مسعود شب‌افروز

سخنان اخیر رضا پهلوی در انتقاد از حضور افرادی با پوشش‌ها و پرچم‌های منقش به نشان «ساواک» در تجمعات ایرانیان خارج از کشور، بار دیگر شکاف‌ها و بحران‌های درونی جریان پادشاهی‌خواهی را به نمایش گذاشت. او این اقدامات را «جنجال‌آفرین» و «مهندسی‌شده» توصیف کرد و آن‌ها را خارج از چارچوب دیدگاه‌های خود دانست، اما از محکومیت صریح و بی‌ابهام این نمادها پرهیز کرد. تأکید اصلی او بر این بود که چنین رفتارهایی به مخالفان و منتقدان «گزک» می‌دهد. این نوع مواجهه، بیش از آنکه یک مرزبندی اصولی با نمادهای اقتدارگرایانه باشد، یادآور نگرانی از پیامدهای رسانه‌ای و هزینه‌های سیاسی آن است.

این رویداد را نمی‌توان صرفاً یک حاشیه تبلیغاتی یا مناقشه‌ای گذرا تلقی کرد. ماجرا نشانه‌ای از بحران هویت، بحران مرزبندی سیاسی و نوعی آشفتگی استراتژیک در بخشی از اپوزیسیون پادشاهی‌خواه است؛ بحرانی که در سال‌های اخیر به تدریج آشکارتر شده است.

ریزش پایگاه اجتماعی و بازتولید نمادهای اقتدارگرایی

ظهور پرچم‌های اسرائیل و نمادهای سازمان اطلاعات و امنیت حکومت پهلوی (ساواک) در برخی تجمعات خارج از کشور، آسیب قابل توجهی به تصویر سیاسی جریان پادشاهی‌خواه وارد کرده است. ساواک در حافظه تاریخی بخش بزرگی از جامعه ایران با سرکوب سیاسی، شکنجه، کنترل امنیتی و محدودیت آزادی‌های مدنی گره خورده است. از این رو، بازتولید نمادین چنین نهادی در تجمعاتی که مدعی دفاع از آزادی، حقوق بشر و دموکراسی هستند، تناقضی آشکار و دافعه‌برانگیز ایجاد می‌کند.

چنین رفتارهایی نه‌تنها کمکی به جذب نیروهای خاکستری و میانه‌رو نمی‌کند، بلکه بخشی از حامیان پیشین را نیز دچار تردید و فاصله‌گیری می‌سازد. در جامعه‌ای که تجربه دو نظام اقتدارگرا را پشت سر گذاشته است، هرگونه نوستالژی نسبت به نهادهای سرکوبگر گذشته می‌تواند به مانعی جدی برای گسترش پایگاه اجتماعی تبدیل شود.

حلقه مشاوران و تولید «توهم سیاسی»

یکی از مشکلات ساختاری پیرامون رضا پهلوی، عملکرد بخشی از حلقه نزدیک مشاوران، فعالان رسانه‌ای و شبکه‌های تبلیغاتی همسو با اوست. این مجموعه با بزرگ‌نمایی استقبال‌ها، بازنشر گزینشی شعارها و حذف یا تخریب صداهای منتقد، به شکل‌گیری نوعی «توهم سیاسی» دامن زده‌اند؛ توهمی که در آن هر تجمع اعتراضی به سرعت به «بیعت ملی» و هر شعار حمایتی به نشانه اجماع عمومی تعبیر می‌شود.

در چنین فضایی، نیروهای رادیکال نه‌تنها مهار نمی‌شوند، بلکه گاه به عنوان نماد «قدرت خیابانی» تحمل یا حتی تشویق می‌شوند. نتیجه آن، شکل‌گیری صحنه‌هایی است که بیش از آنکه یادآور فرهنگ دموکراتیک باشند، به نمایش‌های هویتی و بعضاً شبه‌نظامی شباهت دارند.

مغالطه هم‌پوشانی اعتراضات

یکی از خطاهای تحلیلی مهم در بخشی از جریان پادشاهی‌خواه، تفسیر نادرست از اعتراضات گسترده ایرانیان در خارج از کشور است. پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی»، میلیون‌ها ایرانی با گرایش‌های سیاسی و اجتماعی گوناگون برای حمایت از مردم داخل کشور به خیابان آمدند. اما این حضور گسترده و متکثر الزاماً به معنای حمایت از یک رهبر یا یک جریان سیاسی مشخص نبود.

بخش بزرگی از شرکت‌کنندگان نه سلطنت‌طلب بودند و نه خواهان بازگشت نظام پیشین. آنان صرفاً در مخالفت با جمهوری اسلامی و در حمایت از مطالبات آزادی‌خواهانه مردم ایران حضور داشتند. تبدیل این همبستگی ملی به سرمایه انحصاری یک جریان سیاسی، خطایی بود که به تدریج فاصله میان واقعیت اجتماعی و روایت تبلیغاتی را افزایش داد.

پارادوکس شعارها و واقعیت میدان

حامیان رضا پهلوی معمولاً به شعارهایی نظیر «رضاشاه روحت شاد» یا «ایران شده آماده، فرمان بده شاهزاده» استناد می‌کنند و آن‌ها را نشانه مقبولیت گسترده او می‌دانند. با این حال، جامعه ایران جامعه‌ای متکثر با گرایش‌های سیاسی متنوع است و تصویر «رهبری بلامنازع» بیش از آنکه بازتاب واقعیت اجتماعی باشد، محصول یک اتاق پژواک رسانه‌ای است.

