سیامک کیانی

پیش‌گفتار

این روزها، نشانه‌هایی آشکار از دگرگونی‌های ژرف در درگیری خاورمیانه دیده می‌شود. گزارش‌های میدانی، تحلیل‌های راهبردی و گفته‌های ناگفته‌ی سویه‌های درگیر، همگی بر یک نکته گواهی می‌دهند: جنگ در آستانه‌ی پایان است؛ پایانی که نه پیروزی روشن برای کسی است و نه شکستی آشکار.

آمریکای پرخاشگر به جنگی با ایران گام گذاشت که هدف‌های آن جنگ از آغاز گنگ و دست‌نیافتنی می‌نمود. اکنون روشن است که آمریکا به هدف‌های خود نرسید. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی از روشنگری درباره‌ی آینده سرباز می‌زند. هیچ آگهی رسمی یا گفته‌ی روشنی درباره‌ی چارچوب آینده پخش نکرده است و سخنی نمی‌گوید. مردم از جنگ، آسیب‌های اقتصادی و رنج‌های روزمره خسته‌اند، اما نمی‌دانند آینده‌ی آن‌ها و کشور چیست.

برای درک این شرایط، باید به لایه‌های گوناگون این جنگ نگریست: لایه‌هایی که به روابط جهانی، سیاست قدرت‌های بزرگ، ساختارهای درونی، خواست‌های مردم و جایگاه جنبش «چپ» ایران مربوط می‌شوند. اکنون زمان بازبینی دیدگاه‌ها، بررسی واقعیت‌ها و ترسیم چشم‌اندازی تازه برای کوشش‌های سیاسی و اجتماعی؛ چشم‌اندازی بر پایه‌ی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و برپایی اقتصاد ملی است.

اینترنت نماد تناقض‌های این دوران بود. پس از ۸۸ روز خاموشی – بلندترین خاموشی اینترنت در تاریخ ایران – دسترسی به شبکه‌های جهانی بازگشت. اما این بازگشت نه شادی، بل‌که خشم و اندوه آورد و نشان داد چگونه ابزار پیوند می‌تواند به ابزار کنترل و سلب حقوق شهروندی دگرگون شود.

پیامدهای جنگ و تحریم، شرایط زیست مردم را به مرز بحران رسانده است. آمارها نشانگر افزایش بی‌همانند بهاها، کاهش ارزش پول ملی، بیکاری گسترده و بسته شدن کارخانه‌ها است. برآورد می‌شود بیش از ۲ میلیون تن بیکار شده و نزدیک ۵ میلیون نفر به زیر خط تنگ‌دستی رفته‌اند. سازمان‌های جهانی نیز هشدار می‌دهند که این بحران بر امنیت غذایی صدها میلیون تن در جهان اثر گذاشته است.

رویدادهای ماه‌های گذشته – از آغاز جنگ در بهمن ۱۴۰۳، بستن اینترنت، موج اعدام‌ها، فشارهای اقتصادی و آتش‌بس شکننده – نقطه‌ی پایانی بر یک دوره‌ی تاریخی پرهزینه است. اکنون پرسش‌های بنیادین پیش روست: چه چیزی دگرگون شده، چه چالش‌هایی پابرجاست و هزینه‌های این دوران بر دوش مردم چه بوده است؟

آشکار است که این دوران، گرهی از چالش‌های کهن نگشود و شکاف میان حاکمیت و ملت و نیز درون نیروهای سیاسی را ژرف‌تر ساخت. اکنون زمان بازبینی دیدگاه‌ها، بررسی واقعیت‌ها و ترسیم چشم‌اندازی تازه برای کوشش‌های سیاسی و اجتماعی است؛ چشم‌اندازی بر پایه‌ی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و برپایی اقتصاد ملی.

پرسش‌های ما باید پهنه‌های اقتصادی، اجتماعی و انسانی این دوران را نیز دربرگیرد؛ پرسش‌هایی که پاسخ به آن‌ها، کلید ساختن آینده‌ای پایدار و دادگرانه برای ایران است.

پایان جنگ، شکست آمریکا و خموشی جمهوری اسلامی

همان‌گونه که گفته شد، جنگ، دست‌کم هم‌اکنون، به پایان خود نزدیک می‌شود. اما این پایان، با آنچه آمریکا و اسرائیل در آغاز می‌پنداشتند، ناهمسانی بنیادین دارد. بهانه‌ی رسانه‌ای آمریکا برای آغاز جنگ، حقوق بشر، دموکراسی و آرامش منطقه‌ای بود، اما در نهان هدف‌های راهبردی دیگری را دنبال می‌کرد: از دگرگونی ساختارهای سیاسی ایران و واژگونی جمهوری اسلامی گرفته تا چیرگی بر سرچشمه‌های انرژی و آفرینش نظمی تازه در خاورمیانه به سود قدرت‌های باختری.

در سال‌های درگیری، آمریکا از ابزارهای گوناگون بهره برد: از تحریم اقتصادی و فشارهای دیپلماتیک تا پشتیبانی از گروه‌های ضدجمهوری اسلامی و آمادگی جنگی در منطقه. اما دستاورد این کوشش‌ها چه بود؟ نه ساختار سیاسی ایران و نه سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی دگرگون شد و نه آرامش در منطقه برپا شد. آمریکا در برآوردی نادرست، پنداشت که می‌تواند با فشار بیرونی، دگرگونی‌های دلخواه خود را بدون توجه به پیچیدگی‌های درونی و تاریخ ضداستعماری مردم ایران پدید آورد. این لغزش راهبردی، در پایان به شکست هدف‌های آمریکا انجامید.

