( ایران زردشتی و ایران اسلامی) شاه و پادشاهی موهبت الهی محسوب می شدند اما الهی بودن آنها قانونی نبود. برای اولین بار در قانون اساسی انقلاب مشروطیت و متمم آن بود که الاهیت سلطنت مورد تصویب قرار گرفت و قانونی شد. به نظر میرسد در این مورد، در میان طرفداران مذهبی و لائیک مشروطٌیت، بحث و برسی جدی وجود نداشت.

متاسفانه بعد از انقلاب مشروطیت تا انقلاب بهمن 1357 نیز کمتر کسی به این موضوع پرداخت که چرا در قانون اساسی انقلاب مشروطیت، سلطنت گوهر الهی دارد.

طرح چنین سوالی لابد تحت سایه خدایگان شاهنشاه رضا شاه و محمدرضا شاه به ذهن کارگزاران تحصیل کرده و غرب دیده رژیم پهلوی نمیرسید. چرا که آنها تحت امر اعلیحضرتین، مامورِ معذور مدرنیزه کردن کشور بودند، بی آن که شناخت و درک روشنی از مدرنیته داشته باشند. تحت حکومت پهلوی ها همه چیز «روبراه» بود و کارگزاران تحصیل کرده و غرب دیده رژیم، با اندیشه سیاسی شهریاری آریائی خود، ایران را به سوی «تجدد» و «تمدن بزرگ» رهنمون بودند. البته اگر احیانا به ذهن برخی از آنها چنین سوالاتی میرسید اولا اظهار نمیکرد و ثانیا اگر بروز میداد، رضا شاه و محمدرضا شاه، آنچنان برخورد شاهانه با طراحان سوال میکردند که بار دیگر حتی به ذهنشان نیز خطور نکند.

نیروهای ملی و بعدا پیروان دکتر مصدق و نیز جریاناتی نظیر جبهه ملی و نهضت آزادی و ... تا انقلاب بهمن، بی آن که ایرادی بر گوهر الهی- شیعی سلطنت داشته باشند، سخت مدافع قانون اساسی بودند و مدام تکرار می کردند که « شاه باید سلطنت کند نه حکومت». این نیروها طی سالهای دراز سوال و ایرادی درباره گوهر دینی شاه و پادشاهی در قانون اساسی کشور مطرح نکردند. نیروهای سیاسی چپ ایران نیز که بنده نزدیک به 51 سال است افتخار تعلق به آنان را دارم، اساسا وارد بررسی و بحث و نقدِ مقولات و مفاهیمی که به نحوی از انحاء به دین و مذهب و خدا مربوط بود نمیشدند. چپ سیاسی ایران از زمان رضا شاه تا انقلاب بهمن، بجز دوره کوتاهی در زمان دکتر تقی ارانی، عمدتا مبارزه سیاسی می کرد و کار چندانی به کار بررسی و نقد فکر و فرهنگ دینی جامعه ایران نداشت. این امر بخشا به دلیل ترس از تکفیر بود، چرا که چپ ایران بخاطر افکارش، تکفیر شده خدایی بود، وای اگر روزی دست به نقادی دین و مذهب جامعه نیز میزد. دلیل دیگر این که چپ ایران اساسا جمهوریخواه بود و نظام پادشاهی را قبول نداشت و بر این خیال خام بود که اگر نظام شاهنشاهی از طریق یک انقلاب مردمی برانداخته شود، نظام جمهوری (جمهوری ملی– دمکراتیک ایران شعار حزب توده ایران و یا جمهوری دمکراتیک خلق ایران شعار سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بود) ناگزیر و بخودی خود جایگزین آن خواهد شد. غافل از این که نقد اندیشه شهریاری دین گوهر ایرانی برای تحقق جمهوریت و آزادی در ایران، اهمیت کمتر از مبارزه سیاسی برای تغییر نظام شاهنشاهی نداشت.