بخش مهمی از شعارهای نوستالژیک سال‌های اخیر را می‌توان واکنشی اعتراضی به وضعیت کنونی کشور دانست؛ واکنشی که لزوماً به معنای حمایت از پروژه بازگشت سلطنت یا پذیرش رهبری سیاسی خاص نیست. اشتباه گرفتن اعتراض به جمهوری اسلامی با حمایت از یک آلترناتیو مشخص، یکی از ضعف‌های تحلیلی مهم در این اردوگاه بوده است.

تأخیر معنادار در مرزبندی و ضعف در موضع‌گیری

پرسش اصلی نه اصل موضع‌گیری اخیر رضا پهلوی، بلکه زمان و کیفیت آن است. استفاده از نمادهای افراطی و جنجالی ماه‌ها ادامه داشت، اما واکنش رسمی بسیار دیرهنگام بود. مهم‌تر آنکه حتی در این موضع‌گیری نیز تأکید اصلی بر پیامدهای تبلیغاتی و رسانه‌ای این رفتارها قرار گرفت، نه بر محکومیت روشن و اصولی آن‌ها.

اگر رضا پهلوی به اسناد و خاطرات برخی مسئولان ارشد حکومت پهلوی مراجعه کند، با واقعیتی پیچیده‌تر از روایت‌های نوستالژیک روبه‌رو خواهد شد. افرادی چون حسین فردوست، غلامعلی قره‌باغی و ناصر مقدم در مقاطع حساس انقلاب ۱۳۵۷ نقش‌هایی ایفا کردند که همچنان محل بحث و نقد تاریخی است. در مقابل، بسیاری از نیروهای ملی‌گرا، روشنفکران، فعالان سیاسی و نسل‌های بعدی مخالف جمهوری اسلامی بودند که از نخستین سال‌های استقرار حکومت مذهبی هزینه‌های سنگینی برای مقاومت و مبارزه پرداختند.

از این منظر، بازتولید نماد ساواک نه تنها با ارزش‌های دموکراتیک ناسازگار است، بلکه حتی از منظر وفاداری به نظام گذشته نیز پشتوانه تاریخی محکمی ندارد.

این تأخیر و احتیاط در مرزبندی، این شائبه را تقویت می‌کند که واکنش اخیر بیش از آنکه اقدامی اصولی و پیش‌دستانه باشد، پاسخی تدافعی به فشار افکار عمومی و افزایش انتقادات بوده است. تجربه سیاسی نشان می‌دهد نیروهای افراطی معمولاً در فضای سکوت، ابهام و مماشات رشد می‌کنند.

چالش گذار از «نماد» به «رهبر دموکرات»

رضا پهلوی در سال‌های اخیر کوشیده است تصویری مدرن، سکولار و دموکراتیک از خود ارائه دهد و نقش خود را نه به عنوان «پادشاه آینده»، بلکه به عنوان «تسهیل‌گر گذار» تعریف کند. اما بخشی از بدنه هواداران و جریان‌های پیرامونی او همچنان در ادبیات اقتدارگرایانه، رهبرمحور و نوستالژیک باقی مانده‌اند. این شکاف میان گفتمان رسمی و رفتار بخشی از هواداران، پارادوکسی عمیق ایجاد کرده است.

از سوی دیگر، بخش‌هایی از جریان پادشاهی‌خواه در ماه‌های اخیر سرمایه‌گذاری سیاسی قابل توجهی بر سناریوی تشدید تنش‌های منطقه‌ای، حمله نظامی خارجی و سقوط سریع جمهوری اسلامی انجام دادند. استفاده گسترده از پرچم اسرائیل، حمایت‌های پرشور از سیاست‌های دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو و حملات لفظی به مخالفان جنگ، تصویری از پیروزی قریب‌الوقوع ترسیم می‌کرد.

اما با کاهش تنش‌ها و بازگشت احتمالی گزینه مذاکره به دستور کار قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، شکاف‌ها و تنش‌های درونی این اردوگاه آشکارتر شد. از توهین به خانواده‌های دادخواه تا حملات متقابل میان چهره‌های شناخته‌شده این جریان، همگی نشانه‌هایی از سردرگمی راهبردی و بحران انسجام سیاسی هستند.

مرزبندی با ساواک و هر شکل از اقتدارگرایی، حداقل انتظار از هر جریان مدعی دموکراسی است. اما اهمیت این مرزبندی تنها در بیان چند جمله خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در زمان‌بندی، صراحت، دقت تاریخی و آمادگی برای پرداخت هزینه سیاسی آن معنا پیدا می‌کند.

جریان پادشاهی‌خواه امروز با یک آزمون جدی روبه‌روست: آیا می‌خواهد به نیرویی دموکراتیک، فراگیر و پاسخگو تبدیل شود یا همچنان میان نوستالژی اقتدارگرای گذشته و ادعای دموکراسی در نوسان باقی خواهد ماند؟

رهبری یک جنبش ملی با تکرار شعارها، بازنمایی رسانه‌ای یا اتکا به سرمایه نمادین به دست نمی‌آید. رهبری پایدار نیازمند اعتماد عمومی، پذیرش تکثر جامعه، تحمل نقد، مرزبندی شفاف با افراط‌گرایی و توانایی تبدیل یک «نماد سیاسی» به «رهبر مسئول و پاسخگو» است. تا زمانی که گذار صورت نگیرد، بحران هویت و بحران رهبری همچنان سایه خود را بر جریان پادشاهی‌خواهی ایران حفظ خواهد کرد .


Source URL: https://www.bepish.org/node/14020