در سوی دیگر، ما با جمهوری اسلامی روبرو هستیم؛ نهادی که خود را نماینده‌ی ایستادگی در برابر قدرت‌های بیرونی می‌دانست و ادعا می‌کرد برای نگهبانی از استقلال و منافع مردم ایران می‌جنگد. اکنون که جنگ در آستانه‌ی پایان است و آمریکا به هدف‌های خود نرسیده، انتظار می‌رفت جمهوری اسلامی از یک پیروزی بزرگ و از برنامه‌های آینده سخن بگوید. اما خموشی چیره شده است. هیچ چیزی درباره‌ی توافق‌ها، پایبندی‌های ایران یا برنامه‌ای برای بازسازی کشور و بهبود شرایط اقتصادی پیش گذاشته نشده است.

این خموشی، پرسش‌های بسیاری پدید آورده است: آیا توافق‌هایی انجام شده که برای مردم ایران ناسزاوار است؟ آیا امتیازهای بزرگی بر ضد منافع ملی داده شده؟ یا اینکه برنامه‌ای برای آینده وجود ندارد؟ مردم ایران که سال‌ها رنج جنگ، ناداری اقتصادی و فشارهای سیاسی را چشیده‌اند، حق دارند بدانند در برابر این همه رنج، چه چیزی به دست آورده‌اند. خموشی جمهوری اسلامی، نه تنها باور همگانی را کاهش می‌دهد، بل‌که نشان می‌دهد این جمهوری – که در عمل به سیاست‌های سرمایه‌داری نیز تن داده – همچنان از پاسخگویی به مردم خودداری می‌کند. نکته‌ی مهم دیگر، ناهمسانی میان دروغ‌ها و واقعیت است. جمهوری اسلامی همواره گفته است که این جنگ برای پشتیبانی از مردم و ارزش‌های ملی است. اما آیا شرایط زندگی مردم با این ادعاها همخوانی دارد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید به شرایط درونی، حقوق مردم و کارکرد جمهوری اسلامی در زمینه‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نگریست.

جنگی که آمریکا و همپیمان منطقه‌ای آن، رژیم اسرائیل، در بهمن ۱۴۰۳ بر ضد جمهوری اسلامی آغاز کردند، پس از ماه‌ها درگیری و تنش‌های دیپلماتیک، سرانجام با آتش‌بس و میانجی‌گری برخی کشورهای منطقه پایان می‌یابد؛ اما بررسی رخدادها و دستاوردها نشان می‌دهد که این پایان، چیزی جز شکست راهبردی برای برنامه‌ریزان این پروژه‌ی جنگی نبود.

بر پایه‌ی کاوش‌های منتشر شده، آمریکا در هیچ‌یک از هدف‌های اصلی خود کامیاب نبود. نه رژیمی دگرگون شد و نه ساختار قدرت در ایران فروپاشید. توانایی‌های بازدارندگی ایران، با وجود زیان‌ها، همچنان پابرجا ماند و ایران از جایگاه‌های بنیادین خود کوتاه نیامد. تنگه‌ی هرمز نیز هرگز از دست ایران بیرون نرفت و همین چالش، با خطر درهمیختگی بازار جهانی انرژی، یکی از عامل‌های فشار بر آمریکا برای پذیرش آتش‌بس بود.

در این میان، جمهوری اسلامی نیز در جایگاهی پرسش‌برانگیز قرار گرفته است. اگرچه سران آن از «پیروزی بزرگ» سخن می‌گویند، اما خموشی سنگینی در برابر پیامدهای درونی، اقتصادی و اجتماعی جنگ چیره است. جنگ، اقتصاد کشور را برای ماه‌ها زمینگیر کرد، زنجیره‌های تولید را درهم ریخت، میلیون‌ها تن را به بیکاری و ناداری کشاند و زیان‌های سنگینی به زیرساخت‌های کشور وارد کرد. برآوردهای نخستین نشان می‌دهند که تنها در بخش زیرساخت‌ها، زیان‌ها ده‌ها میلیارد دلار بوده و بازسازی آن‌ها، سال‌ها به درازا خواهد کشید.

در پهنه‌ی جهانی نیز، افزایش خطر سرمایه‌گذاری و گرفتاری‌های بازرگانی، اقتصاد ایران را آسیب‌پذیرتر کرد. بهای نفت برای ماه‌ها بالای ۱۰۰ دلار ماند، اما به دلیل تحریم و هزینه‌های ترابری، سود واقعی چندانی عاید کشور نشد. در برابر، هزینه‌ی انرژی و خوراک در جهان افزایش یافت و فشار بیشتری بر زندگی مردم ایران و امنیت خوراک جهانی وارد شد. با این همه، سران جمهوری اسلامی از دادن آمارهای راستین و پذیرش بخشی از پاسخگویی‌ها خودداری می‌کنند. به گفته‌ی کاوشگران، حکومت کوشش کرده ایستادگی مردم در برابر یورش آمریکا و اسرائیل را به حساب مشروعیت سیاسی خود بگذارد.

