زمان‌پریشی در نقد چپ؛ نگاهی به دیدگاه‌های موسی غنی‌نژاد

جابر حسینی

«آثار آبراهامیان لایق ظرف آشغال است.» این تعبیر  موسی غنی‌نژاد درباره آثار ارواند آبراهامیان، بیش از آنکه یک نقد علمی باشد، نمونه‌ای از برخوردی تحقیرآمیز با یکی از برجسته‌ترین پژوهشگران تاریخ معاصر ایران است.

هدف این نوشته نقد شخصی مناظره اخیر آقای موسی غنی‌نژاد نیست. پیش از این، آقای تورج اتابکی در مقاله‌ای با عنوان «وقتی تحقیر جای نقد را می‌گیرد» و بسیاری از نویسندگان چپ، به‌درستی به این موضوع پرداخته‌اند. هدف من پرداختن به مسئله‌ای کلی‌تر است؛ اینکه چگونه بخشی از جریان فکری منتقد چپ، به دلیل ناتوانی در دیدن تحولات تاریخی، دچار نوعی «زمان‌پریشی» شده اند.

در جامعه‌شناسی، زمان‌پریشی به این معناست که مفاهیم، ارزش‌ها، نهادها یا شیوه‌های اندیشیدن متعلق به یک دوره تاریخی را به دوره‌ای دیگر منتقل کنیم، یا با معیارهای یک دوره درباره دوره‌ای دیگر داوری کنیم، بی‌آنکه شرایط تاریخی و اجتماعی هر دوره را در نظر بگیریم.

به باور من، آقای موسی غنی‌نژاد و بخشی از همفکران ایشان در نقد چپ، گرفتار چنین رویکردی شده‌اند. مسئله اصلی در اینجا صرفاً اختلاف نظری با چپ نیست، بلکه نوع نگاه به تاریخ و تحولات فکری است. زمان‌پریشی باعث می‌شود چپ امروز با تصویری که از چپ قرن بیستم باقی مانده سنجیده شود و تحولات چند دهه اخیر آن نادیده گرفته شود.

هیچ جریان فکری در طول تاریخ ثابت و بدون تغییر باقی نمی‌ماند. اندیشه‌ها در مواجهه با تجربه‌های تاریخی، بحران‌ها و تحولات اجتماعی، دچار بازاندیشی و تحول می‌شوند. از این رو، سنجیدن یک جریان فکری معاصر با تصویری ثابت از گذشته آن، می‌تواند به خطای تحلیلی منجر شود.

آقای غنی‌نژاد در فضای روشنفکری ایران، نه صرفاً به دلیل تخصص اقتصادی، بلکه بیش از هر چیز به عنوان یکی از مبلغان نولیبرالیسم و منتقد جریان چپ شناخته می‌شود. در دوران اصلاحات، با ایجاد فضای نسبتاً باز سیاسی و رسانه‌ای، فرصت مناسبی برای طرح و ترویج دیدگاه‌های نولیبرالی در ایران فراهم شد. این جریان تلاش کرد نظریات اقتصاددانانی مانند میلتون فریدمن و فردریش هایک را به عنوان پاسخ اصلی مشکلات اقتصادی و اجتماعی معرفی کند.

پایان جنگ سرد، فروپاشی اتحاد شوروی و بحران نظری چپ سنتی، زمینه مناسبی برای گسترش این دیدگاه‌ها فراهم کرده بود. در آن دوره، بسیاری از مدافعان نولیبرالیسم با اعتمادبه‌نفس فراوان اعلام می‌کردند که بازار آزاد، خصوصی‌سازی و کاهش نقش دولت، مسیر اصلی توسعه و رفاه عمومی است؛ به گونه‌ای که حتی بخشی از نیروهای چپ نیز تحت تأثیر این گفتمان قرار گرفتند.

اما جهان در دو دهه اخیر تغییرات اساسی را تجربه کرده است. یکی از جلوه‌های زمان‌پریشی در نگاه مدافعان سرسخت نولیبرالیسم این است که همچنان با منطق دهه‌های پایانی قرن بیستم به جهان امروز می‌نگرند و هنوز حاضر نیستند بپذیرند که بسیاری از نظریه‌هایی را که زمانی راه‌حل نهایی مشکلات اقتصادی و اجتماعی معرفی می‌کردند، در عمل به بحران‌های عمیق اقتصادی، گسترش نابرابری، تضعیف طبقه متوسط و فرسایش اعتماد عمومی انجامیده است.

بحران‌های مالی، سیاست‌های ریاضتی، افزایش نابرابری و کاهش اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی، پرسش‌های جدی درباره الگوی نولیبرالی ایجاد کرده است. ظهور راست افراطی و دولت‌های پوپولیستی، از جمله ترامپیسم، نشانه‌ای از بحران در نظم اقتصادی و سیاسی موجود و آغاز دوره‌ای تازه در جهان است.

