مرثیه‌ای برای جان‌های شیفته

مسعود شب‌افروز

به رضوان مقدم؛ و به همهٔ زنانی که پس از تابستانِ شصت‌وهفت، نه تنها داغِ عزیزانشان، که بارِ سنگینِ حقیقت و دادخواهی را نیز تا امروز بر دوش کشیده‌اند …..

تابستان بود؛
اما آفتاب
پشتِ دیوارهای بلندِ زندان
به زانو درآمده بود.

نام‌ها را می‌خواندند،
یکی‌یکی،
نه برای زندگی،
که برای حذفِ زندگی
از دفترِ جهان.

راهروها
از گام‌هایی انباشته بود
که بازگشتی نداشتند،
و طناب،
آخرین استدلالِ حکومتی بود
که از اندیشه شکست خورده بود.

آنان را
نه به جرمِ جنایت،
که به جرمِ رؤیا،
نه به جرمِ خشونت،
که به جرمِ آزادی،
از شاخهٔ زندگی بریدند.

پشتِ درهای آهنین،
مادری ایستاده بود
که هر صدای پا
برای او
تولدِ دوبارهٔ فرزندش بود.

پدری،
پیرتر از همهٔ سال‌های عمرش،
دست‌های لرزانش را
در جیب پنهان می‌کرد
تا مبادا
اقتدارِ شکستهٔ یک پدر
پیشِ مأموران فرو بریزد.

و بعد…

ساکی کوچک رسید.

نه،
آن ساک،
چند تکه لباس نبود.

خانه‌ای بود
که در آن را برای همیشه بسته بودند.

خنده‌ای بود
که دیگر به شب بازنمی‌گشت.

دفتری بود
که آخرین سطرش
با طناب نوشته شده بود.

ساکِ کهنه،
فشرده‌ترین شکلِ یک فاجعه بود؛
عشقِ مصادره‌شده،
شرافتِ اعدام‌شده،
جوانیِ ناتمام،
و مادری
که باید هم زنده می‌ماند،
هم حقیقت را
بر شانه‌های خویش حمل می‌کرد.

آن ساک
سبک بود،
اما هیچ کوهی
توانِ حملِ سنگینیِ آن را نداشت.

نه قبری،
نه سنگی،
نه نشانی.

گویی مرگ نیز
از ثبتِ این جنایت
شرم داشت.

خواستند
نام‌ها را دفن کنند؛
خاطره را خفه کنند؛
تاریخ را
به گورستانی بی‌صدا بدل سازند.

اما نمی‌دانستند

خاک،
حافظه دارد.

باد،
نام‌ها را فراموش نمی‌کند.

و مادران،
کتابخانه‌های زندهٔ حقیقت‌اند.

هر اشک،
سندی شد.

هر چشمِ منتظر،
دادگاهی شد.

هر ساکِ کهنه،
پرونده‌ای شد
که هنوز بسته نشده است.

آنان
به خاوران‌ها پناه بردند،
به خاک‌های بی‌نام،
به شب‌های بی‌ستاره.

اما ریشهٔ انسان
از طناب بلندتر است،
و حافظهٔ مردم
از هر زندانی
وسیع‌تر.

اکنون،
هر بار
که نامی از آنان خوانده می‌شود،
طنابی دیگر
از گردنِ تاریخِ استبداد
گسسته می‌شود.

تابستانِ شصت‌وهفت
فصلِ مرگ نبود.

فصلِ ورشکستگیِ حکومتی بود
که از کتاب ترسید،
از شعر ترسید،
از پرسش ترسید،
از آزادی ترسید،
و سرانجام
از انسان.

آنان
پیکرها را کشتند؛
اما اندیشه را نه.

صداها را بریدند؛
اما آواز را نه.

گورها را پنهان کردند؛
اما خاطره را نه.

و امروز،
هر مادری
که هنوز
نامِ فرزندش را آرام زمزمه می‌کند،
ادامهٔ همان مقاومت است.

هر ساکِ کهنه،
پرچمی است
که هنوز
بر فرازِ وجدانِ این سرزمین
در باد می‌لرزد.

و ما
تا آخرین نام،
تا آخرین گورِ بی‌نشان،
تا آخرین حقیقتِ پنهان،
خواهیم گفت:

آنان زنده‌اند؛

در حافظهٔ مردم،
در شرافتِ تاریخ،
در فریادِ دادخواهان،
و در سپیده‌ای
که بی‌تردید
از بلندترین شب‌ها
خواهد گذشت

مسعود شب افروز
آگوست 


Source URL: https://www.bepish.org/node/14267