هم‌اکنون، جمهوری اسلامی در برابر دو پرسش بزرگ – هزینه‌های جنگ برای مردم و چشم‌انداز آینده‌ی اقتصادی و اجتماعی کشور – خموشی برگزیده و همین پنهان‌کاری، شکاف میان مردم و حاکمیت را ژرف‌تر و خواست‌های گسترده‌تری برای آزادی، دادگری و پاسخگویی پدید آورده است.

لغزش «چپ‌ خوش‌باور» به جمهوری اسلامی

در دهه‌های گذشته، و به‌ویژه هنگام جنگ، بخشی از نیروهای «چپ» – به‌ویژه «چپ»‌هایی که ضدامپریالیسم را مطلق می‌کنند – جمهوری اسلامی را نیرویی ضداستعماری می‌دانستند که در برابر قدرت‌های بیرونی ایستاده و بنابراین باید از آن پشتیبانی کرد یا دست‌کم از بدگویی درباره‌ی آن پرهیز نمود. این گروه باور داشتند که وظیفه‌ی اصلی، نبرد با امپریالیسم است و هر نیرویی که در این راه گام بردارد، حتا با کاستی‌ها و گرفتاری‌ها، شایسته‌ی پشتیبانی است.

اما اکنون روشن شده که این دیدگاه بر پایه‌ی لغزشی بزرگ استوار بوده است: ناتوانی در شناخت ماهیت جمهوری اسلامی و اینکه آیا این نهاد به راستی برای منافع ملی و مردم ایران کار می‌کند یا نه. واقعیت امروز ایران نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی نه آزادی می‌دهد و نه عدالت اجتماعی؛ دو آرمانی که از بنیادین‌ترین خواسته‌های جنبش «چپ» بوده‌اند و در سال‌های حکومت جمهوری اسلامی، نه تنها برآورده نشده‌اند، بل‌که به کناری رانده شده‌اند.

در زمینه‌ی آزادی، گواهی‌های بسیاری وجود دارد. آزادی سخن، روزنامه‌ها، انجمن‌ها، گردهمایی‌ها و آزادی‌های فردی، همگی با سرکوب سخت رژیم روبرو بوده‌اند. روزنامه‌ها بسته شده‌اند، روزنامه‌نگاران و کنشگران مدنی زندانی شده‌اند، شبکه‌های اجتماعی بسته شده‌اند و هر آوای ناهمسو با ددمنشی خفه شده است.

یکی از تلخ‌ترین چهره‌های نبود آزادی و دادگری، سیاست‌های خشونت‌آمیز جمهوری اسلامی در برابر جوانان است. در ماه‌های پیش از جنگ، و به‌ویژه هم‌اکنون در شرایط نه جنگ و نه صلح، اعدام‌ها افزایش یافته است؛ اعدام‌هایی که بسیاری از قربانیان آن‌ها جوانانی هستند که به دلیل ناخرسندی، شرکت در تظاهرات یا باورهای ناهمسو دستگیر و اعدام شده‌اند. آمارهای سازمان‌های حقوق بشری نشان می‌دهند که جمهوری اسلامی یکی از بالاترین نرخ‌های اعدام در جهان را دارد و بخش بزرگی از این اعدام‌ها به جوانان زیر ۳۰ سال برمی‌گردد.

این جوانان، که باید سازندگان آینده‌ی کشور باشند، به جای فرصت شکوفایی، با مرگ روبرو می‌شوند. این سیاست نه تنها جنایتی در برابر حقوق بشر است، بل‌که از دید اجتماعی نیز به کشور زیان می‌زند و امید به آینده را خاموش می‌کند. در کنار این چالش‌ها، شرایط اقتصادی ایران نیز نشانه‌ای دیگر از نبود عدالت اجتماعی و ناتوانی جمهوری اسلامی در راهبری کشور است. تورم سرسام‌آور، کاهش ارزش پول ملی، بیکاری گسترده، ناداری، کمبود کالاهای بنیادین و بحران در بخش خانه‌سازی، بهداشت و آموزش، بخشی از زندگی روزانه‌ی میلیون‌ها ایرانی است.

اگرچه تحریم پیامدهای ناگواری برای اقتصاد کشور داشته و دارد، اما ریشه‌ی اصلی بحران در چند عامل نهفته است: ساختارهای اقتصادی نئولیبرالیستی، فساد سازمان‌یافته، نبود برنامه‌ریزی، وابستگی به نفت، نبود پشتیبانی از تولید، پخش نادادگرانه‌ی توانگری و دیکتاتوری سیاسی جمهوری اسلامی. این ساختارها به جای خدمت به مردم، در خدمت گروه‌های ویژه و نهادهای حکومتی‌اند. نتیجه آن شده که بخشی کوچک از جامعه در رفاه زندگی می‌کند و بخش بزرگی از مردم برای نیازهای نخستین خود می‌جنگند.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهند که ادعای مخالفت با امپریالیسم، هرگز نمی‌تواند بهانه‌ای برای سرکوب مردم، از میان بردن آزادی‌ها، اعدام جوانان، ژرف‌سازی شکاف طبقاتی و گسترش تنگ‌دستی باشد. یک نیروی راستین مردمی باید هم در برابر فشار بیرونی ایستادگی کند و هم آزادی و دادگری اجتماعی را در درون کشور فراهم آورد. جمهوری اسلامی در سال‌های حکومت خود نشان داده که توان بهبودی هیچ‌یک از این دو را ندارد: نه توانست از منافع ملی به درستی نگهبانی کند و نه به حقوق مردم پایبند بوده است. این، درسی بزرگ برای نیروهای سیاسی، به‌ویژه نیروهای «چپ» است: نبرد با امپریالیسم، بدون نبرد برای آزادی و دادگری اجتماعی، می‌تواند به خدمت به نیروهای خودکامه بینجامد.