چپ ایران همانند دیگر روشنفکران و سیاسیون مدرن ایرانی براین خیال خام بود که «دیو چو بیرون رود فرشته در آید». اما اینها همه دلایل نیست، بخش مهمتر دلایل این است که افکار نیروهای چپ ایران از جمله فدائیان خلق ایران، بمثابه یکی از نیروهای مدرن جامعه آلوده به فکر و فرهنگ دینی– سنتی جامعه بود. چپهای ایران از جمله ما فدائیان، با برخورد و تکیه مذهبی گونه به مارکسیسم–لنینسم، ظاهرا جامعه ایران را یکبار برای همیشه و در تمامی ابعادش «شناخته بودیم» و نیاز چندانی نیز به شناخت فکر و فرهنگ و نظام سیاسی دین گوهر آن نداشتیم. نیروهای چپ سیاسی بیشتر به مبارزه سیاسی تک بعدی ( پراتیک) علیه نظام استبدادی رضاشاه و بعد محمدرضا شاه، مشغول بودند و توجه چندانی به کار فکری و نظری و شناخت دین و مذهب و فرهنگ جامعه خود نداشت.

این ایراد بویژه بر ما فدائیان وارد است که در آغاز شکل گیری سازمان در سالهای 1349 تا 1352، تئوری را مورد تحقیر و پراتیک را مورد ستایش قرار می دادیم و با صدای بلند می گفتیم دوران تئوریها بسرآمده است و زمان، زمان پراتیک است.

ناگفته نماند که در دوران پهلوی ها نه تنها جریانات سیاسی بلکه ادبیات و هنر و شعر معاصر نیز از یکسو آلوده به گرایشها و عواطف دینی–شیعی–سنتی و از سوی دیگر سیاست زده بود. «مرغ آمین» نیما، «کسی می آیدِ» فروغ و «داش آکل» صادق هدایت و ... تنها نمونه هائی از حضور فکر و فرهنگ و عواطف سنتی–مذهبی ایرانی در آثار مدرن پایه گذاران و بزرگان شعر و ادب مدرن ما است.

مبارزان دهه 30 ، 40 و 50 عمدتا در مدرسه شعر و هنر و ادبیات مدرن آن سالها پرورش یافته بودند. به نظر میرسد اگر روشنفکران و نظریه پردازان و سیاستگذاران مدرن جامعه ما، اعم از ملیون و چپها، در دوران پهلوی ها، میتوانستند مبانی فکری و فرهنگی سیستم سیاسی حاکم بر کشور و تناقض بنیادین قانون اساسی انقلاب مشروطیت و متمٌم آنرا مورد نقد و بررسی همه جانبه و عمیق قرار دهند، شانس شکل گیری حکومت اسلامی کمتر میشد.

این که چرا این کار مهم انجام نگرفت مورد بحث ما در اینجا نیست. اما بطور اجمال میتوان گفت، بی بنیه بودن و جوان بودن عقل و اندیشه نقاد و روشنگر در فکر و فرهنگ جامعه ایران، گذراندن فکر و فرهنگ نوین معاصر از فیلتر فکر و فرهنگ ایرانی-اسلامی و درهم آمیختن آموخته های نوین و معاصر با اندیشه سیاسی جامعه سنتی ایرانی در ذهن روشنفکران و سیاسیون متجدد، و در نتیجه پیدایش اغتشاشات فکری و فرهنگی، ناتوانی در شناخت همه جانبه خود و جامعه ایران، عدم بررسی و نقد مبانی اندیشه سیاسی و نظام سیاسی کشور، ناشناخته ماندن نفوذ و تاثیر این مبانی بر اندیشه سیاسی نیروهای سیاسی مدرن کشور و مبارزه سیاسی صرف با رژیمهای پهلوی و ... موجب این شد که نیروهای سیاسی ملی و چپ جامعه ما، متوجه خطرات ناشی از وجودِ ریشه دار و نیرومند اندیشه و فرهنگ سیاسی شهریاری ایرانی (دین گوهر و شیعی گوهر) در ناخودآگاه ایران و ایرانی نباشند.

کارگزاران تحصیل کرده غرب دیده و «غربگرای» رژیم شاه، علیرغم این که در قدرت بودند و همه نوع امکانات دولتی در اختیارشان بود، نه تنها مبانی فکری شاه و پادشاهی را به نقد نمی کشیدند بلکه خود ذوب در پادشاهیت شاهان شده بودند. نه اپوزیسیون پهلوی ها اندیشه سیاسی حاکم بر جامعه (اندیشه شهریاری– شیعی) و فونکسیونهای آن را می شناخت و نه شاهان و کارگزارانشان علاقه ای به آن نشان می دادند. تصادفی نیست که هم محمدرضا شاه و اطرافیانش در انقلاب بهمن غافلگیر شدند و هم ملیون و چپ ایران. سازمان امنیت رژیم شاه با آنهمه دم و دستگاهش چند ماه مانده به انقلاب هنوز بدنبال چریکهای فدائی و ملیون و توده ایها بود و حالی اش نبود که بساط اش بدست نیروی دیگری برچیده می شود. ملیون و چپ نیز مشغول مبارزه بی امان با شاه بودند بی آن که متوجه شوند سیستم ولایت فقیه ایرانی-شیعی جدیدی دارد جایگزین سیستم شاهی ایرانی-شیعی می شود.