این تحولات تنها موضوع نقد جریان‌های چپ نبوده است، بلکه در درون سنت لیبرالی نیز طی دو دهه اخیر بازاندیشی‌های مهمی شکل گرفته است. متفکرانی چون جان رالز، جودیت اشکلار و فرانسیس فوکویاما، هر یک از منظری متفاوت، نسبت به بحران‌های درونی لیبرالیسم و پیامدهای تضعیف عدالت اجتماعی، انسجام اجتماعی و کرامت شهروندان هشدار داده‌اند. رالز نشان داد که آزادی بدون عدالت اجتماعی نمی‌تواند پایدار بماند؛ اشکلار بر این نکته تأکید کرد که اگر لیبرالیسم نتواند انسان‌ها را از ترس، تحقیر و ستم مصون بدارد، مشروعیت خود را از دست خواهد داد؛ و فوکویاما نیز در آثار متأخر خود، گسترش نابرابری، تضعیف طبقه متوسط و فرسایش اعتماد عمومی را از عوامل بحران دموکراسی‌های لیبرال دانسته است.

از این رو، دفاع امروز از لیبرالیسم دیگر به معنای دفاع بی‌قیدوشرط از الگوی نولیبرالی دهه‌های پایانی قرن بیستم نیست، بلکه خود این سنت فکری نیز در حال بازاندیشی و نقد بخشی از پیش‌فرض‌های گذشته خویش است. نادیده گرفتن این تحولات نیز نوعی زمان‌پریشی است؛ زیرا یک نظریه را از شرایط تاریخی شکل‌گیری آن جدا کرده و بدون توجه به تجربه عملی، همچنان آن را پاسخ نهایی مسائل جامعه معرفی می‌کند.

موضوع دیگری که در تحلیل‌های آقای غنی‌نژاد و برخی همفکران ایشان کمتر دیده می‌شود، تحول عمیق چپ درسطح جهان و ایران است. یکی از مهم‌ترین جلوه‌های زمان‌پریشی، یکی دانستن تمام جریان‌های چپ امروز با چپ اردوگاهی و دولتی قرن بیستم است.

چپ معاصر، در بخش بزرگی از خود، تجربه‌های گذشته را نقد کرده، از بسیاری از الگوهای اقتدارگرایانه فاصله گرفته و دموکراسی، حقوق بشر، آزادی‌های مدنی و جمهوری‌خواهی را در مرکز اندیشه خود قرار داده است. این تحول تصادفی نبوده، بلکه محصول مواجهه انتقادی با تجربه‌های تاریخی و گذار از ترومای شکست‌های تاریخی است. چپ، هم در جهان و هم در ایران، همچنان در مسیر بازسازی نظری و سیاسی قرار دارد و در حال گذار از ترومای شکست‌های تاریخی خود است. همین تجربه انتقادی و بازاندیشی موجب شده است که بخش بزرگی از چپ معاصر به یکی از پیگیرترین نیروهای مدافع جمهوری‌خواهی، دموکراسی، حقوق بشر و آزادی‌های مدنی تبدیل شود.

امروز کمتر جریان چپ فکری جدی وجود دارد که نسبت به گذشته خود نقد نداشته باشد و به بازسازی نظری نیندیشد. البته همچنان جریان‌هایی در میان چپ وجود دارند که در چارچوب‌های گذشته باقی مانده‌اند، اما تعمیم دادن ویژگی‌های آنها به تمام چپ معاصر، یک خطای تحلیلی است. سنجیدن چپ امروز با معیارهای چپ قرن بیستم، نمونه آشکاری از زمان‌پریشی فکری است.

برای درک بهتر جایگاه فکری آقای غنی‌نژاد، مقایسه دو مناظره او در دو دوره تاریخی قابل توجه است: مناظره او با فریبرز رئیس‌دانا در مهرنامه شماره ۲۳ در سال ۱۳۹۱ و مناظره اخیر او با علی علیزاده.

در مناظره نخست، زمانی که گفتمان نولیبرالی هنوز از اعتمادبه‌نفس نظری بیشتری برخوردار بود، آقای غنی‌نژاد نقد خود را عمدتاً در چارچوب استدلال‌های اقتصادی و فلسفی پیش می‌برد و اختلاف‌ها، هرچند عمیق، بیشتر در قالب گفت‌وگویی نظری بیان می‌شد.

اما در مناظره اخیر، در شرایطی که هم جهان دستخوش تحولات گسترده شده و هم بسیاری از پیش‌فرض‌های نولیبرالی با چالش‌های جدی روبه‌رو شده‌اند، بخش‌هایی از سخنان ایشان از زبان علمی و اخلاق گفت‌وگوی سیاسی فاصله گرفته و به سوی تحقیر، طرد و نفی رقیب گرایش پیدا کرده است. این تغییر لحن را نیز می‌توان نشانه‌ای از همان زمان‌پریشی دانست؛ زیرا هنگامی که یک جریان فکری از مواجهه با واقعیت‌های جدید و دگرگونی‌های رقیب بازمی‌ماند، به جای نقد اندیشه، بیش از پیش به نفی و تحقیر صاحب اندیشه روی می‌آورد.

هر اندیشه‌ای برای ادامه حیات خود نیازمند بازاندیشی و مواجهه صادقانه با تغییرات تاریخی است. هنگامی که یک جریان فکری نتواند تغییر دوران را ببیند، ممکن است به جای نقد رقیب، تصویری ثابت و تاریخی از آن بسازد و با همان تصویر قدیمی به مبارزه ادامه دهد.

مسئله اصلی اینجا نه دفاع از چپ و نه رد لیبرالیسم است؛ مسئله، ضرورت دیدن جهان در زمانه خود است. اندیشه‌ای که تغییر زمان را درک نکند، چه در نقد رقیب و چه در دفاع از خود، گرفتار زمان‌پریشی خواهد شد.


Source URL: https://www.bepish.org/node/14254