بر پایه‌ی گزارش‌ها و گواهی‌ها، آنچه در پشت پرده‌ی جنگ رخ داده، نه بهبود شرایط کشور، بل‌که افزایش فشارها، سرکوب و ژرف‌تر شدن شکاف‌های اجتماعی بوده است. جمهوری اسلامی همواره دو ادعای اصلی داشته است: «نگهبانی از استقلال و امنیت ملی» و «دادگری اجتماعی و پشتیبانی از تنگ‌دستان». اما بررسی کارکردها نشان می‌دهد که این شعارها، بهانه‌ای برای نادیده گرفتن دو خواسته‌ی اصلی مردم ایران – آزادی و دادگری اجتماعی – شده‌اند.

در زمینه‌ی آزادی‌های سیاسی و مدنی، نمونه‌ی روشن آن، بسته شدن اینترنت است. پس از ۸۸ روز، اینترنت بازگشت، اما به شکلی ناپایدار و همراه با سانسور گسترده. گزارش‌ها نشان می‌دهند که حتا پس از بازگشت رسمی، بسیاری از کاربران همچنان با سرعت پایین و بسته شدن نآگهانی آن روبرو هستند. بسترهایی مانند واتس‌اپ، اینستاگرام و تلگرام بدون دیوارشکن کارآیی ندارند و آنچه رخ داده، تنها گرانی دسترسی به ابزارهای وی‌پی‌ان است، نه پایان خاموشی دیجیتال.

پیامد این سیاست‌ها تنها سختی دسترسی به آگاهی نیست، بل‌که ضربه‌ای سنگین به اقتصاد دیجیتالی، کسب‌وکارهای تازه‌رو و زندگی میلیون‌ها تن است. بسیاری از فروشندگان آنلاین، دانشجویان و کارشناسان، ماه‌ها از کار بازماندند و ناگزیر به وام، فروش دارایی خود یا کوچیدن شدند. در کنار این زورگویی‌ها، موج دستگیری‌ها، دادگاه‌های ناشفاف و اعدام‌ها نیز افزایش یافته است. گزارش‌های حقوق بشری از افزایش چشمگیر اعدام‌ها، به‌ویژه در میان جوانان، کنشگران سیاسی و اقلیت‌ها خبر می‌دهند. اعدام‌شدگان بدون دسترسی به وکیل مستقل و در دادرسی‌های شتابان محاکمه شده‌اند.

نگرانی‌های گسترده‌ای نیز درباره‌ی شرایط میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و دیگر زندانیان سیاسی وجود دارد. بیانیه‌های استادان دانشگاه و کنشگران حقوق بشر بارها خواستار آزادی آنان و دیگر زندانیان سیاسی شده‌اند، اما تاکنون پاسخ روشنی دریافت نشده است. این روند نشان می‌دهد که در ساختار کنونی، عدالت قضایی و حقوق دستگیرشدگان و زندانیان جایگاهی ندارد و نیروی قضایی همچنان ابزار سرکوب فرمانروایان است.

شکاف طبقاتی در شرایط اقتصادی کنونی ژرف‌تر شده است. گروه‌هایی وابسته به قدرت همچنان به انباشت پول می‌پردازند، هم‌زمان بیشتر مردم با ناداری و گرانی دست و پنجه نرم می‌کنند. کوچیدن نخبگان و نیروهای کارآمد، یکی از برجسته‌ترین پیامدهای این سیاست‌هاست. در همین شرایط، حکومت از فضای جنگی برای کاهش خدمات همگانی و اخراج کارگران بهره برده است.

در یک نگاه، کارکرد جمهوری اسلامی در چهار دهه‌ی گذشته نشان می‌دهد که این سامانه، نه توان و نه خواست برآوردن خواسته‌های بنیادین مردم برای آزادی بیان، دادگری اقتصادی، برابری اجتماعی و حکومت قانون را داشته و ندارد.

لغزش‌ «چپ غرب‌باور» و خطر چندپارگی ایران

اگر در بخش پیش به لغزش‌های «چپ»‌هایی که ضدامپریالیسم را مطلق می‌کنند پرداختیم، در این بخش باید به گروه دیگری پرداخت؛ نیروهایی که به غرب خوش‌باور بودند و می‌پنداشتند سیاست‌های غرب، به‌ویژه آمریکا، می‌توانند به سود مردم ایران و برای دگرگونی‌های مثبت باشند. این گروه، که می‌توان آن‌ها را «چپ غرب‌باور» نامید، غرب را نیرویی دموکراتیک و پشتیبان حقوق بشر می‌دانستند و انتظار داشتند که با فشار غرب، آزادی و دموکراسی در ایران گسترش یابد.