به نظر میرسد ولایت فقیه بمثابه یک سیستم سیاسی، بر متن اندیشه و فرهنگ سیاسی شهریاری–شیعی ایرانی بود که توانست در دوره بحرانی جامعه و مردم در انقلاب بهمن بال و پر بگیرد و با دست مردم جایگزین پادشاهی شود. آقای ماشالله آجودانی مینویسد: «... شیعه با پیش کشیدن مفهوم امامت و تداوم فیض نبوت در باطن امامت، معتقد بود که فیض نبوت با وجود امام استمرار دارد و اگر حکومت بدست امامان شیعه باشد حکومتی خواهد بود عادلانه و گرنه حکومت غیرامام، حکومتی است غاصب و ظالم. این تلقی شیعه از امامت که دو وجه رهبری سیاسی و دینی را درهم ادغام میکرد و سیاست و دیانت را در هم میآمیخت، بیشتر تلقی ای بود ایرانی تا اسلامی. در ایران باستان هم شاه با فرّ ایزدی، مظهر دو قدرت سیاسی و دینی بود. فرّ ایزدی همان تاییدات الهی و بهرهمندی از فیض الهی و خرد بود که شاه را مظهر عدالت دینی هم قرار میداد. در روایت آرمانی ایرانشهری از مفهوم پادشاهی، فر ایزدی مایه تداوم فیض الهی در وجود شاه که او را شایسته حکومت عادلانه و خردمندانه سیاسی و دینی میساخت. اما...» (1) (ص 57 کتاب مشروطه ایرانی - ماشا الله آجودانی).

متاسفانه بعداز انقلاب بهمن، طرفداران پادشاهی، بجای نقد شاه و پادشاهی دین گوهر ایرانی و گسست از آن، برای بازگرداندن جامعه ایران به پادشاهی، تلاش میکنند. آنها البته افکار و برنامه سیاسی یکسان ندارند. مروری ساده و گذرا به مواضع آنها نشان می‌دهد که اختلافات فراوان و عمیقی در میانشان بوجود آمده است. بخش عمده پادشاهیان در دوران گذشته درمانده اند و قصد بررسی و نقد آن را ندارند و بخش کوچکی کوشش میکنند از منظر مدرنیته به انسان، جامعه، حقوق انسان، سیاست و عملکرد پادشاهان پهلوی نگاه کنند، بدون انکه از پادشاهی بگسلند.

نقد و بررسی دومی‌ها از پادشاهی و شاهان پهلوی، متاسفانه نقد ایدیولوژیک و جانبدارانه بمنظور تقویت نیروهای طرفدار پادشاهی و برگرداندن پادشاهی است. دومی ها کوشش میکنند پادشاهی را احیا و اصلاح کنند، مردم ایران را به سمت آن بکشانند و ایران را به پادشاهی اصلاح شده برگردانند. به هر قیمتی شده میخواهند آزادی را و دموکراسی را در پادشاهی تقلیل و تحلیل ببرند و حاضر به گسست از شاه و پادشاهی نیستند.

جالب است به این نکته توجه شود که مشروطه خواهان دوران انقلاب مشروطیت با تاخیری به درازای حدود دو قرن نسبت به تحولات کشورهای غرب و با تاثیرگرفتن از آنها، در مقابل شاه و پادشاهی، مشروطه (قانون و دمکراسی پارلمانی ) میخواستند، ولی بخش کوچکی از پادشاهیان، بعد از فروپاشی پادشاهی و در آغاز قرن بیست و یکم و دوران جهانی شدن جهان، تازه می خواهند پادشاهی را برگردانند و اصلاحش کنند.

من دراین نوشته، ناچارم به این هموطنان نیز همانند اصلاح طلبان طرفدار جمهوری اسلامی بگویم که عقل وخرد نقاد و آزادی و دمکراسی مدرن، فربه تر ازجمهوری اسلامی وفربه تر از پادشاهی سنتی و دین گوهر ایرانی است و در آنها نگنجد.

