کالبدشکافی جریان پادشاهی‌خواهی از موج رسانه‌ای تا چالش‌های راهبردی و رفتاری

مسعود شب‌افروز

در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی»، جریان پادشاهی‌خواه به یکی از شناخته‌شده‌ترین گرایش‌های مخالف جمهوری اسلامی تبدیل شد. این جریان با تکیه بر نام رضا پهلوی، نوستالژی دوران سلطنت، شبکه‌ای گسترده از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور و حضور پررنگ در فضای مجازی، توانست در مقاطعی بخش قابل توجهی از افکار عمومی را متوجه خود سازد و خود را به‌عنوان یکی از گزینه‌های جایگزین جمهوری اسلامی معرفی کند.

اما فاصله میان «برجستگی رسانه‌ای» و «وزن واقعی سیاسی و اجتماعی» همواره محل بحث بوده است. بررسی روند چند سال گذشته نشان می‌دهد که رشد این جریان، بیش از آنکه حاصل سازماندهی سیاسی، برنامه‌ای روشن برای گذار دموکراتیک یا ایجاد اجماع ملی باشد، محصول هم‌زمان چند عامل بود: انسداد کامل فضای سیاسی در ایران، سرکوب سازمان‌یافته نیروهای دموکراتیک، نارضایتی عمیق اجتماعی، حمایت‌های مالی قابل توجه و پوشش گسترده رسانه‌ای.

اکنون، با گذشت چند سال از اوج این موج، ارزیابی کارنامه سیاسی و رفتاری این جریان، تصویری پیچیده‌تر و انتقادی‌تر را پیش روی ناظران قرار می‌دهد.

نارضایتی عمومی؛ فرصتی که به سرمایه سیاسی تبدیل شد 

هیچ تردیدی نیست که جمهوری اسلامی با چهار دهه ناکارآمدی، فساد ساختاری، سرکوب آزادی‌های سیاسی و بحران‌های اقتصادی، بخش بزرگی از جامعه را به سوی جست‌وجوی بدیل سوق داده است. جریان پادشاهی‌خواه توانست از این خلأ سیاسی بهره ببرد.

در این میان، رسانه‌هایی مانند ایران اینترنشنال، همراه با صدها حساب هماهنگ در شبکه‌های اجتماعی، نقش مهمی در برجسته‌سازی چهره رضا پهلوی ایفا کردند. حضور مستمر در رسانه‌ها، بازنمایی او به‌عنوان «رهبر اپوزیسیون» و تکرار این تصویر در فضای مجازی، در شکل‌گیری این تصور عمومی بی‌تأثیر نبود.

با این حال، این برجستگی رسانه‌ای لزوماً به معنای شکل‌گیری یک آلترناتیو سیاسی با پشتوانه نهادی نبود. این جریان نه دارای ساختار حزبی منسجم بود، نه برنامه‌ای جامع برای دوران گذار، نه نقشه‌ای روشن برای اداره کشور پس از جمهوری اسلامی و نه سازوکاری دموکراتیک برای تصمیم‌گیری و پاسخگویی.

بخش مهمی از سرمایه اجتماعی آن نیز بر احساس نوستالژی نسبت به دوران پهلوی، خستگی مردم از وضع موجود و امید به تغییر سریع استوار بود؛ عواملی که الزاماً نمی‌توانند جایگزین برنامه سیاسی، نهادسازی و اجماع ملی شوند.

وابستگی راهبردی به فشار خارجی؛ قمار پرهزینه

یکی از مهم‌ترین نقاط ضعف راهبردی این جریان، اتکای روزافزون به متغیرهای خارجی بود.

   در سال‌های اخیر، بخشی از حامیان رضا پهلوی آشکارا از سیاست فشار حداکثری، تشدید تحریم‌ها و حتی اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی استقبال کردند. هرچند در میان هواداران این جریان دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد، اما فضای غالب رسانه‌ای پیرامون آن، تغییر سیاسی را بیش از آنکه به نیروی جامعه ایران گره بزند، به تحولات منطقه‌ای، فشار دولت‌های غربی و حتی مداخله نظامی پیوند زد.