درست همانند لغزش چپِ ضدامپریالیست، چپ غرب‌باور نیز دچار ساده‌انگاری همانندی شد، اما با نمادی دیگری. لغزش‌هایی که می‌توانستند زیان‌های جبران‌ناپذیری به یکپارچگی و استقلال ایران وارد کنند. نخستین لغزش این گروه، دست‌کم گرفتن هدف‌های راستین غرب در برابر ایران بود. این نیروها می‌پنداشتند سیاست‌های غرب بر پایه‌ی حقوق بشر و دموکراسی است، در حالی که تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد سیاست‌های قدرت‌های بزرگ همواره بر پایه‌ی منافع راهبردی و اقتصادی خود شکل گرفته‌اند و ارزش‌هایی مانند دموکراسی بیشتر ابزاری برای رسیدن به این منافع بوده‌اند.

در باره‌ی ایران، هدف‌های غرب بسیار فراتر از پشتیبانی از حقوق مردم بوده است. همان‌گونه که تجربه‌ی این سال‌ها نشان داده، هدف اصلی غرب، چندپارگی ایران است؛ چه با جمهوری اسلامی و چه بدون آن. بسیاری از کاوشگران این واقعیت را پیش‌بینی کرده بودند، اما «چپ غرب‌باور»، به دلیل اعتمادش به غرب، آن را نادیده می‌گرفت.

جنگ این واقعیت را آشکار کرد. در این روند، سیاست‌های غرب – از تحریم اقتصادی تا پشتیبانی از گروه‌های تجزیه‌خواه – همگی برای ضربه زدن به یگانگی ملی و آفرینش ناهمسانی‌های قومی و سیاسی برنامه‌ریزی می‌شدند. برای غرب، ایرانِ خودبنیاد و توانمند، یک خطر راهبردی است و هدف، کاهش قدرت و وابسته‌سازی آن است. در همه‌ی دوره‌ها، سیاست‌های غرب در برابر ایران بر پایه‌ی مستعمره‌سازی آن بوده است. جنگ کنونی تنها فصلی تازه از همین تاریخ بود؛ فصلی که نشان داد غرب برای رسیدن به هدف‌های خود، آماده‌ی آسیب رساندن به مردم ایران است.

نکته‌ی دیگر، پیامد دیدگاه‌های «چپ غرب‌باور» همسویی با سیاست‌های غرب، هنگام نبرد برای آزادی و دادگری اجتماعی بوده است. بخشی از مردم به همین دلیل، از ترس خطر چندپارگی و از دست دادن استقلال، از این جنبش‌ها دوری گرفته‌اند. «چپ غرب‌باور» گاه ناخواسته با فروکاستن همه‌ی بحران ایران به «تضاد با جمهوری اسلامی»، واقعیت‌های ملی و تاریخی کشور را نادیده گرفته است.

ریشه‌ی اصلی این لغزش‌ها، در نادیده گرفتن تجربه‌های تاریخی ملت ایران در برابر نیروهای استعماری و باور به این پندار نهفته است که می‌توان از راه فشار و کمک بیگانگان، آزادی و دموکراسی را در ایران برپا کرد. این گروه با کم‌رنگ کردن برجستگی استقلال ملی و یکپارچگی سرزمین، از درک این واقعیت بازمانده‌اند که جنگ به مردم و زیرساخت‌های کشور آسیب می‌زند. در شرایطی که حکومت مرکزی با تبعیض‌ها و تمرکزگرایی، زمینه‌ی ناخرسندی بخشی از مردم را فراهم کرده و برخی نیروهای سیاسی نیز به پشتیبانی قدرت‌های بیگانه چشم دوخته‌اند، بستر مناسبی برای رشد گرایش‌های تجزیه‌خواه فراهم شده است.

گزارش‌ها و کاوش‌های ژئوپلیتیک هشدار می‌دهند که پروژه‌ی چندپارگی ایران، نه خواسته‌ای خودجوش، بل‌که برنامه‌ای طراحی‌شده از سوی قدرت‌های بیرونی و همپیمانان منطقه‌ای آن‌هاست؛ پروژه‌ای که برخی نیروهای سیاسی ناآگاه، ناخواسته یا آگاهانه به پیشبرد آن یاری می‌رسانند. تجربه‌ی تلخ تجزیه و جنگ در کشورهای همسایه نشان داده که هرگونه چندپارگی و دگرگونی مرزها دستاوردی جز ویرانی، آوارگی و نبردهای خونین ندارد.

«چپ غرب‌باور»، با فراموش کردن اصل استقلال و یکپارچگی ملی و با نادیده گرفتن بافت تاریخی و اجتماعی ایران، نه تنها راه‌حلی برای بحران‌های کشور نداده، بل‌که خود به بخشی از چالش کنونی دگرگون شده است؛ چالشی که گذر از آن، نیازمند بازگشت به ریشه‌های مردمی، ملی و دادخواهانه‌ی «چپ» و بازشناسی هویت آن بر پایه‌ی منافع راستین مردم ایران است.

