سیامک کیانی

پیش‌گفتار

این نوشته جایگاه چین در جهان امروز را با دیدی مارکسیستی بررسی و واکاوی می‌کند. از چهار نگاهِ مرکزی – رمزگشایی از پیش‌داوری‌ها، همکاریِ راهبردی با روسیه، ستیز با ایالات متحده در پرتوِ ازهم‌گسیختگیِ تاریخیِ اتحاد جماهیر شوروی و تضاد طبقاتیِ درون مرزی – چهره‌ای ژرف از کشوری نشان داده می‌شود که همراه با پیشرفت، با تضادهای روزافزون درونی و بیرونی روبرو است.

بر پایه‌ی رخدادهای کنونی مانند سفرِ ترامپ در مه ۲۰۲۶، سفرِ اروپایی شی جین پینگ و پایه‌های همراهیِ چین و روسیه، روشن می‌شود که چین هم دستگاهِ کهنِ امپریالیستی جهان را به چالش می‌کشد و هم با ستیزه‌های درونیِ بزرگی بر سر راهِ آینده‌ی خود روبروست. این نوشته نشان می‌دهد که سخنان کنونی رسانه‌های «غربی» درباره‌ی چین، چندان بر پایه‌ی حقیقت نیست؛ بل‌که بیشتر به قدرت، منافع طبقاتی و کشمکش بر سر راه آینده‌ی انسانی پیوند می‌یابد.

آنچه در پی می‌آید، واکاویِ ریشه‌های این برداشت‌های نادرست و چگونگی شکل‌گیریِ تصویرِ کنونیِ چین در نگاهِ «غرب» است؛ پرسشی که در بخشِ پسین از زاویه‌ای طبقاتی بررسی خواهد شد.

پیش‌داوری و واقعیت: تحلیلی طبقاتی از تصویر چین

در رسانه‌های «غربی»، چین همچون دشمنی ایدئولوژیک نشان داده می‌شود؛ تصویری که بر پایه منافع اقتصادی و ایدئولوژی «غرب» ساخته شده است. اندیشه‌ها و باورهایی که «غرب» درباره‌ی یک کشور پخش می‌کند، هیچ‌گاه بی‌سو نیستند. آن‌ها همیشه بازتاب منافع طبقه‌های فرمانروا و سیاست‌های استعماری «غرب» هستند. امروز با انبوهی از پیش‌داوری‌ها پایدار روبرو هستیم که از سوی سامانه‌ی جهانی امپریالیستی ساخته و گسترش یافته‌اند و این افسانه‌ها یک هدف یگانه دارند: روا نمودن «چپاول»، زورگویی و کوشش برای جلوگیری از سربرآوردنِ راهی جایگزین.

نوشتاری از بنیاد فرامرزی (TFF) نشان می‌دهد که چرخه‌ی رسمی در باختر به تنهایی گرد چند مایه‌ی منفیِ اصلی می‌چرخد: اینکه چین به گونه‌ای سامانه‌دار، حقوق بشر را زیر پا می‌گذارد، خودکامه است، آماده یورش به تایوان است، راهبردی کمربند و جاده گونه‌ای از نوسرمایه‌داری و نئوامپریالیسم است. بسیاری از این سخن‌ها از سوی اندیشمندانی که راست‌گرا و وابسته به پنتاگون هستند، ساماندهی شده که هدفش آماده‌سازیِ اندیشه‌ی همگانی برای راهبردِ نوینِ جنگِ سرد است. نادانی و خویش‌بازداری رسانه‌ای که ما در «غرب» می‌بینیم، ناخواسته نیست؛ این یک جنگ‌افروزی در زمینه‌های جنگِ اقتصادی، ایدئولوژیکی و نظامی علیه چین است.

هم‌زمان، چندین دستاوردهای مثبت دیگری نیز هست که در گفتگوی همگانی در «غرب» یکسره ناپیدایند – مانند این که چگونه چین در سه دهه بیش از ۸۰۰ میلیون تن را از تنگدستی و بی‌نوایی بیرون کشید، پیشرفته‌ترین زیرساختارهای جهان را ساخت، و به نیرویِ راننده‌ی رشد جهانی دگرگون شد. چین همچنین در انرژی‌های دگرشونده‌پذیر پیشتاز جهان شده است؛ نزدیک به دو سوم از پروژه‌های بزرگ انرژی پاک جهان در این کشور در دست ساخت است.

یکی از بزرگ‌ترین داوری‌های نادرست این است که چین، نیرویی هم‌آوا و یکپارچه است که گروهی اندک‌شمار از شایستگان با برنامه‌ای یگانه آن را می‌رانند. این پندار، واقعیت پیچیده‌ی طبقاتی را پنهان می‌کند. چین کشوری است که در راه ساختِ سوسیالیسم نخستین گامِ خود را برداشته است و در درون‌ساختارِ جهانی سرمایه‌داری کار می‌کند و از این رو سرشار از دوگانگی‌های ژرف است. کشور هم بخشِ عمومی نیرومندی دارد که از سوی دولت اداره می‌شود و هم یک بخشِ خصوصی رو به رشد، زیر رهبری طبقه‌ی نوپای بورژوا سربرآورده است. این کشوری است که دولت، مهم‌ترین ابزار تولید و راهبردِ رشد را کنترل می‌کند، اما نیروهای بازار نقشِ برجسته‌ای دارند – و پیکار میان منافع طبقاتیِ گوناگون همواره هست. این که چین را توده‌ای یکپارچه و ساده از قدرت بنمایانیم، چیزی سوای پنهان کردنِ ستیزه‌ی درونی‌ای نیست که سرنوشت آینده‌ی کشور به برایند آن وابسته است. برای تبلیغات امپریالیسم، آسان‌تر است که به مردم جهان بباورانند که همه‌ی مردم چین «دشمنی متحد» هستند؛ با این کار، درست‌انگاری تحریم‌ها، محاصره‌ها و تهدیدهای نظامی علیه آن کشور آسان‌تر می‌شود.

باور گسترده‌ی نادرستِ دیگر این است که کامرواییِ چین بر پایه‌ی «راه‌زنیِ ناسازه‌مند»، دزدیِ فناوری یا بهره‌کشی از نیروی کار استوار است. این پنداری است که بر ناآگاهی یا کژنماییِ خودآگاه از تاریخ استوار است. همان‌گونه که مارکسیست‌ها می‌دانند، پیشرفت هرگز فرایندی خطی نیست. پیشرفت چین درست به این دلیل یگانه است که برنامه‌ریزی دولتی را با بازار و خودسالاریِ ملی را با همکاریِ بین‌المللی درآمیخته است. کشور از یک کشور کشاورزی پس‌مانده به نیروی پیشتازِ جهانی صنعتی دگرگون شده است – نه با دزدی، بل‌که با انباشتِ توانایی‌های خود، آموزش مردمش، سرمایه‌گذاری در دانش و فناوری و سازماندهیِ طبقه‌ی کارگر به نیرویی که کشور را می‌سازد. امروز، چین رهبرِ جهانی در راه‌آهنِ تیزرو، انرژی‌های دگرشونده‌پذیر، زیرساخت‌های دیجیتال و تولیدِ پیشرفته است. نامیدن این دستاوردها همچون «ناسازه‌مند» تنها راهی است برای نالیدنِ فرمانروایان کهن که دیگر نمی‌توانند سرکردگی خود را در زمینه‌های گوناگونِ دانش نگه داشته باشند.