رضا پهلوی نیز در برخی مصاحبه‌ها و مواضع سیاسی خود، از نقش قدرت‌های خارجی در تسریع فروپاشی جمهوری اسلامی سخن گفته و بر ضرورت هماهنگی بیشتر با دولت‌های غربی و منطقه‌ای تأکید کرده است. این مواضع، هرچند از سوی هوادارانش به‌عنوان «واقع‌گرایی سیاسی» توجیه می‌شود، اما از نگاه بسیاری از نیروهای ملی و دموکرات، با اصل استقلال تصمیم‌گیری مردم ایران و اتکا به نیروی جامعه در تعارض قرار دارد.

در کشوری که تجربه کودتای ۲۸ مرداد، جنگ هشت‌ساله و دهه‌ها مداخله خارجی بخشی از حافظه تاریخی جامعه است، هرگونه تصور وابستگی به قدرت‌های خارجی می‌تواند بخشی از سرمایه اجتماعی یک جریان سیاسی را فرسایش دهد.

بحران درک جنبش «زن، زندگی، آزادی»

خیزش ۱۴۰۱، جنبشی بود که با محوریت زنان، آزادی، برابری و کرامت انسانی شکل گرفت و به سرعت به جنبشی ملی تبدیل شد.

در چنین فضایی، تلاش برای افزودن شعار «مرد، میهن، آبادی» در کنار شعار محوری جنبش، از سوی بخشی از فعالان نزدیک به جریان سلطنت‌طلب صورت گرفت. اگرچه مدافعان این شعار آن را مکملی برای تأکید بر هویت ملی می‌دانستند، اما بسیاری از کنشگران جنبش این اقدام را تلاشی برای مصادره سیاسی جنبشی خودجوش و تغییر جهت گفتمانی آن تلقی کردند.

واقعیت آن است که «زن، زندگی، آزادی» صرفاً یک شعار سیاسی نبود؛ بلکه بیانگر نوعی تحول فرهنگی و ارزشی بود که بر برابری، تنوع، حقوق بشر و نفی اقتدارگرایی تأکید داشت. هرگونه تلاش برای تحمیل شعار یا روایت جایگزین، با روح این جنبش سازگار نبود.

فقدان نهادسازی و تمرکز بر رهبری فردمحور

یکی دیگر از چالش‌های اساسی این جریان، وابستگی شدید آن به شخصیت رضا پهلوی است.

در حالی که تجربه بسیاری از گذارهای دموکراتیک در جهان نشان می‌دهد موفقیت اپوزیسیون نیازمند احزاب، شوراها، نهادهای مدنی و سازوکارهای جمعی است، جریان پادشاهی‌خواه عمدتاً بر محور یک چهره سیاسی سازمان یافته است.

این تمرکز بر رهبری فردی، از یک سو مانع شکل‌گیری نهادهای پاسخگو شده و از سوی دیگر، هرگونه نقد به رهبر را به‌سرعت به نزاعی هویتی تبدیل کرده است. نتیجه آن، کاهش ظرفیت گفت‌وگو، افزایش قطبی‌سازی و تضعیف فرهنگ دموکراتیک در درون این جریان بوده است.

رادیکالیزه شدن گفتمان و حذف صداهای متفاوت

در سال‌های اخیر، به‌تدریج طیف‌هایی با ادبیات تند، پرخاشگر و انحصارطلب در حاشیه این جریان فعال‌تر شدند.

در بسیاری از موارد، منتقدان جمهوری‌خواه، نیروهای چپ، ملی‌گرایان، فعالان حقوق بشر و حتی سلطنت‌طلبان منتقد، با حملات سازمان‌یافته در شبکه‌های اجتماعی، برچسب‌زنی، تخریب شخصیت و کارزارهای نفرت‌پراکنی مواجه شدند.

این روند، فضای گفت‌وگوی دموکراتیک را محدود کرد و به جای رقابت سالم سیاسی، فرهنگ حذف و طرد را تقویت نمود؛ فرهنگی که یادآور همان الگوهای اقتدارگرایی است که اپوزیسیون مدعی مبارزه با آن است.

خشونت کلامی، افراط‌گرایی و بحران مشروعیت

در پی تحولات منطقه‌ای و افزایش تنش‌های نظامی، بخشی از فضای رسانه‌ای نزدیک به این جریان رادیکال‌تر شد.

در موارد متعددی، ادبیات توهین‌آمیز، حملات جنسیتی علیه زنان منتقد، تهدید مخالفان و رفتارهای خشونت‌آمیز در فضای مجازی گزارش شد. این رفتارها، هرچند الزاماً به کل جریان قابل تعمیم نیست، اما سکوت یا واکنش ضعیف برخی چهره‌های شاخص در برابر آن، بر نگرانی‌ها افزود.