اکنون، با آشکار شدن هدف‌های غرب، این گروه نیز باید تجربه‌های خود را بازبینی کند و دریابد که هیچ نیروی بیرونی نمی‌تواند منافع مردم ایران را فراهم آورد. استقلال، ارزشی بنیادین است و هر نبرد سیاسی بدون توجه به آن، تباه خواهد شد. «چپ» ایران – چه آنان که به جمهوری اسلامی خوش‌باور بودند و چه آنان که به غرب خوش‌باور بودند – باید از این لغزش‌ها درس بگیرند و راهی خودبنیاد، ملی و مردمی برگزینند؛ راهی که هم در برابر یورش بیگانگان بیرونی ایستادگی کند و هم در برابر خودکامگی درونی.

نیاز به همبستگی «چپ» و چشم‌اندازهای تازه

اکنون که به پایان کاوش تجربه‌های گذشته و لغزش‌های نیروهای گوناگون «چپ» رسیدیم، می‌توان به مهم‌ترین بخش این گفتار پرداخت: چشم‌اندازهای آینده و نیاز به دگرگونی در روش‌ها و کارهای سیاسی. همان‌گونه که در این نوشته نشان داده شده است، جنگ کنونی تجربه‌های بسیاری برای نیروهای سیاسی در «چپ» ایران به همراه داشت؛ تجربه‌هایی که نشان داد دیدگاه‌های پیشین، چه در پشتیبانی بی‌چون و چرا از جمهوری اسلامی و چه در همسویی با سیاست‌های غرب، نادرست و ناکارآمد بوده‌اند.

اما این تجربه‌ها، افزون بر آشکار کردن لغزش‌ها، فرصت‌های تازه‌ای نیز پدید آورده‌اند؛ فرصتی برای نزدیک شدن نیروهای «چپ»، کاهش شکاف‌ها و آفرینش همبستگی بر پایه‌ی ارزش‌های همگانی. زمان آن رسیده است که «چپ» با بهره‌گیری از این تجربه‌ها، برای هدف‌های بزرگ و همگانی همبسته شود.

یکی از مهم‌ترین عامل‌هایی که زمینه را برای این همبستگی فراهم کرده، دگرگونی در جایگاه برخی نیروهای سیاسی، به‌ویژه شاهنشاهی‌خواهان است. در سال‌های گذشته، کسانی که خود را آزادی‌خواه و دموکرات می‌نامیدند، اما در روزگار جنگ از تازش آمریکا و اسرائیل پشتیبانی کردند، اعتبار خود را در میان مردم از دست دادند.

مردم ایران، با پیشینه‌ی دراز نبرد برای استقلال و یکپارچگی میهن، همیشه با یورش بیگانگان ناهمسو بوده‌اند. هنگامی که شاهنشاهی‌خواهان از تازش‌های بیرونی پشتیبانی کردند، نشان دادند که برای رسیدن به قدرت، آماده‌اند از منافع ملی چشم بپوشند. این جایگاه، مایه‌ی بی‌ارجی آنان شد و پشتیبانی مردمی‌شان را کاهش داد. این دگرگونی، فرصتی برای نیروهای «چپ» است تا جایگزینی مردمی، خودبنیاد و پیشرو پیش بگذارند.

اما همبستگی «چپ» نباید تنها بر پایه‌ی دشمن همگانی شکل گیرد، بل‌که باید بر بنیادهایی استوار باشد که هم خواست‌های مردم ایران را بازتاب می‌دهند و هم هویت جنبش «چپ» را نگهبانی می‌کنند. سه بنیاد اصلی این همبستگی عبارت‌اند از: آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و اقتصاد ملی.

آزادی: نخستین و اصلی‌ترین خواسته‌ی مردم

آزادی، از دیرباز یکی از اصلی‌ترین آرمان‌های جنبش‌های اجتماعی و سیاسی ایران بوده است. همان‌گونه که گفته شد، جمهوری اسلامی آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و فردی را سرکوب کرده و بسیاری از جوانان را تنها به دلیل خواستن آزادی زندانی یا اعدام کرده است.

همبستگی «چپ» باید نبرد برای آزادی را یکی از هدف‌های اصلی خود قرار دهد؛ آزادی بیان، روزنامه‌ها، انجمن‌ها، سندیکاها، گردهمایی‌ها، دین و باور، و آزادی‌های فردی برای همه‌ی شهروندان بدون تبعیض. این آزادی‌ها نه تنها حق طبیعی انسان‌ها، بل‌که شرط پیشرفت و بالندگی جامعه‌اند. آزادی باید برای همه باشد، نه تنها برای گروه‌های ویژه. همبستگی «چپ» باید با هرگونه تنگ‌سازی چارچوب آزادی پیکار کند و برای جامعه‌ای باز و دموکراتیک نبرد کند؛ جامعه‌ای که در آن هر کس بتواند بدون ترس از سرکوب زندگی کند و باورهای خود را به زبان آورد.

تجربه‌های تلخِ بسته شدن درازمدت اینترنت، سانسور گسترده، اعدام‌ها، زندان خانگی رهبران سیاسی، زندانی شدن کنشگران و سرکوب ناخرسندی‌ها، همگی نشان داده‌اند که نبود آزادی، ریشه‌ی بسیاری از دردها و نابرابری‌ها در ایران است. آزادی، نه امتیاز حکومتی، بل‌که نخستین حق شهروندی و پیش‌شرط هرگونه پیشرفت است.