بر پایه‌ی تازه‌ترین داده‌های Scimago Journal & Country Rank، چین نه تنها از آمریکا پیشی گرفته، بل‌که در بسیاری از زمینه‌های دانشی به پیشتازیِ بی‌همتا رسیده است. از دیدگاهِ شمارِ نوشتارهای علمی، چین آمریکا را پشت سر گذاشته است. در سال‌های گذشته (۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵)، چین در بسیاری از رشته‌ها بیش از دو برابرِ آمریکا نوشتار پخش کرده است. برای نمونه، در علوم کشاورزی و زیست‌پایگی، چین ۱۲۳,۰۰۰ نوشتار در برابر ۴۴,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در زیست‌شیمی و ژنتیک، این شمار به ۱۵۸,۰۰۰ در برابر ۸۶,۰۰۰؛ در فیزیک و ستاره‌شناسی، چین ۱۹۱,۰۰۰ نوشتار در برابر ۶۲,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در علوم زمین و سیاره‌ای نیز چین با ۷۲,۰۰۰ نوشتار در برابر ۳۳,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا پیشتاز است. در همه‌ی زمینه‌ها، چین با یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار نوشتار (۱,۳۵۰,۰۰۰) در برابر هفتصد و پنجاه و پنج هزار نوشتار (۷۵۵,۰۰۰) آمریکا، بیش از دو برابرِ رقیب خود تولیدِ علمی داشته است.

دن وانگ (Den Wang)، پژوهشگر کانادایی چینی‌تبار، می‌گوید که آمریکا بیشتر روی نرم‌افزار و نوآوری‌های تئوریک تمرکز کرده، ولی چین آرام‌آرام به پیوند ارگانیک زنجیره‌های راستین تولید از نوآوری، پژوهش، آزمایش و تولید کلان و بازاریابی پرداخته است. به باور او، قدرت آینده از آن کشوری است که بتواند نوآوری‌ها را شتابان‌تر، ارزان‌تر و در انبوهی کلان به فرآورده‌ی راستین برای جهان دگرگون کند. او شهر شنژن (Shenzhen)، چین را نمونه‌ی پیروزمندانه‌ی این پیوند ارگانیک میان این حلقه‌های زنجیره‌ای می‌داند؛ جایی که کارخانه‌ها، تأمین‌کنندگان، طراحان و مهندسان در کنار هم به کار می‌پردازند و می‌توانند بس شتابان فرآورده‌ای را طراحی، آزمایش و تولید کنند.

دانستن برخی نکته‌ها درباره‌ی آن‌چه به بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر در چین برمی‌گردد، ما را به حقیقت نزدیک‌تر خواهد کرد. در بازه‌ی ۲۰ ساله (۲۰۰۵–۲۰۲۵)، هم چین و هم هند رشد نامی (nominal) دستمزد نیرومندی داشتند، اما توان خرید راستین در این دو کشور بسیار ناهمگون است. بر پایه‌ی داده‌های سازمان بین‌المللی کار (ILO)، بانک جهانی و پیمایش‌های ملی، در چین دستمزدهای نامی روی‌هم‌رفته نزدیک به ۳۵۰ تا ۴۵۰ درصد افزایش یافت. تورم پایین (تنها ۲ تا ۳ درصد در سال) ماند، بنابراین رشد راستین دستمزدها در این دوره به ۱۷۰ تا ۲۱۰ درصد رسید. بدین‌گونه، توان خرید کارگران چینی بیش از سه برابر شد و این بهبود در همه‌ی بخش‌ها و گروه‌های درآمدی دیده می‌شود. در هند، دستمزدهای نامی افزایشی چشمگیرتر روی کاغذ داشتند (۵۰۰ تا ۶۰۰ درصد). اما تورم بالا (میانگین ۷ تا ۸ درصد در سال، بر پایه‌ی شاخص قیمت مصرف‌کننده و شاخص کاهنده‌ی تولید ناخالص داخلی) نزدیک به همه‌ی این دستاوردها را خنثا کرد. در نتیجه، رشد راستین دستمزد در ۲۰ سال تنها ۷ تا ۱۸ درصد بود – یعنی توان خرید بسیار اندکی بهبود یافت. تنها کارکنان بخش رسمی و فناوری اطلاعات افزایش راستین اندکی (۲ تا ۳ درصد در سال) تجربه کردند؛ کارگران کارخانه‌ای رشد نزدیک به صفر داشتند و کارگران روستایی یا نارسمی حتا توان خرید خود را از دست دادند، زیرا سهم خوراک و انرژی در سبد هزینه‌هایشان بالاتر است و تورم مؤثر برای آن‌ها یک تا دو واحد درصد بیشتر از میانگین رسمی برآورد می‌شود.

آشکار است که دروغ درباره‌ی چین برای پاسبانی از سرکردگی «غرب» است. سامانه‌ی کهن، به سرکردگی ایالات متحده، سده‌هاست که به این خو گرفته که تنها کسی باشد که اجازه دارد تعریف کند چه چیزی «راست»، «دروغ»، «مردم‌سالار» یا «خودکامه» است. بالارفتنِ چین این انحصار را می‌شکند. به همین دلیل هر گام، هر رأی که می‌گیرد، هر پیمانی که می‌نویسد، «غرب» آن را یک خطر برای خود می‌بیند.

نکته‌ی مهمی که در این میان نادیده گرفته می‌شود، این است که انتقادها و نگرانی‌های نیروها و اندیشمندانِ «چپ» و مارکسیست درباره‌ی روندهای کنونیِ چین، هرگز هم‌سان و هم‌جهت با تبلیغات یا خواست‌های رسانه‌ها و دولت‌های «غربی» نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، ارزیابیِ راه چین بر پایه‌ی معیارهای طبقاتی، پایداریِ سوسیالیسم، گسترشِ عدالت اجتماعی و استقلالِ واقعی انجام می‌گیرد؛ نه از زاویه‌ی منافعِ امپریالیستی. بسیاری از مارکسیست‌ها درباره‌ی پیامدهای رشدِ بخشِ خصوصی، پیوندها با سرمایه‌ی جهانی نقدها و هشدارهای جدی دارند، ولی این نقدها از سرِ دلسوزی برای ماندگاریِ راهِ سوسیالیستی و منافعِ توده‌های مردم است، نه برای براندازی، یا بازگرداندنِ کشور به زیرِ یوغ «غرب».