این بخش پادشاهیان از یکسو مدعی نگاه و رویکرد مدرن ـ دموکراتیک به زندگی و انسان و سیاست هستند و میگویند میخواهیم ایران را سراسر غربی کنیم و از سوی دیگر میخواهند این کارسترگ را فقط در چارچوب کهنه و کوچک و تنگ پادشاهی جامه عمل بپوشانند. از یکسو کوشش میکنند از منظر مدرنیته به مسایل جامعه و جهان و سیاست نگاه کنند از سوی دیگر در مقابل اندیشه شان، خط قرمزِ درشتی بنام شاه و پادشاهی و موروثی بودن شاه قرار دارد که مانع رهائی و آزادی اندیشه آنها می شود. اندیشه سیاسی آنها هنوز در اسارت شاه و پادشاهی است.

زبان آنها در نقد ولایت فقیه و جمهوری اسلامی، آزاد، تند، برّان، گویا و برانداز است، اما در نقد پادشاهی و شاه ایرانی، محدود، نرم، نابرٌا، الکن و خودی است. اندیشه آنها در نقد پادشاهی و شاه ایرانی خصلت ایدئولوژیک دارد و خصلت آزادی، برّایی و براندازندگی خود را از دست میدهد. از یکسو میگویند دین و مذهب از حکومت جداست و از سوی دیگر حاضر نیستند از پادشاهی ( خداسالاری دین گوهر) ایرانی بگسلند. ضرورت حضور شاه در نظام سیاسی آتی ایران برای آنها، امری ایمانی و حیثیتی و ایدیولوژیک است.

این بخش از پادشاهیان بخاطر همین برخوردهای ضد و نقیض است که تاکنون نتوانسته اند با هویت و نام یک نیروی مثلا لیبرال دمکرات در جامعه سیاسی ایران اعلام وجود کنند و اعتماد الیت جامعه را برانگیزند. مردم و الیت جامعه ایران، آنها را سلطنت طلب میخوانند نه مثلا نئولیبرال و یا لیبرال ـ دمکرات . ایراد در مردم و الیت جامعه نیست، در خود این نیروها است. چرا که آنها خود را با پادشاهی تعریف کرده و سرنوشت خود را با پادشاهی گره زده اند نه با آزادی و نظام دمکراتیک. برخوردشان با شاه و پادشاهی، نظیر برخورد اصلاح طلبان حکومتی و بخشی از اصلاح طلبان با ولایت فقیه و ولی فقیه است.

چند سال قبل، وقتیکه از آقای سعید حجاریان پرسیدند که چرا علیرغم نزدیکی به نیروهایی نظیر نهضت آزادی با آنها همکاری نمیکنید، جواب داد ما به ولایت فقیه اعتقاد قلبی داریم ولی آنها ولایت فقیه را قبول ندارند. (نقل به معنی). حجاریان راست میگفت، ولایت فقیه برای آنها، موضوع عقلانی نبود بلکه امری دینی - ایمانی بود. بخاطر همین نمیتوانند به سادگی و به این زودیها از چنبره ولایت فقیه و عواطف و احساس خودیت با جمهوری اسلامی رها شوند. فکر میکنم اعتقاد و علاقه شدید اکثر پادشاهیان به شاه و تاکیدشان به حضور شاه در نظام سیاسی آتی کشور، امری ایمانی و احساسی برای آنها است.

معمولا آدمیزاد چیزی را که به آن ایمان دارد نمیتواند به سادگی زیر سوال برده، مورد نقادی قرار دهد و از آن بگسلد. تغییر و گسست از ایمان و اخلاقیات دیرینه و جا افتاده در ناخود آگاه انسان، معمولا سخت و گاهی دیوانه کننده است. گاهی انسان، در پروسه نقد و گسستن از گذشته خود که سالهای سال با آن زندگی کرده است، زیر پایش را خالی احساس میکند و حتی دچار بحران و مشکلات روحی و روانی میشود. زیر سوال بردن و نقادی اعتقاد و ایمان خود، کار ساده ای نیست، چه رسد گسست از آنها.

بنظر می رسد اکثر پادشاهیان، آنچنان به پادشاهی و شاه ایمان قلبی دارند که حتی زیر سوال بردن آن، به ذهنشان خطور نمیکند چه رسد به گسست از آن.