عدالت اجتماعی: پاسخ به نیازهای بنیادین مردم

دومین بنیاد اصلی، دادگری اجتماعی است؛ بنیادی که همواره در مرکز آرمان‌های جنبش «چپ» بوده است. شرایط اقتصادی کنونی ایران، آکنده از ناداری، بیکاری و نابرابری، نشان‌دهنده‌ی نبود دادگری اجتماعی است. جمهوری اسلامی با پخش ناعدالانه‌ی سرمایه‌ی کشور و پشتیبانی از گروه‌های ویژه، بخش بزرگی از مردم را از حقوق بنیادین اقتصادی و اجتماعی بی‌بهره ساخته است.

همبستگی «چپ» باید دادگری اجتماعی را یکی از پی‌های برنامه‌ی خود بنشاند و برای جامعه‌ای دادگرانه نبرد کند؛ جامعه‌ای که در آن سرچشمه‌ها و توانگری به گونه‌ای دادگرانه پخش شوند و هیچ کس به دلیل ناداری از حقوق خود بی‌بهره نماند. این نبرد دربرگیرنده‌ی رویارویی با فساد، دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی، پشتیبانی از تولید درونی و سرمایه‌گذاری در بهداشت، درمان و آموزش است.

بحران اقتصادی، تورم، نابرابری طبقاتی و تبعیض‌های گسترده، تنها با دگرگونی سیاسی حل نمی‌شود، بل‌که نیازمند بازشناسی ساختار اقتصادی و روابط اجتماعی بر پایه‌ی دادگری است.

گزارش‌ها نشان می‌دهند که جنگ، تحریم و بدسامانی بیشترین فشار را بر طبقه‌های فرودست، کارگران، آموزگاران، بازنشستگان و جوانان وارد کرده‌اند، هم‌زمان گروه‌های وابسته به قدرت، همچنان از انباشت توانگری بهره‌مندند.

چشم‌انداز تازه باید بر پایه‌ی پخش دادگرانه‌ی توانگری، پشتیبانی از حقوق کارگران، دسترسی برابر به آموزش و بهداشت، و پشتیبانی از گروه‌های آسیب‌پذیر پایه‌گذاری شود. دادگری اجتماعی یعنی رفاه و سرچشمه‌های ملی، تنها در انباشت گروهی کوچک نباشد، بل‌که همه‌ی شهروندان از آن بهره‌مند شوند.

استقلال و اقتصاد ملی: نگهبانی از هویت و منافع ملی

سومین بنیاد، استقلال است؛ بنیادی که با توجه به جنگ کنونی و خطر چندپارگی کشور، ارج ویژه‌ای دارد. همان‌گونه که گفته شد، هدف‌های غرب در برابر ایران، تنها رام کردن جمهوری اسلامی نیست، بل‌که منافع راهبردی و یکپارچگی کشور را نیز هدف می‌گیرد.

همبستگی «چپ» باید استقلال را ارزشی بنیادین بداند و از یکپارچگی کشور و منافع ملی پاسداری کند. این استقلال، به معنای نبود وابستگی به هیچ قدرت بیرونی و برنامه‌ریزی راه پیشرفت کشور بر پایه‌ی خواست مردم است. استقلال همچنین به معنای ارج نهادن به گوناگونی‌های قومی، دینی و فرهنگی است؛ زیرا یگانگی ملی تنها زمانی نگهبانی می‌شود که همه‌ی گروه‌ها احساس برابری و همبخشی داشته باشند.

تجربه‌ی بیش از یک سده یورش بیگانگان بیرونی، از براندازی حکومت ملی مصدق در ۱۹۵۳ تا جنگ‌ها و تحریم‌های کنونی، نشان داده است که استقلال سیاسی و یکپارچگی، پایه‌ی آزادی و دادگری هستند. استقلال به معنای کناره‌گیری از جهان نیست، بل‌که به معنای حق تعیین سرنوشت مردم ایران، ایستادگی در برابر فشار و همآمیزی برابر با کشورهای دیگر است.

استقلال بدون نیرومندی اقتصاد ملی، شدنی نیست. اقتصاد ملی پیوند نزدیکی با دادگری اجتماعی و استقلال دارد. اقتصاد ایران امروز، به دلیل وابستگی به نفت، ساختارهای نابرابر سرمایه‌داری، فساد گسترده، بدسامانی و نبود پشتیبانی از تولید، در شرایط دشواری قرار گرفته است. نیرومندی اقتصاد ملی یعنی آفرینش سامانه‌ای خودبنیاد و مردمی که بر توانایی‌های درونی و نیروی کار مردم ساخته شده باشد. برای رسیدن به این هدف، باید از تولید درونی پشتیبانی کرد، با فساد و انباشت رویارو شد، در صنعت تولیدی و کشاورزی سرمایه‌گذاری کرد و سطح فناوری‌های نوین را بالا برد.