اکنون که روشن شد چگونه برداشت‌های یک‌سویه ساخته و گسترش می‌یابند، باید دید این درکِ نوین چگونه در چارچوبِ پیوندهای راهبردیِ چین با دیگر قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه روسیه، معنا و نمود پیدا می‌کند؛ همکاری‌ای که محورِ اصلیِ گفتارِ پسین است.

چین و روسیه: همکاری راهبردی برای برپایی نظم چندقطبی «جهانی»

در زمانی که سامانه‌ی کهن و یک‌سویه‌ی جهان – با تنها فرمانروا ایالات متحده – در بحران و ازهم‌گسیختگیِ ژرف است، همکاری میان چین و روسیه برای آفریدن جهانی دادگرانه‌تر، پایدارتر و چندسویه‌تر سربرآورده است. این یک گزینشِ راهبردی است که بر پایه‌ی ناگزیریِ تاریخی و در راستای سودهای همگونِ دو کشور در رویارویی با زورگوییِ «غرب»، پاسداری از خودسالاریِ ملی و آفریدن فضا برای حقِ همه‌ی کشورها در گزینشِ راهِ پیشرفتِ خود است.

همان‌گونه که فئودور لوکیانوف (Fyodor Lukyanov)، یکی از برجسته‌ترین کارشناسان روس در زمینه‌ی سیاست خارجی، می‌گوید، هنگامی که پیوندهای میان واشنگتن و پکن آکنده از بدگمانی و دگرگونی‌های راهبردی است، مسکو و پکن چیزی سراسر نو و دگرگون ساخته‌اند — پیوندی بر پایه‌ی پیش‌بینی‌پذیری، پایندگی و دراززمان. این پیوندی است که با منافع گذرا اداره نمی‌شود، بل‌که از سوی اصل برابری اداره می‌شود. در شرایط جهانی که هرج‌ومرج و دست‌درازیِ نیروهای امپریالیستی گسترش یافته است، پایندگیِ دوستی میان چین و روسیه به یکی از ارجمندترین رویدادها برای همه‌ی جهان دگرگون شده است.

در تازه‌ترین دیدار خود، رئیس‌جمهور شی جین پینگ از چهار پهنه برای این همکاریِ ژرف‌تر پرده برداشت: باورداشتِ راهبردیِ دوسویه، همکاریِ اقتصادی با کیفیت بالا، دادوستدِ فرهنگی برای استوارسازیِ دوستیِ میان ملت‌ها و در پایان، هماهنگیِ جهانی برای دگرگونیِ کشوررانِی جهانی.

نقشِ سازنده‌ی این همکاری در پیشرفتِ چندسویگیِ جهان را نمی‌توان کم‌ارزش شمرد. هر دو کشور عضوِ پایایِ شورای امنیت سازمان ملل متحد هستند و از این رو ستون‌های مرکزیِ دستگاهِ جهانی به شمار می‌روند. اما همکاریِ آن‌ها فراتر از نهادهای رسمی است. آن‌ها از راهِ پیمان‌هایی مانند بریکس، سازمانِ همکاریِ شانگهای و گروه ۲۰، بکوشش برای فروپاشیِ ساختارهای سامانه‌ی کهن می‌کوشند. راهبرد آن‌ها پایدار است: ناسازگاری با هرگونه زورگویی، بایکوت‌های یک‌سویه و زوردرآمیختگی در کارهای درونیِ کشورهای دیگر. آن‌ها از بنیانِ برابریِ همه‌ی کشورها، چه کوچک و چه بزرگ، در برابرِ حقوق بین‌الملل پاسداری می‌کنند. این، یک چالشِ بزرگی در برابر سامانه‌ای است که از پایانِ جنگِ جهانی دوم چیره بوده است – سامانه‌ای که در آن چند کشورِ توانگر، حقِ بازیگریِ پاسبان، داور و دستورگذارِ جهان را به دست آورده بودند.

برای مردمِ «جنوب جهانی» – کشورهای زیریوغ و نیمه‌مستعمره – این همکاری، امکانِ رهاییِ تاریخی است. دهه‌هاست که این کشورها ناچار بوده‌اند با نهادهای باختری مانند صندوق بین‌المللی پول و بانکِ جهانی – جایی که وام‌ها همواره با خواسته‌های سیاسی و اقتصادی، مانند خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، کاهشِ رفاه و همراستایی با منافعِ «غرب» همراه بوده‌اند – پیوندی برده‌وار داشته باشند. امروز، چین و روسیه جایگزینی بهتری برای این کشورها در چنته دارند؛ از راهِ پروژه‌هایی مانند کمربند و راه و پیمان‌های دوسویه، راهی برای همکاریِ برابر و بدون نیاز به دگرگونی‌های راهبردی یا براندازیِ دولت‌ها فراهم می‌شود. چنان‌که سرمقاله‌ی گلوبال تایمز می‌گوید: «چین و روسیه با یکدیگر همکاری می‌کنند تا نگهبانِ حقوق و منافع مشروعِ پیشرفتِ کشورهای «جنوب جهانی» باشند» (گلوبال تایمز، ۱۹ مه ۲۰۲۶، سرمقاله‌ی «هرچه «جهان» پرآشوب‌تر شود، همکاری چین و روسیه ضروری‌تر به نظر می‌رسد»).

این همکاری همچنین نیرویی راستین در برابر افزایش دست‌درازی کشورهای ناتو است. ما می‌بینیم که چگونه امپریالیسم فراآتلانتیک زیر پیشوایی ایالات متحده می‌کوشد چیرگی خود را به سوی خاور بگستراند، بودجه و جنگ‌افزار به اوکراین می‌دهد، تنش در آسیا می‌آفریند و پایاییِ جهانی را به خطر می‌اندازد. هدف آن‌ها سرکوب همه‌ی نیروهایی است که از سر فرودآوردن سر باز می‌زنند – روسیه، چین، جمهوری دموکراتیک کره، کوبا، ایران، ونزوئلا و دیگران. بل‌که اینجا دو نیروی بزرگ در برابر آن‌ها ایستاده‌اند. با هماهنگیِ راهبردِ بیرونی خود، پشتیبانی از منافع امنیتی یکدیگر و سرپیچی از سرسپردگی در برابر باج‌خواهی، دیواری آفریده‌اند که امپریالیسم به آسانی نمی‌تواند از آن بگذرد. آن‌ها نمی‌کوشند بر دیگران فرمانروایی کنند، بل‌که همچنین روا نمی‌دارند دیگران بخواهند بر آن‌ها فرمانروایی کنند.