فکر میکنم برای نظریه پردازان پادشاهی روشن باشد که وجود افکار و اخلاقیات و احساسات شاهدوستی و شاهپرستی و ایمان به حضور شاه در نظام سیاسی آتی ایران، در میان بخشی از مردم جامعه ما که هوادار پادشاهی هستند، نشانه تحول فکری و فرهنگی آنها در سمت عقلگرائی نقاد، آزادی و دمکراسی نیست بلکه نشانهء سنتی و بسته بودنِ ذهن آنها است. نماد و نهادی که بودن و باشیدنش نه بر عقلانیت وخرد نقاد و آزادی و دمکراسی که بر افکار و احساسات و اخلاقیات دین گوهر و سنتی استوار است، در ایران امروز و آغاز قرن بیست یکم و در دوران جهانی شدن، چگونه می تواند به نماد و نهاد دمکراتیک مبتنی بر حق رای همگانی بدل شود؟

نهاد و نماد پادشاهی از دوران داریوش تا محمدرضا شاه، در کشور ما، گوهر دینی داشت و شعار خدا – شاه – میهن، آخرین نمونه آریائی شده آن در زمان محمدرضا شاه بود. طبق فرهنگ باستانی – اسلامی ایرانی و بقول غزالی «بباید دوست داشت پادشاه را، و پادشاهان را متابع باید بودن و منازعت نشاید کردن و دشمن نباید داشتن» .

به‌گمان من، نقد این افکار و ایمان و اخلاقیات سنتی وگسست از آن ، از دوران انقلاب مشروطیت تا به امروز، از الزامات عقلانی شدن و دمکراتیزه شدن فکر و فرهنگ جامعه ما در سمت ساختن نظام سیاسی مدرن ـ دمکراتیک مبتنی بر حق رای همگانی بوده و است ولی متاسفانه این نقد و گسست هنوز بطور کامل در ذهن جامعه ما رخ نداده بود. یکی از مهمترین و اصلی ترین دلایلی که مردم ایران تحت رهبری خمینی، شاه را سرنگون کردند همین بود. مردم شاه را سرنگون کردند ولی از فکر و فرهنگ شهریاری خداسالار- شیعی نگسستند. بخاطر همین شاه رفت و ولی فقیه بجایش نشست. ذهنییت سیاسی تاریخا شکل گرفته ایرانی در شکل جمهوری اسلامی بازنما شد. نظام سیاسی کشور که طبق قانون اساسی دوران انقلاب مشروطیت، نظامی دین گوهر، شیعی گوهر، بسته و استبدادی بود، بعد از انقلاب نیز چنین ماند. چرا که در ذهن ایرانی – اسلامی جامعه ایران و در ذهن اکثریت قریب به اتفاق مردم و شاهان ایران و رهبران روحانی وغیر روحانی انقلاب بهمن، هیچ الگوی سیاسی غیر ایرانی نبود.

از انقلاب مشروطیت تا انقلاب بهمن تغییرات مهم و فراوانی در ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و اداری و سیستم آموزشی جامعه و در فکر و فرهنگ ایرانیان بوجود آمده بود. اما این تغییرات نوین و مترقی، نتوانسته بود هنوز در ذهن جامعه و ایرانیان جای ناخودآگاه تاریخا شکل گرفته ی سرشاراز فکر و فرهنگ سیاسی سنتی - دینی را بگیرد ونهادی شوند . آنچه در بخش ناخودآگاه ذهن ایران و ایرانی نهادینه بود و بطور طبیعی و اتوماتیک آنها را هدایت می کرد، عمدتا همان اندیشه سیاسی شهریاری خداسالار – شیعی ایرانی بود. این ناخود آگاه بود که در شرایط بحران و عصبیت و دوره شکل گیری انقلاب وفقدان یک تشکل و جبهه مدرن دمکراتیک، مردم را به سوی رهبری روحانیون و بازار مذهبی - سنتی هدایت کرد.

واژه‌های آزادی، دمکراسی پارلمانی، برابر حقوقی، طبقه، شهروند، جدائی دین از دولت، حزب، سندیکا، برابری، حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق صنفی، بمثابه ارزش ها، اندیشه‌ها، روش‌ها و اشکال نوین رابطه انسانها، اداره کشور و جامعه، از انقلاب مشروطیت تا انقلاب بهمن در ساختار ذهن ایرانیان و جامعه ایرانی وارد شده بود بی آن که اندیشیده شوند، به فهم بیایند، فهمیده شوند و در ذهن جامعه نهادینه شوند.