اقتصاد ملی نیرومند، افزون بر بهبود زندگی مردم، شرط نگهبانی از استقلال کشور نیز هست؛ زیرا کشور وابسته و ناتوان نمی‌تواند در برابر فشارهای بیرونی ایستادگی کند. بازسازی اقتصاد ملی نیازمند بیرون رفتن نهادهای امنیتی از اقتصاد، و رفتن به سوی اقتصادی بر پایه‌ی دانش و تولید ملی است. اقتصاد ملی باید به ابزاری برای رفاه همگانی و شکوفایی توانایی‌ها دگرگون شود، نه وسیله‌ای برای انباشت توانگری و چیرگی بر مردم.

برای رسیدن به این همبستگی، گام نخست، گفت‌وگوی بی‌پرده و بی‌پیش‌داوری میان همه‌ی نیروهای «چپ» است. می‌توان با برگزاری نشست‌های سراسری (حتا به شیوه آن لاین و ناشناس برای ایمنی بیشتر)، تهیه‌ی یک «کمینه خواسته‌های همگانی» آغاز کرد؛ بیانیه‌ای که بر پایه‌ی سه بنیاد آزادی، دادگری اجتماعی و استقلال و اقتصاد ملی استوار باشد. گام دوم، پرهیز از ناسزاگویی و برچسب‌زنی به هم دیگر و تمرکز بر آنچه ما را از حاکمیت خودکامه و سیاست‌های استعماری جدا می‌کند. گام سوم، آفرینش یک سازوکار هماهنگی – مانند «شورای هماهنگی نیروهای چپ ایران» – است که بتواند در برابر رویدادهای بزرگ (جنگ، خیزش مردمی، یا فروپاشی احتمالی) پاسخی هماهنگ و مردمی بدهد. این گام‌ها، آسان نیستند، اما بی‌آنها، هرگونه همبستگی تنها در سخن خواهد ماند.

پایان سخن

در پایان این کاوش گسترده، می‌توان به یک دستاورد اصلی رسید: روزگار دیدگاه‌های ساده‌انگارانه، پشتیبانی‌های بی‌چون‌وچرا، خوش‌باوری به نیروهای درونی خودکامه یا استعمارگر بیرونی به سر آمده است. نیز روزگار کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی، و همچنین شکاف‌ها و ناهمسانی‌های نابایسته، به سر آمده است. جنگ کنونی، یک دوره‌ی تاریخی مهم در زندگی مردم ایران بود؛ دوره‌ای که رنج‌های بسیاری را به همراه داشت، اما در همان زمان، راستی‌ها را آشکار کرد، لغزش‌ها را نشان داد و تجربه‌های ارجمندی را به ما آموخت.

امروز، ما با یک گزینش بزرگ روبرو هستیم: یا راه‌های گذشته را همچنان دنبال کنیم و به سرکوب‌گران و استعمارگران فرصت پرخاشگری بدهیم، یا از تجربه‌های خود درس بگیریم، همبسته شویم و برای ساختن یک ایران بهتر بجنگیم.

نیروهای «چپ» ایران، با داشتن تاریخِ دراز نبرد، با داشتن آرمان‌های پیشرو و مردمی، و با داشتن باور به توانایی‌های مردم، وظیفه‌ی بزرگی بر دوش دارند. زمان آن رسیده است که شکاف‌ها را کنار بگذاریم، ناهمسانی‌ها را کاهش دهیم و بر روی آنچه که ما را به هم پیوند می‌زند – یعنی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال، اقتصاد ملی و رفاه مردم – تمرکز کنیم. زمان آن رسیده است که یک جایگزین راستین، مردمی و خودبنیاد را در برابر جمهوری اسلامی بنهیم؛ جایگزینی که نه مانند جمهوری اسلامی، مردم را سرکوب می‌کند و نه مانند برخی از نیروهای ناهمسو، به دنبال یاری از بیگانگان است.

مردم ما، پس از سال‌ها رنج و نبرد، خواستار دگرگونی هستند؛ خواستار آزادی هستند، خواستار دادگری هستند، خواستار زندگی ارجمندانه هستند و خواستار داشتن یک کشور خودبنیاد، نیرومند و پیشرفته هستند. این خواسته‌ها، خواسته‌های اصلی جنبش «چپ» نیز هستند. همبستگی ما، می‌تواند این خواسته‌ها را به یک برنامه‌ی سیاسی شناخته‌شده دگرگون کند، می‌تواند نیروهای مردمی را سازماندهی کند، و می‌تواند راه را برای رسیدن به یک آینده‌ی بهتر بگشاید.

راهی که در پیش داریم، آسان نیست؛ با بازدارنده‌های بسیاری روبرو هستیم، با سرکوب‌ها و با خطر یورش دوباره‌ی بیگانگان روبرو هستیم. اما تجربه‌های گذشته به ما نشان داده است که تنها با همبستگی، با ایستادگی بر بنیادها و با باور به مردم، می‌توان پیروز شد.

ایران، با تاریخ توانگر، با سرچشمه‌های طبیعی فراوان، و با مردمی آگاه، پُرشور و باهوش، سزاوار بهترین‌هاست: آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال و پیشرفت بر پایه‌ی اقتصاد تولیدی ملی. این، هدف اصلی ماست؛ و همبستگی «چپ»، گام نخست برای رسیدن به این هدف بزرگ است.


Source URL: https://www.bepish.org/node/14022