نمونه‌ی روشن این سیاست، شیوه‌ی رفتار چین در اروپا، هنگام سفرهای رئیس‌جمهور شی به فرانسه، مجارستان و صربستان است. در صربستان، جایی که ناتو تنها چند دهه پیش کشور و سفارت چین را بمباران کرد و همه‌ی حقوق بین‌الملل را زیر پا گذاشت، پیمان‌نامه‌های نوینی درباره‌ی بازرگانیِ آزاد، سرمایه‌گذاری و زیرساخت‌ها امضا شد. در مجارستان که با دیوان‌سالاریِ اتحادیه‌ی اروپا سر ناسازگاری داشت، پیوندهایی که آزادی عمل به کشور می‌داد، استوارتر شد. در فرانسه، پیمان‌نامه‌هایی در زمینه‌ی فناوریِ پیشرفته و گذارِ سبز پیشگزاری شد. با این کارها، چین و روسیه نشان می‌دهند که بخشبندیِ کهن «دوست یا دشمن» مرده است. آن‌ها با هر کسی که بخواهد همکاری کند – چه عضو هم‌پیمانی‌های باختری باشد چه نه – پیوندهایی می‌سازند و با این کار، کوشش‌های سامانه‌ی کهن برای کنارگذاشتن و تنها کردن خود را سست می‌کنند.

در جهانی که با دست‌درازیِ آشکارِ امپریالیسم شناخته شده است، چین نقشِ جانانه‌ای برای برابری و صلح بازی کرده است. در درگیری میان روسیه و اوکراین، چین از پیروی از خطِ بایکوت‌های یک‌سویه‌ی روسیه از سوی اروپا و آمریکا سر باز زده است. به جای آن، همواره گفته است که ریشه‌ی چالش‌ها را باید در دهه‌ها گسترش ناتو به سوی مرزهای روسیه جست. چین باور دارد که جنگ‌ها با گفت‌وگوهای صلح‌آمیز به پایان می‌رسند، نه با واداشتنِ یک سو به سر فرودآوردن. این نگرش، گفتمان انحصاریِ «غرب» را شکسته و به بسیاری از کشورهای «جنوب جهانی» دلیری بخشیده تا از درگیری در جنگی که ساخته‌ی «غرب» است، سر باز زنند.

نقش این سیاست در پیوند با بمباران ایران از سوی آمریکا و اسرائیل حتا آشکارتر می‌شود. در اینجا، چین دست‌درازی و نادیده‌انگاریِ حقوق بین‌الملل را نکوهش کرده است. این کشور همراه با روسیه، از حقِ «نه»ی خود در شورای امنیتِ سازمانِ ملل برای جلوگیری از قطعنامه‌هایی که چراغ سبز برای بمباران بیشتر می‌دادند، بهره برده و بکوشش برای تشکیل ائتلافِ جهانی بر ضد جنگی که همه‌ی خاورمیانه و جهان را به هرج‌ومرج خواهد کشانید، کوشیده است. چین به روشنی گفته است که مردم فلسطین و ایران حقِ پاسداری از خود در برابر دست‌درازی بیگانگان و بدرفتاری نظامیان دشمن را دارند.

با مخالفت با محاصره‌ی تنگه‌ی هرمز و نگهداری و گسترش همکاری‌های اقتصادی و دیپلماتیک خود با ایران، چین یکی از اصلی‌ترین پیش‌شرط‌هایی که می‌توانست زمینه‌ساز آغاز جنگ دوباره از سوی آمریکا شود، را از میان برداشته و یا خطر آن را کاهش داده است (مرکز تحقیقاتی روابط بین‌الملل، گزارش تحلیلی «نقش چین در بحران تنگه‌ی هرمز»، مه ۲۰۲۶؛ و وبگاه رسمی سازمان ملل متحد، متن سخنرانی نماینده‌ی چین در شورای امنیت، ۷ آوریل ۲۰۲۶). چین تنها قدرتی است که می‌تواند نیروهای ستیزه‌جو در واشنگتن و تل‌آویو را به‌گونه‌ی کارآمد از آغاز دوباره‌ی جنگ علیه ایران بازدارد و می‌کوشد که سامانه‌ی جهانی به یکباره با بی‌قانونی این کشورها فرونریزد.

«جهانِ» چندقطبی یک ناگزیریِ تاریخی است. امپریالیسم همواره به نابرابری، بحران‌ها و جنگ‌ها می‌انجامد. تنها راهِ آفریدنِ جهانی پایدار و آشتی‌آمیز، پراکندگی قدرت، شکستن انحصارها و دادنِ حقِ پیشرفت به همه‌ی کشورها است. در این روند، چین و روسیه رقیب یا امپراتوری‌های نوین نیستند – بل‌که معمارانِ اصلیِ یک روزگارِ نوینِ چندقطبی هستند. همکاری آن‌ها برای بخشبندیِ جهان نیست، بل‌که درباره‌ی برانداختنِ بخشبندی به مرکز و پیرامون، فرمانروایان و زیردستان است. همان‌گونه که شی جین پینگ گفت: آن‌ها در تلاش‌اند تا سامانه‌ی کشوررانِیِ جهانی را دادگرانه‌تر و خردمندانه‌تر کنند. برای نخستین بار پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، جهان این امکان را دارد تا از زورمداری دور شود و به سوی همزیستیِ آشتی‌آمیز به جنبش درآید – و درست همین امکان است که بیش از همه‌ی نخبگانِ کهنِ قدرت را می‌ترساند.

برخی از نیروهای «چپِ» ایرانی، همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را با دیده‌ی انتقاد می‌نگرند و آن را سیاستی نادرست می‌دانند. اما در چارچوبِ نظمِ نوینِ چندقطبی، چنین برداشتی از درکِ واقعیت‌های ژئوپلیتیکیِ امروز به دور است. همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را باید نه گزینش سیاسی، بل‌که بخشی از راهبردِ کلانِ پکن برای درگیری با هژمونیِ «غرب» و فرسایشِ نفوذِ ایالات متحده در خاورمیانه و نظام جهانی دانست. چین در پهنه‌ی سیاستِ بین‌الملل با قدرت‌های واقعی همکاری می‌کند، نه با نیروهای آرمانی یا جایگزینی‌هایی که هنوز جایگاه سنگینی در سیاستِ کنونیِ جهان ندارند.

