در چشمه بحران منطقه؛ دیالکتیک سلطه، امپریالیسم‌ستیزی کژکارکرد و ضرورت اعاده افق رهایی‌بخش چپ

حمید قادر

تجربه بیش از یک سده جنبش‌های اجتماعی، خیزش‌های سیاسی و نبردهای رهایی‌بخش در خاورمیانه، مواجهه با یک پارادوکس دردناک است. منطقه‌ای که بیشترین سهم را در افشای مناسبات نابرابر جهانی، استعمار و امپریالیسم داشته، همچنان در چرخه گسست‌ناپذیری از جنگ، فقر، نابرابری و استبداد ساختاری دست‌وپا می‌زند. تأملات اخیر جابر حسینی در نقد غیاب گفتمان صلح و دموکراسی در مبارزات منطقه، دست بر گره‌گاهی می‌گذارد که نه صرفاً یک انحراف تاکتیکی، بلکه یک بحران عمیق معرفت‌شناختی و راهبردی است. مسئله هرگز نادرست بودن نقد سلطه خارجی یا نادیده گرفتن ماهیت متجاوز امپریالیسم نبوده و نیست؛ بلکه فاجعه از آنجا آغاز شد که مبارزه ضد سلطه، از پروژه آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی منفک شد. هنگامی که تمام انرژی یک جنبش صرف مواجهه با دشمن بیرونی می‌شود و مناسبات درونی قدرت، آزادی‌های مدنی و نهادهای پاسخگو به مسائلی درجه دوم یا انحرافی تقلیل می‌یابند، پیروزی بر دشمن خارجی حاصلی جز بازتولید همان ساختارهای سرکوبگر در قالبی بومی نخواهد داشت.

نگاهی عمیق به تاریخ معاصر جنبش چپ جهانی نشان می‌دهد که چگونه جدا کردن مبارزه با سلطه فراملی از مبارزه با استبداد داخلی و نادیده گرفتن همبستگی بین‌المللی، بزرگ‌ترین ثمره‌های انقلاب‌ها را به مسلخ برده است. سنت اصیل چپ از زمان بین‌الملل اول و دوم بر پایه همبستگی فراملی طبقات تحت ستم علیه تمامیت نظام سرمایه‌داری شکل گرفت. شعار کارگران جهان متحد شوید، نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه اعترافی به این حقیقت بود که سرمایه‌داری و امپریالیسم مناسباتی جهانی‌اند و تنها از طریق یک جبهه همبسته، دموکراتیک و بین‌المللی می‌توان بر آنها فائق آمد. اما با انحطاط نظری در شوروی پس از دهه ۱۹۲۰ و غلبه تز سوسیالیسم در یک کشور، الگوی مبارزه تغییر کرد. مبارزه طبقاتی و آزادی‌خواهی فراملی جای خود را به منطق منافع ژئوپلیتیک دولت شوروی داد. به‌نام حفظ جبهه ضد امپریالیستی، تشکل‌های مستقل کارگری، شوراهای مردمی و آزادی‌های بنیادی در داخل سرکوب شدند و در سطح بین‌المللی نیز جنبش‌های چپ به پیاده‌نظام منافع منطقه‌ای یک قدرت مسلط تقلیل یافتند. نتیجه آن شد که فروپاشی از درون، نه به‌دست امپریالیسم، بلکه به دلیل انسداد درونی و بیگانگی توده‌ها از حکومتی رخ داد که قرار بود خادمان آنان باشد.

در چین نیز، تاریخ مبارزاتی طبقه کارگر و زحمت‌کشان دستخوش فرازوفرودهای بسیار شد. از جان‌فشانی‌های حماسی کارگران شانگهای و دهقانان فقیر در مسیر انقلاب برای رهایی از استعمار، امپریالیسم و مناسبات ارباب-رعیتی، تا تبدیل شدن آن جنبش عظیم به یک بوروکراسی متمرکز دولتی، درسی متناقض و حیاتی پدید آمد. در دوران معاصر، با ادغام سرمایه‌داری دولتی چین در بازار جهانی و سرکوب تشکل‌های مستقل کارگری به‌نام منافع ملی و رشد اقتصادی، بار دیگر روشن شد که چطور ضدیت با امپریالیسم غربی بدون اتکا به دموکراسی شورایی و حقوق بنیادی زحمت‌کشان، به استثمار شدیدتر طبقه کارگر در سایه یک قدرت منطقه‌ای جدید می‌انجامد. مبارزات امروز کارگران چین برای ساعات کار عادلانه، تشکل‌یابی مستقل و حق اعتصاب، نشان می‌دهد که رهایی کارگران هیچ مرز ملی و هیچ توجیه ژئوپلیتیکی را برنمی‌تابد.

در کوبا، آمریکای لاتین و بخش‌هایی از آفریقا و آسیا، مبارزه مبارک علیه استعمار و امپریالیسم در بسیاری موارد به دام نوعی استثناگرایی ملی افتاد. در این الگو، به نام مبارزه با امپریالیسم آمریکا یا اروپا، هرگونه نقد درونی، کثرت‌گرایی سیاسی، حقوق شهروندی و آزادی تشکل‌ها سرکوب شد. در خاورمیانه، جریان‌های اصلی چپ و خیزش‌های ملی‌گرایانه از بعثیسم تا جریان‌های وابسته به اتحاد شوروی با قربانی کردن آزادی پای پایگاه‌های قدرتی افتادند که خود در نهایت به دیکتاتوری‌های فاسد و نظامی بدل شدند. انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز نمونه برجسته‌ای از این انحراف تاریخی بود؛ جایی که بخش مهمی از نیروهای چپ، آزادی‌های بنیادی و حقوق زنان و تشکل‌های کارگری را تحت‌الشعاع نبرد نهایی با امپریالیسم قرار دادند و بدین ترتیب، بستر را برای تثبیت بوروکراسی انحصارطلب و سرکوبگر هموار ساختند.