در همین چارچوب، پرونده قتل مسعود مسجودی در کانادا نیز توجه افکار عمومی را جلب کرد؛ پرونده‌ای که در آن دو نفر به اتهام قتل درجه یک بازداشت شدند. از آنجا که روند قضایی این پرونده همچنان اهمیت دارد، هرگونه نتیجه‌گیری سیاسی قطعی باید منوط به رأی نهایی دادگاه باشد. با این حال، این رویداد بار دیگر بحث درباره پیامدهای فضای نفرت، قطبی‌سازی و افراط‌گرایی سیاسی را برجسته کرد.

همچنین، نحوه واکنش برخی چهره‌های این جریان به تلفات غیرنظامیان ایرانی در جریان درگیری‌های نظامی، از نگاه منتقدان، با اصول جهان‌شمول حقوق بشر و اولویت دادن به جان شهروندان ایرانی همخوانی نداشت و به افزایش فاصله میان این جریان و بخش‌هایی از افکار عمومی انجامید.

قدرت رسانه‌ای؛ فرصت یا ابزار هژمونی؟

نباید از نظر دور داشت که جریان پادشاهی‌خواه همچنان از مهم‌ترین مزیت خود یعنی شبکه رسانه‌ای گسترده، منابع مالی قابل توجه و حضور مؤثر در فضای مجازی برخوردار است.

این امکانات، ظرفیت بالایی برای اثرگذاری بر افکار عمومی ایجاد کرده است، اما در عین حال این خطر را نیز به همراه دارد که رقابت سیاسی به جای گفت‌وگوی دموکراتیک، به جنگ رسانه‌ای و دوقطبی‌سازی دائمی جامعه تبدیل شود.

برجسته کردن دوگانه «جمهوری‌خواه یا سلطنت‌طلب» عملاً بسیاری از نیروهای مستقل، دموکرات و تحول‌خواه را به حاشیه رانده و امکان شکل‌گیری ائتلاف‌های فراگیر را دشوارتر کرده است.

آینده؛ آزمون دموکراسی، نه نوستالژی

جامعه امروز ایران، به‌ویژه نسل جوانی که موتور محرک جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود، بیش از هر چیز خواهان آزادی، برابری، عدالت، کرامت انسانی، سکولاریسم، حقوق بشر و مشارکت دموکراتیک است.

مشروعیت هر آلترناتیو سیاسی، نه از گذشته تاریخی، نه از حمایت قدرت‌های خارجی و نه از قدرت رسانه‌ای، بلکه از میزان پایبندی عملی آن به این ارزش‌ها ناشی می‌شود.

هر جریان سیاسی که نتواند تکثرگرایی، مدارا، گفت‌وگو، پاسخگویی، احترام به حقوق مخالفان و نفی خشونت را در عمل نشان دهد، حتی اگر در کوتاه‌مدت موفقیت رسانه‌ای به دست آورد، در بلندمدت با بحران مشروعیت روبه‌رو خواهد شد.

فرجام سخن

جریان پادشاهی‌خواه طی سال‌های اخیر توانست از شرایط بحرانی ایران، ضعف سازمان‌یافتگی دیگر نیروهای اپوزیسیون و ظرفیت بالای رسانه‌ای خود برای تبدیل شدن به یکی از بازیگران اصلی مخالف جمهوری اسلامی بهره ببرد. با این حال، وابستگی بیش از اندازه به شخصیت‌محوری، اتکای راهبردی به فشارهای خارجی، فقدان برنامه‌ای جامع برای گذار دموکراتیک، گسترش ادبیات حذفی، افزایش رادیکالیسم و ناتوانی در ایجاد اجماع ملی، بخشی از سرمایه سیاسی این جریان را فرسوده است.

دموکراسی نه با بازتولید اقتدارگرایی، بلکه با پذیرش تنوع، رقابت آزاد، احترام به حقوق مخالفان و اتکای به اراده مستقل مردم شکل می‌گیرد. آینده ایران را نه نوستالژی، نه تبلیغات رسانه‌ای و نه مداخله قدرت‌های خارجی، بلکه انتخاب آزاد شهروندان و شکل‌گیری یک فرهنگ سیاسی دموکراتیک رقم خواهد زد. هر نیرویی که سودای ایفای نقشی پایدار در آینده ایران دارد، ناگزیر است خود را با این معیارها محک بزند .


Source URL: https://www.bepish.org/node/14188