چین به‌روشنی می‌داند که در شرایط کنونی حتا اگر روزی جمهوری اسلامی واژگون شود، این «چپ» نیست که قدرت را در ایران به دست خواهد گرفت. رسانه‌ی دولتیِ روسی، پراودا، در چندین تحلیل و گزارش، رک و راست نوشته است که در شرایط کنونی پس از جمهوری اسلامی، به گمان بسیار این گروه‌های شاهنشاهی و وابسته به «غرب» هستند که دستگاهِ فرمانروایی را در دست خواهند گرفت. اگر «چپ» در ایران یک نیروی واقعی، سازمان‌یافته و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن بود، بی‌گمان چین و روسیه نیز با آن همکاری می‌کردند.

اگر در آینده هنگام فروپاشی جمهوری اسلامی، نیروهای «چپ» بتوانند بیش از نیروهای شاهنشاهی و وابسته به «غرب»، سازمان‌یافته، پرتوان و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن در ایران شوند — به‌گونه‌ای که به یک قدرت واقعی در سیاستِ درون و منطقه دگرگون گردند — بدون هیچ تردیدی چین و روسیه از آن‌ها پشتیبانی خواهند کرد. برای این دو کشور، اصلِ بنیادین در همکاری‌ها، واقعیت‌های عینیِ میدانِ سیاست و توانِ عملیِ نیروهاست، نه برچسب‌های ایدئولوژیک یا آرمان‌های دور از دسترس. همان‌گونه که امروز از دولت‌هایی مانند کوبا، کره‌ی شمالی یا ونزوئلا — که همسو با گفتمانِ چندقطبی هستند — پشتیبانی می‌کنند، در آن شرایط نیز اگر «چپ‌ها» نشان دهند که می‌توانند در برابر نفوذِ «غرب» بایستند، منافع ملی را پاس بدارند و در راهِ نظمِ نوینِ جهانی گام بردارند، به‌روشنی با آن‌ها در زمینه‌های راهبردیِ جهان، با همه‌ی ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و سیاسیِ همکاری خواهد شد.

در کنارِ این پیوندهای راهبردی، رویارویی و رقابتِ چین با ایالات متحده نیز سرنوشت‌ساز است؛ ناهمسانی بنیادینی که راه کنونیِ پکن را از راهِ رفته‌ی اتحاد جماهیر شوروی جدا می‌سازد و جستار بررسیِ بخشِ آینده است.

چین و ایالات متحده: رقابت بدون ازسرگیریِ سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی

پیوند میان چین و ایالات متحده امروز، محورِ مرکزیِ راهبردِ جهانی است و پیوندی است آکنده از دوگانگی‌های ژرف اما همچنین وابستگیِ دوسویه. سنجش این پیوند با دوران جنگِ سرد میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی می‌تواند آموزنده باشد. یک ناهمگونیِ بنیادین هست – ناهمگونی‌ای که خود رهبران چین به خوبی از آن آگاهند و برای ماندگاریِ کشور برجسته است: چین ازهم‌گسیختگیِ اتحاد جماهیر شوروی را موشکافانه بررسی و واکاوی کرده است و درس‌های بایسته را آموخته است. هدف روشن است: هرگز نباید در هیچ شرایطی، نادرستی‌های رهبریِ شوروی– فدا کردنِ اقتصاد، مردم و پیشرفتِ سوسیالیستی در قربانگاهِ مسابقه‌ی جنگ‌افزاریِ نظامی که در پایان کشور را ویران کرد، را از سر گرفت.

این بینش هنگام سفر دونالد ترامپ به پکن در ۱۴ مه ۲۰۲۶ به روشنی آشکار شد. صحنه چشمگیر بود: رئیس‌جمهور آمریکا همراه با الیگارشی مالی و صنعتی آمریکا – ایلان ماسک (Elon Musk) از اسپیس ایکس (SpaceX)، تیم کوک (Tim Cook) از اپل (Apple)، جن هسون هوانگ (Jensen Huang) از انویدیا (NVIDIA)، سران بلک راک (BlackRock)، گلدمن ساکس (Goldman Sachs)، بوئینگ (Boeing) و چند شرکت دیگر – از هواپیما در چین پیاده شد. این‌ها هسته‌ی سرمایه‌ی انحصاریِ آمریکایی را تشکیل می‌دهند. پیام ایالات متحده روشن بود: آن‌ها دسترسی به بازار می‌خواستند، منافع اقتصادی می‌خواستند – بدون اینکه چیزی واقعی به چین پیشکش کنند. اما از سوی چین، این آزمندی با راهبردی خردمندانه روبرو شد.

رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ بی‌پرده این پرسش را به پیش گذاشت: آیا می‌توان بر «دام توسیدید» (Thucydides's Trap) پیروز شد؟ — همان الگوی تاریخی که در آن، رویاروییِ یک قدرتِ نیرومندِ نوپیدا با سرکردگیِ یک قدرتِ در روند فروپاشی، بیشتر به جنگ می‌انجامد. این پرسش برای سرسپردگی نبود، بل‌که پیام روشن داشت: چین نه خواهان جنگ است و نه آماده‌ی سرسپردگی.

اگر با روزهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی هم‌سنجی کنیم، ناهمسانیِ برجسته‌ای آشکار می‌شود. اتحاد جماهیر شوروی بخش بسیار بزرگی از درآمد ملی – تا ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی – خود را برای پیشرفتِ نیروی جنگاوریِ خود به کار برد؛ برای همین اقتصاد راکد ماند. اتحاد جماهیر شوروی در زمان گورباچف، برتریِ خود را رها ساخت، و بی‌آنکه برنامه‌ای داشته باشد، دروازه‌های کشور را به روی سرمایه‌ی «غربی» گشود و طبقه‌ی نوینی از دارایان نمو کرد که سرانجام، همه‌ی کشور را فروخت. جفری ساکس (Jeffrey Sachs) می‌گوید «غرب» نه تنها هیچ کمکی به اقتصاد روسیه پس از فروپاشی نکرد، بل‌که با شوک‌درمانی، کارخانه‌ها را بست و بیکاریِ گسترده و ویرانی پدید آورد.

در زمان گورباچف، رهبری شوروی راهی را برگزید که مارکسیستِ چینی، زی هنگمو (Xi Hongmo)، آن را پنداریِ مرگبار می‌خواند: آن‌ها بر این باور بودند که اگر تنها به اندازه‌ی کافی «حسن نیت» نشان دهند، اگر «تفنگ» را بر زمین بگذارند، اگر در سیاستِ بین‌المللی کوتاه بیایند و نبردِ ایدئولوژیک را رها کنند — «غرب» آن‌ها را خواهد پذیرفت و به پیشرفتِ اتحاد جماهیر شوروی کمک خواهد کرد. نتیجه فاجعه‌بار بود.