بر اثر این تغییرات، ذهن ایران و ایرانی دچار تناقض شده بود. جامعه ایران از دوران انقلاب مشروطیت تا اولین دهه انقلاب بهمن، حول این تناقض درونی می چرخید بدون آن که واقف بر آن باشد. تصادفی نیست که جامعه ما 100 سال بعد از انقلاب مشروطیت دارای نظام سیاسی مبتنی بر آزادی و حق رای همگانی نیست. ما ایرانیان سالهای درازی، شعر و آواز مرغ سحر را ناله کردیم و می کنیم و برای آزادی خون دادیم و اما از خود نپرسیدیم که استبداد و دیکتاتوری پهلوی ها بر بستر کدام فکر و فرهنگ شکل گرفت و توانست 50 سال بر جامعه ما و بر ما اعمال شود؟ این که محمد علی شاه مستبد بود و نوکر روسها بود و مشروطیت را قصابی کرد، این که رضاشاه مستبد بود و انگیسیها او را سرکار آورده بودند و دمکراسی پارلمانی و آزادی نوکاشته را سرکوب کرد، دلایل قانع کننده برای کوتاه بودن عمر آزادی و دمکراسی در ایران و طولانی بودن استبداد پهلوی ها نیست. این واقعیت دارد که محمدعلی شاه قاجار و پهلوی ها، مستبد بودند و آزادی و دمکراسی را و طرفداران آزادی و دمکراسی را سرکوب کردند و پروسه را طولانی و پرهزینه و خونبار کردند اما این همه واقعیت نیست. وجه دیگر واقعیت این است که بخش ناخودآگاه ساختار ذهن جامعه ایران و ایرانی که نسبت به بخش خودآگاه آن وسیع تر است، سرشار از اندیشه و فرهنگ و اخلاق سیاسی سنتی و دین گوهر بوده است. ذهن ایرانی طی قرن ها چنین آموزش دیده بود که جامعه بر سلاطین گردد و گریزی از آن نیست.

فردوسی بزرگ که از آموزگاران بزرگ آموزش ایرانیت برای ما ایرانیان است از زبان زال به کاووس می گوید:

بدو گفت: شاهی و ما بنده ایم

به دل سوزگی با تو گوینده ایم

اگر داد گوئی همی یا ستم

به رای تو باید زدن گام و دم

فردوسی که نماد ایرانیت است، در اظهار بندگی انسان ایرانی به شاه، او را آنچنان در شاه ذوب می کند که شاه حتی اگر ستم گوید، انسان ایرانی باید به رای او گام و دم زند.

و محمدغزالی، این فکر و فرهنگ شهریاری دین گوهر ایرانی را با زبان شیوا و نغزی چنین بیان می کند: «سلطان سایه هیبت خدای است بر روی زمین. یعنی که بزرگ و برگماشته ی خدای است برخلق خویش. پس بباید دانست که کسی را که او پادشاهی و فٌر ایزدی داد، دوست باید داشت، و پادشاهان را متابع باید بودن و با ملوک منازعت نشاید کردن، و دشمن نباید داشتن». (3)

بر بستر این اندیشه و فرهنگ تاریخا شکل گرفته در ناخوآگاه ایران و ایرانی است که رضاشاه و محمدرضا شاه میتوانند قریب به 50 سال و ولی فقیه و یارانش 39 سال بر جامعه حکومت و اعمال دیکتاتوری کنند. برای شناخت و درک این موضوع، توجه به پروسه انقلاب بهمن آموزنده است. در پروسه انقلاب 1357، ابتدا محمدرضاشاه رفت و خمینی «امام» آمد، بدنبال آن نظام سیاسی پادشاهی فرو پاشید و نظام سیاسی ولایت فقیه شکل گرفت. این که چرا یک قانون اساسی و سیستم سیاسی متجدد اما شیعی گوهر می رود و قانون اساسی و سیستم سیاسی شیعی گوهر دیگری جایگزین آن می شود قابل تعمق است. آیا واقعا در دوران انقلاب بهمن، در ذهن حتی 10 درصد از شهرنشینان ایرانی، الگوئی یا شمائی یا ایده ای از سیستم های سیاسی سکولار- دمکراتیک واقعا موجود در جهان معاصر وجود داشت؟! وجود نداشت. و ذهنِ الیت جامعه ایران در زمینه سیستم سیاسی جایگزین پادشاهی، سرشاز از اغتشاش بود.