امپریالیسم و مناسبات نابرابر نظام جهانی واقعیتی انکارناپذیرند. اما خطای بنیادین، نادیده گرفتن تغذیه متقابل استبداد داخلی و امپریالیسم جهانی است. استبداد داخلی برای توجیه ناکارآمدی و سرکوب جامعه به دشمن بیرونی نیاز دارد، و امپریالیسم جهانی برای مداخله، فروش سلاح و بلعیدن ثروت‌های منطقه به حکام غیرپاسخگو و سرکوبگر احتیاج دارد. این دو، دو روی یک سکه‌اند. از سوی دیگر، همان‌گونه که امپریالیسم‌ستیزی بدون آزادی به دیکتاتوری می‌انجامد، دل بستن به قدرت‌های مداخله‌گر خارجی برای تحقق دموکراسی نیز توهمی مهلک است. تجربه فاجعه‌بار عراق و افغانستان ثابت کرد که دموکراسی وارداتی با موشک و دخالت امپریالیستی، حاصلی جز ویرانی ساختارها، جنگ داخلی و وابسته کردن بیشتر جامعه ندارد.

یکی از گره‌گاه‌های اصلی نقد جابر حسینی، اشاره به ناکارآمدی مبارزه در انزوای ملی است. در جهان فراملی‌شده امروز، سرمایه بیش از هر زمان دیگری در قالب شبکه‌های جهانی مانند تراست‌ها، نهادهای مالی فراملی و پیمان‌های نظامی سازمان یافته است. همان‌طور که نظریه‌پردازانی چون آنتونیو نگری و مایکل هارت مطرح می‌کنند، قدرت معاصر دیگر صرفاً در دولت-ملت‌های منفرد خلاصه نمی‌شود، بلکه در یک نظام شبکه‌ای عمل می‌کند. از این رو، پاسخ به این شبکه سلطه نمی‌تواند یک مقاومت بومی منزوی باشد که جامعه خود را به زندانی برای شهروندانش تبدیل کند.

چپ جهانی تنها زمانی می‌تواند اقتدار تاریخی خود را بازیابد که از دو انحراف مرگبار عبور کند: حمایت از دیکتاتوری‌های بومی به نام اردوگاه ضد امپریالیستی، و استحاله در مدرنیسم لیبرالی و انفعال در برابر تجاوزات امپریالیستی. همبستگی واقعی چپ جهانی باید بر پایه انترناسیونالیسم از پایین شکل گیرد؛ یعنی پیوند زدن مبارزات کارگران، زنان، زیست‌محیطی‌ها و جنبش‌های مدنی در خاورمیانه با مبارزات طبقه کارگر در چین، جنبش‌های ضدسرمایه‌داری در اروپا و آمریکا و دیگر نقاط جهان. این همبستگی نه از طریق توافق پشت درهای بسته دولت‌ها، بلکه از طریق پیوند ارگانیک تشکل‌های مستقل، سندیکاها و نهادهای مدنی محقق می‌شود.

برای برپایی یک افق رهایی‌بخش در خاورمیانه و ایران، اتخاذ استراتژی نبرد در دو جبهه یک ضرورت حیاتی است. راه نجات، نه از اتاق‌های فکر قدرت‌های امپریالیستی می‌گذرد و نه از سرکوبگاه‌های بوروکراسی حاکم. در جبهه اول، نبرد با استبداد داخلی از طریق مبارزه برای آزادی‌های مدنی و سیاسی، ایجاد تشکل‌های مستقل، سندیکاها و شوراها، و تحقق حق تعیین سرنوشت، کثرت‌گرایی و عدالت اجتماعی دنبال می‌شود. در جبهه دوم، نبرد با سلطه امپریالیستی با نقد مناسبات نابرابر و غارتگرانه جهانی، نفی مداخلات نظامی و جنگ‌طلبی قدرت‌ها، و ایجاد همبستگی ارگانیک با جنبش‌های آزادی‌خواه جهانی به پیش می‌رود. نیروهای اصلی این تغییر، طبقات مزدبگیر، کارگران، معلمان، زنان و جوانانی هستند که تحت فشار دوگانه استبداد بومی و تحریم‌ها یا مداخلات فراملی قرار دارند. استقلال هویت این نیروها، تضمین‌کننده این است که مبارزه نه به فاشیسم بومی ختم شود و نه به وابستگی استعماری.

درس بزرگ و بی‌رحم یک قرن مبارزه در خاورمیانه و تاریخ جنبش چپ جهانی این است که هیچ عدالتی بدون آزادی پایدار نمی‌ماند و هیچ آزادی‌ای بدون عدالت اجتماعی تحقق نمی‌یابد. امپریالیسم‌ستیزی اگر به ایجاد نهادهای دموکراتیک، صصلح، حقوق شهروندی و همبستگی بین‌المللی نینجامد، تنزل به یک ایدئولوژی سرکوبگر خواهد یافت که تنها صورت‌بندی قدرت را تغییر می‌دهد، اما جوهر ستم را بازتولید می‌کند. افق رهایی در خاورمیانه زمانی روشن خواهد شد که مبارزه برای استقلال، تنیده در مبارزه برای دموکراسی شورایی، آزادی‌های بی‌قیدوشرط و همبستگی ارگانیک با جنبش‌های پیشرو و زحمت‌کشان جهان باشد.

( حمید قادر )


Source URL: https://www.bepish.org/node/14237