چین این شرایط را وارونه کرده است. نخست، پیشرفتِ اقتصادی، نیرومندسازیِ نیروهای تولید و بهبودِ ترازِ زندگیِ مردم همواره در سیاست‌های دولت بالاترین جای را دارد. بر پایه‌ی داده‌های SIPRI، چین نزدیک به ۱.۷ درصد از تولید ناخالص داخلی خود را هزینه‌ی جنگاوری می‌کند – هزینه‌ای که کمتر از بسیاری از کشورهای باختری و بسیار کمتر از ۳.۵ درصد ایالات متحده است. این نشانه‌ی ناتوانی نیست، بل‌که نشانه‌ی خردمندیِ استراتژیک است. چین بر این باور است که یک دولتِ نیرومند تنها می‌تواند بر پایه‌ی یک اقتصادِ نیرومند ساخته شود. بدون یک اقتصادِ نیرومند، نه می‌توان نیروی راهبردی و نه نیروی نظامیِ پرتوانی داشت.

هنگام سفر ترامپ، این سیاست را ما در عمل دیدیم. ایالات متحده خواستار خرید گسترده‌ی هواپیماهای بوئینگ و مدارهای پیشرفته از انویدیا شد. چین با امضای پیمان‌نامه‌ها پاسخ داد، اما بر پایه‌ی سیاست‌های خودش: به اندازه‌ی خردمندانه‌ای سفارش داد که به پیشرفتِ خود آسیب نرساند و هم‌چنان به پشتیبانیِ تولید و پیشرفتِ کارخانه‌ی درونیِ هواپیماسازی می‌پردازد. امروزه چین هواپیمای مسافربری C919 خود را ساخته و در زمینه‌ی تراشه‌ها، سهمِ بازارِ انویدیا از ۹۵ درصد به نزدیک به صفر رسیده است – نه به دلیل تحریم‌ها، بل‌که به این دلیل که چین اکنون در روندِ ساختنِ فناوریِ خود است. این سیاست، وارونه‌ی اتحاد جماهیر شورویِ دورانِ گورباچف است: به جای وابستگی به «غرب»، از همکاری با «غرب» برای به‌دست‌آوردنِ استقلالِ اقتصادی بهره‌جویی می‌کند.

نتیجه روشن است: چین راهی سراسر دگرگون با اتحاد شوروی را برگزیده است. رقابت، به ویژه در زمینه‌ی اقتصادی با ایالات متحده در روند افزایش است، ولی چین به خوبی می‌داند که ایالات متحده برای زمانی دراز، هم‌چنان نیروی چیره در راهبردِ جهانی خواهد بود. برای همین، چین می‌خواهد از ازسرگیریِ درگیریِ جنگِ سرد پرهیز کند. این نبردی است که چین هم‌زمان با نیرومندساختنِ خود، در پی آفریدنِ گونه‌ای نوین از پیوند است – پیوندی بر پایه‌ی برابری، ارج‌نهادنِ دوسویه و همزیستیِ آشتی‌آمیز. درسِ دردناکِ تاریخ آموخته شده است: هر کسی که جنگ‌افزارهایش را بر زمین بگذارد و برای صلح زاری کند، نه آرامش خواهد داشت و نه استقلال و آزادی. بل‌که کشوری که نیروی خود را بر بهبودیِ زندگیِ مردم، خودسالاریِ فناوری و پیشرفتِ اقتصادی پایه‌گزاری کند – می‌تواند در برابر هر امپراتوری پایمردی کند.

اما فراتر از چالش‌های بیرونی، خطرِ اصلی از درون برخاسته است؛ جایی که رشدِ لایه‌هایی نوپا و وابسته، نبردی طبقاتی را در کشور پدید آورده که در بخشِ پسین به نشانه‌ها و پیامدهای آن خواهیم پرداخت.

نشانه‌های هشدار: طبقه‌ی بورژوازیِ نوپا و پیوندها با ایالات متحده – نبرد طبقاتی برای آینده‌ی چین

بزرگ‌ترین و ژرف‌ترین تضاد که امروز چین با آن روبروست و بزرگ‌ترین خطر برای پیشرفتِ سوسیالیستیِ آن است، از بیرون نمی‌آید – بل‌که از درون می‌آید. در سال‌های اصلاح‌ها، گشایشِ بازار و رشدِ تندِ اقتصادی، یک طبقه‌ی اجتماعیِ تازه سربرآورده است: بورژوازیِ توانگر، اثرگذار و «غرب»‌گرا یا بورژوازیِ بازرگانی که سرنوشتِ خود را به امپریالیسمِ آمریکایی و سرمایه‌ی مالیِ جهانی گره زده است. از نگرگاهِ مارکسیستی، این پرسشِ بنیادین برای آینده‌ی چین است: آیا این کشور می‌تواند سویِ سوسیالیستیِ خود را هم‌چنان دنبال کند یا این طبقه‌ی نوپای بورژوازی با همکاریِ دوستانِ امپریالیستیِ خود می‌تواند که راهِ سرمایه‌داری و بندگی از باختر را به چین بازگرداند؟

این طبقه‌ی تازه، از دارندگانِ کار، سرپرستانِ بالادست، بازیگرانِ مالی و گروهی از خردورزان و کارشناسان ساخته شده است که داراییِ خود را از درآمیختن با نهادهای مالیِ باختری به دست آورده‌اند. همان‌گونه که وانگ شیائودونگ (Wang Xiaodong)، («چه کسانی از سفر ترامپ استقبال کردند؟»، گلوبال تایمز – ۲۱ مه ۲۰۲۶) نشان می‌دهد، درست همین گروه بود که در خطِ پیشِ خوش‌آمد به ترامپ ایستاد و سفرِ او را ستود. هنگامی که گروهِ آمریکایی، به رهبریِ ترامپ و توانگرترین الیگارش‌های جهان به چین رفت، این طبقه و نهادهای مالیِ چین و نخبگانِ باخترگرا بودند که با خشنودی سخن از «نرمش»، سیاستِ «برد-برد» و «پیشرفتِ تاریخی» گفتند.

برای آن‌ها، همکاریِ نزدیک با ایالات متحده تنها یک سیاستِ استراتژیک نیست – بل‌که پرسشِ مرگ و زندگی است. دارایی، کارشان، آموزشِ فرزندانشان و شیوه‌ی زندگیشان همگی به گونه‌ای ژرف با ایالات متحده و باختر درهم‌تنیده است. افزایشِ درگیری، تحریم‌ها یا بریدنِ پیوندها، منافعِ آن‌ها را نابود خواهد کرد. از این رو، همان‌گونه که نویسنده‌ی مارکسیست، زی هنگمو می‌گوید، آن‌ها «اسب تروآ»ی امپریالیسم در درونِ کشور هستند. آن‌ها نیروهایی هستند که پیوسته در تلاش‌اند بازارها را بیشتر بگشایند، سرمایه‌ی بیرونی را آزادانه به درون درآورند و سرمایه‌ی درونی را آزادانه به بیرون بفرستند، مقررات‌زدایی و خصوصی‌سازی کنند – همه به نامِ «پیشرفتِ اقتصادی»، اما در واقع برای منافعِ طبقاتیِ خودشان.