بنظر میرسد پادشاهی و ولایت فقیه بمثابه دو نظام سیاسی، ریشه در فکر و فرهنگ و تاریخ چندهزار ساله جامعه ما دارد. نظام هایی که درحین همپایه بودن و همریشه بودن، هرکدام رنگ و بوی خاص زمانها و مکانها و فضاهای متفاوتی را بخود گرفته اند. محمد رضائی راد، بر این نظر است که «عالم اندیشه ایرانی و به تبع آن سپهر اندیشه سیاسی، هیچگاه این بستگی خود را با اندیشه آرمانی نگسست، چنان که پس از اسلام، اندیشه شاه آرمانی مزدائی، هرچند دیگر قدرت نداشت، لیکن هربار در اشکال دیگری همچون سلطانِ عادلِ خواجه نظام الملک، رئیس اول فارابی و امام شیعی و سپس اولی الامر و ولایت فقیه متجلی گردید... در واقع میتوان گفت اندیشه سیاسی مزدائی شکل حکومتی خود را به دستگاه خلافتِ اهل تسنن داد و ماهیت و محتوای آرمانی خود را نزد اهل تسنٌن به میراث گذاشت . ( ص 434 کتاب مبانی اندیشه سیاسی در خرد مزدائی ) .

باتوجه به وجود ریشه دار فکر و فرهنگ سیاسی شهریاری دین گوهر در ذهن ایران و ایرانی بنظر می‌رسد برای عقلانی کردن و دمکراتیزه کردن روابط ایرانیان با یکدیگر و سیستم سیاسی و ساختار سیاسی کشور و عمل کرد آنها و استقرار نظام دمکراتیک مبتنی برحق رای همگانی درکشورمان، علاوه بر ضرورت مبارزه سیاسی و نقد ولایت فقیه و گسست از آن، نقد پادشاهی و گسست از آن نیز الزامی است.

کسانی که می‌گویند می‌خواهند ایران را دمکراتیزه کنند، اگر در حرفشان جدی باشند، نمیتوانند ریشه های هم گوهر پادشاهی و ولایت فقیه را ببینند، اما یکی را به نفع دیگری بسوزانند و برای تیمار و احیا و اصلاح دیگری تلاش کنند. هر کسی چنین کند، نظریه پردازان و روشنفکران و نیروهای سیاسی نواندیشِ نقاد ، آزادیخواه و دمکرات کشور به آنها اعتماد نمیکنند. اصلاح طلبان طرفدار جمهوری اسلامی بخاطر همین برخوردهای متناقض و اعتمادشکن بود که اعتبار خود را ازدست دادند. پادشاهیان طرفدار دمکراتیزه کردن ایران نیز به همین دلیل است که نمیتوانند اعتماد نیروهای نواندیش، آزادیخواه و دمکرات جامعه ایران را برانگیزند و جلب کند.

--------------------------------------------

1. - مشروطه ایرانی» ص 57. ماشاالله آجودانی

2- اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی عرفانی». محمدرضا فشاهی ص 202 کتاب.

3- خواجه نظام الملک / طباطبایی، ص 134 و 135

 

* مطلب «دمکراسی مدرن فربه تر از پادشاهی» سلسه مقالاتی است که سالها پیش تهیه و منتشر شده است. نظر به این که مسائل مطروحه در باره شاه و پادشاهی، هنوز هم در میان بخشی ازهم مهینان و نیروهای سیاسی کشور ما آکتوئل است، من اقدام به انتشار مجدد این متن کرده ام. "دمکراسی مدرن فربه تر از پادشاهی" شاید پرتو نوری باشد بر زوایای تاریک و ناشناخته زبان، فرهنگ و نا خودآگاه تاریخا شکل گرفته ما ایرانیان درجهت نقد و رهائی از افکار و جباریت دینی – سنتی و از اشکال جمهوری اسلامی ولی محور، پادشاهی و دستیابی به فکر و فرهنگ مدرن مبتنی برعقلانینت، خرد نقاد ، آزادی و دمکراسی.

 

افزودن دیدگاه جدید