این طبقه، نیرویی ایدئولوژیک نیز هست که همواره جهان‌بینیِ نئولیبرال و «غربی» را در چین گسترش می‌دهد؛ آن‌ها بخش‌های بزرگی از رسانه، زندگیِ فرهنگی و گفت‌وگوهای دانشگاهی را کنترل می‌کنند. آن‌ها «غرب» را تنها جامعه‌ی «متمدن»، «دموکراتیک» و «کارآمد» می‌دانند، هم‌زمان سوسیالیسم را در بن‌بست می‌بینند. نفوذِ آن‌ها یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی است که جامعه‌ی چین با آن روبرو است، زیرا از درون عمل می‌کند، آگاهیِ مردم را به کژراهه می‌کشاند و خطِ سیاسی را دچار سردرگمی می‌کند.

خطرِ این طبقه دو چهره دارد. نخست، منافعِ اقتصادیِ آن‌ها در تضاد با سوسیالیسم است. رویایِ آن‌ها دگرگونیِ همانندِ آنچه در اتحاد جماهیر شوروی در سال‌های پایانیِ ۱۹۸۰ و آغازینِ ۱۹۹۰ رخ داد، است. آن‌ها می‌کوشند که دولت کوتاه بیاید، شرکت‌های دولتی به بخشِ خصوصی – به خودشان یا با همکاریِ شرکت‌های بیرونی – فروخته شوند و بازار باید رها از هر بندی آزادانه فرمانروایی کند. در درازنایِ سفرِ ترامپ، آمریکایی‌ها هم همین را خواستار شدند: خواهانِ دست‌یابیِ بیشتر به بخشِ کلیدیِ اقتصادِ چین، پایان دادن به کمک‌های دولتی به صنعتِ درونی، دگرگونی در ساختارِ شرکت‌های همگانی. آمریکایی‌ها برای فشار به چین از درونِ کشور، از طبقه‌ی بورژوازی کمک و پشتیبانی دریافت کردند. آن‌ها مانندِ گورباچف و دوستانش می‌گویند که برای آن‌که «نیکی‌خواهی» خود را به آمریکا بنمایانیم، باید سر فرودآوریم، باید بیشتر درآمیزیم، باید «مانندِ آن‌ها» شویم. آن‌ها پند می‌دهند که «رویارویی به جایی نمی‌رسد»، «ما به هم وابسته‌ایم» و همه چیز را می‌توان با پول و پیمان حل کرد. خطر از آن‌جا بزرگ‌تر می‌شود که بورژوازیِ چین، بسیار بزرگ‌تر، نیرومندتر و گستاخ‌تر از بورژوازیِ نوزادِ شوروی در زمانِ گورباچف است.

اما همان‌گونه که زی هنگمو با روشنیِ هشدار می‌دهد، این بازگشتی به تراژدیِ شوروی است. هنگامی که گورباچف اقتصادِ سوسیالیستی را رها کرد و با آغوش باز «غرب» را پذیرفت، چه رخ داد؟ آنچه پس از آن آمد، نه رفاه، بل‌که «چپاول» و غارت بود. سرچشمه‌ها و کارخانه‌های کشور به بهایِ بسیار کمتر از ارزشِ آن‌ها فروخته شد، کارگران کارِ خود را از دست دادند، رفاهِ جامعه‌ی سوسیالیستی از میان رفت و گروهی کوچک از الیگارش‌ها با کمکِ «غرب» قدرت را به دست گرفتند. طبقه‌ی بورژواییِ نوین در چین درست همین هدف را دارد. آن‌ها می‌خواهند بخشِ دولتی را خصوصی‌سازی کنند، آزادیِ جابجاییِ سرمایه به بیرون از کشور را می‌خواهند، نمی‌خواهند زیرِ برنامه‌ریزیِ دولتی کار کنند. آن‌ها آرزو دارند بخشی از طبقه‌ی بالای جهانی شوند، درست مانندِ الیگارش‌های روس. برای آن‌ها، خودسالاریِ کشور، منافعِ طبقه‌ی کارگر و راهِ سوسیالیستی تنها بازدارنده در راهِ آرزوها و سودهای بزرگ‌تر است.

اما این یک دگرگونیِ ناگزیر نیست. واکاوی‌های «چپِ» چین به روشنی نشان می‌دهد که میانِ طبقه‌ی بورژوا و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های جامعه تضاد است. طبقه‌ی کارگر، دهقانان، لایه‌های میانه، همچنین بخش‌های بزرگی از حزب و دستگاهِ دولتی، برنامه و آرزویِ دگری برای سرنوشتِ خود و کشورشان دارند. برای آن‌ها، کنترلِ دولتی، خودسالاری، پاسبانی از صنعتِ تولیدیِ درونی و رفاهِ نیرومند، پایه‌های کامرواییِ مردم و کشور است. بنابراین نبرد بر سر این است که چه کسی باید تصمیم بگیرد: آیا باید کسانی فرمانروایی کنند که از فروشِ کشور سود می‌برند، یا کسانی که کشور و جامعه را با رنج و کارِ خود می‌سازند؟

تاریخ نشان داده است که این نبرد برای همه‌ی کشورهای سوسیالیستی، پیکار برای مرگ و زندگی است. اتحاد جماهیر شوروی به دلیلِ تازش‌های بیرونی فرونپاشید، بل‌که به این دلیل بود که نخبگانِ خودش از سوسیالیسم روی گرداندند و به سویِ سرمایه‌داری رفتند. امروز، چین با همین گزینش روبرو است. هنگامی که ترامپ با الیگارش‌ها و خواسته‌هایش به پکن آمد، هنگامی که بورژوازیِ چین به او خوش‌آمد گفت و خواستارِ امتیاز شد، همگی خطر را با همه‌ی روشنی دیدند. اما جامعه‌ی چین نشان داد که مردم از آنچه در خطر است، آگاه هستند.

خطر نزدیک و راستین است، اما پیروزی بر این خطر شدنی است. همان‌گونه که زی هنگمو واکاویِ خود را به پایان می‌رساند: «ما همکاری خواهیم کرد، عمل خواهیم کرد، گفت‌وگو خواهیم کرد – اما هرگز تفنگِ خود را بر زمین نخواهیم گذاشت.» مهرِ طبقه‌ی بورژوایِ نوینِ چین به ایالات متحده نشانِ پرتوانی نیست، بل‌که یک ناتوانی است. وفاداریِ آن‌ها نه به مردم یا کشور، بل‌که به سود و نخبگانِ جهانی است. آگاهی از خطرِ این طبقه، چارچوب‌بندیِ نفوذِ آن، راهبردیِ اقتصادِ کشور بر پایه‌ی منافعِ طبقه‌ی کارگر و لایه‌های میانی – این مهم‌ترین وظیفه برای کمونیست‌های چین است تا به سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی دچار نشوند.

نبرد تنها میانِ چین و ایالات متحده نیست، بل‌که میانِ دو راه است: دنبال کردنِ راهِ سوسیالیستیِ خودبنیادِ چینی یا راهِ درآمیختنِ سراسری در نظامِ سرمایه‌داری و سرسپردگی به «غرب». سرنوشتِ این نبرد، نه تنها نقشِ چین را در جهان در دهه‌های آینده تعریف خواهد کرد و بل که نشان خواهد داد که آیا جهانِ چندقطبی می‌تواند پابرجا بماند و هم‌سنگیِ نیروهای جهانی را به زیانِ استعمارگرانِ «غربی» برهم زند یا نه.

همه‌ی این کشمکش‌ها، چین را در نقطه‌ی عطفی تاریخی می‌گذارد؛ نقطه‌ای که جمع‌بندیِ راه، چالش‌ها و چشم‌اندازِ پیشِ رو را در «پایان سخن» دنبال خواهیم کرد.

پایان سخن

چین امروز در یک چهارراه تاریخی و سرنوشت‌ساز ایستاده است؛ جایی که راه آینده‌اش از دل همان تضادهایی می‌گذرد که در سراسر این تحلیل بررسی شد. از یک سو، همچون یک نیروی پیشران در شکل‌دهی به نظم نوینِ چندقطبیِ جهانی، در برابر هژمونی و سیاست‌های امپریالیستیِ آمریکا ایستاده و همکاری‌های راهبردی‌اش – به‌ویژه با روسیه – بستری برای رهاییِ کشورهای «جنوب جهانی» از بندهای کهن و ساختارهای نادادگرانه‌ی گذشته فراهم کرده است؛ نقشی که به سود ستم‌دیدگان و ملت‌هایی است که به دنبالِ استقلال و پیشرفت هستند.

از سوی دیگر، اما همان چالشِ درونی‌ای که محورِ اصلیِ بررسی درباره‌ی تضادهای طبقاتی بود، همچنان پابرجاست: سربرآوردن و قدرت‌گیریِ لایه‌هایی از بورژوازیِ باخترگرا و نفوذِ فزاینده‌ی نهادهای مالیِ جهانی، که جهت‌گیریِ سوسیالیستیِ کشور را هدف گرفته‌اند. همان‌گونه که تجربه‌ی تاریخی نشان داده، همکاریِ اقتصادی یا پیوند با بازارِ جهانی به خودیِ خود خطرناک نیست؛ آنچه خطرناک است، وابستگیِ اقتصادی، از دست دادنِ کنترلِ سیاسی، و چشم‌پوشی از منافعِ بنیادینِ طبقه‌ی کارگر و توده‌های رنجبر است – همان کژراهه‌ی بزرگی که در دورانِ گورباچف، شوروی را به نابودی کشاند. بر این پایه، آینده‌ی چین نه چندان به استراتژیِ ژئوپلیتیکی، بل‌که به تواناییِ درونیِ آن در پاسبانی از حاکمیتِ ملی، نیرومندیِ جایگاهِ طبقه‌ی کارگر، و جهت دادن به رشدِ اقتصادی در راستای پاسخگویی به نیازهای واقعیِ مردم بستگی دارد؛ نه منافعِ اندکی سرمایه‌دار و طبقه‌ای که چشم‌به‌راهِ پیوندِ ناگسستنی با «غرب» است. این خطر تنها در مرزهای چین خود را وانمود نمی‌کند؛ چراکه اگر این طبقه پیروز شود، پیامدهایی سنگین‌تر و ناگوارتر از فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی برای جنبشِ «چپ» و آرمان‌های سوسیالیستی در سراسرِ جهان به همراه خواهد داشت.

در این میان، تصویری که رسانه‌ها و سازمان‌های فکریِ وابسته به «غرب» از چین می‌کشند – تصویری آکنده از بزرگ‌نمایی درباره‌ی سرکوب، ناتوانی، ازهم‌گسیختگی و محکوم به شکست – همواره یک‌سویه و کژنما است؛ چراکه هدفِ اصلیِ آن، نادیده گرفتنِ دستاوردها و بی‌ارزش جلوه دادنِ توانمندی‌های راهِ سوسیالیستی است. اما واقعیت این است که «راهِ چینی» با همه‌ی پیچیدگی‌ها و چالش‌هایش، تنها الگو و تجربه‌ای است که توانسته در بازه‌ای کوتاه، دگرگونی‌های ژرف و پیشرفت‌هایی چشمگیر در کاهشِ تنگدستی، پیشرفتِ زیرساخت‌ها و بالا آوردنِ جایگاهِ جهانی خود داشته باشد. برای ملت‌های «جنوب جهانی»، برای کارگران و همه‌ی کشورهایی که سال‌ها زیرِ فشارِ استعمار و سیاست‌های یک‌جانبه‌ی «غرب» بوده‌اند، تجربه‌ی چین نشان داده که پیشرفت و استقلال شدنی است؛ می‌توان بدونِ سرسپردگی در برابر «غرب»، به رشد و پیشرفت رسید و سامانه‌ای ساخت که در آن، منافع و نیازهای بیشترِ مردم، بر سودجوییِ شرکت‌های چندملیتی و سرمایه‌ی جهانی برتری داشته باشد. از این رو، درکِ درستِ چین و جایگاهِ امروزش، بدونِ کنار گذاشتنِ پیش‌داوری‌های تاریخی و ایدئولوژیک، و بدونِ نگاه به نقشِ بنیادینِ آن در روندِ دگرگونی‌های تاریخی و پیکار برای نظامِ جهانی دادگرانه‌تر و چندقطبی، به بیراهه خواهد رفت.

سرچشمه‌های کمکی 

- Scimago Journal & Country Rank (2023–2025 data)

- International Labour Organization (ILO) statistics, 2005–2025

- World Bank economic and inflation databases

- SIPRI Military Expenditure Database

- Global Times: editorials and analyses (May 2026)

- Fyodor Lukyanov, research and commentary on Russia–China relations

- Jeffrey Sachs, reports on post-Soviet economic transition

- International relations research center: “China’s Role in the Strait of Hormuz Crisis”, May 2026

- United Nations Security Council: official meeting records and statements (April–May 2026)

- Transnational Foundation for Peace and Future Research (TFF) analyses

- Wang Xiaodong, “Who Welcomed Trump’s Visit?”, Global Times, 21 May 2026


Source URL: https://www.bepish.org/node/14004