هشیاری پس از توافق آتش بس
هر روزنهای که بتواند خطر جنگ را عقب براند، در ذات خود امری مثبت و قابل دفاع است، زیرا جنگ نه تنها یک ابزار سیاسی، بلکه یک فاجعه تمامعیار انسانی است که پیش از هر چیز زندگی مردم عادی را نابود میکند، زیرساختها را ویران میسازد و آینده یک جامعه را به قهقرا میبرد. از این منظر، هر نوع کاهش تنش یا جلوگیری از درگیری نظامی، حتی اگر محدود، موقت یا ناپایدار باشد، ارزشمند است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. اما مسئله اساسی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: این دستاورد، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند به یک خطای تحلیلی خطرناک تبدیل شود. پایان یا کاهش جنگ، پایان بحران نیست ، بلکه صرفاً تغییر شکل آن است .
در بسیاری از ساختارهای اقتدارگرا، مستبد و ددمنش رفع تهدید خارجی نهتنها به گشایش داخلی منجر نمیشود، بلکه گاه به تحکیم بیشتر قدرت میانجامد. زیرا یکی از کارکردهای بحران خارجی، توجیه سرکوب داخلی است، اما حذف آن بحران لزوماً به حذف سرکوب نمیانجامد، بلکه ممکن است با بازتعریف ابزارهای کنترل، همان چرخه با شدت یا ظرافتی متفاوت کمافی السابق ادامه پیدا کند. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه خود صلح، بلکه «تفسیر نادرست از صلح» است ، اینکه جامعه تصور کند با فروکش کردن تنش نظامی، مسئله اصلی حل شده یا در مسیر حل شدن است .
این همان نقطهای است که میتواند به گمراهی جمعی منجر شود. زیرا اگر افق مطالبات به سطح «نبود جنگ» تقلیل یابد، آنگاه مطالبات عمیقتر مانند آزادی، عدالت اجتماعی ، دمکراسی وکرامت انسانی و پاسخگویی قدرت به حاشیه رانده میشوند. به بیان دیگر، صلح اگر بهعنوان هدف نهایی تعریف شود، میتواند به یک وضعیت ایستا و حتی سرکوبگرانه مشروعیت ببخشد ! در حالی که صلح واقعی زمانی معنا پیدا میکند که با تحول درونی ساختار قدرت و بهبود واقعی شرایط زندگی مردم همراه باشد .
از منظر تحلیلی، این وضعیت نوعی «تعلیق بحران» است، نه حل آن. تنش خارجی کاهش مییابد، اما تنش درونی میان جامعه و ساختار قدرت همچنان باقی میماند و حتی ممکن است عمیقتر شود، که این هم شد ،همانطور که نظام ولایت فقیه هم موروثی شد ، زیرا انتظارات بالا میرود بدون آنکه پاسخ مناسبی دریافت کند. در این شرایط، اگر آگاهی سیاسی جامعه دچار خطا شود و وضعیت موجود را بهعنوان یک پیروزی یا نقطه پایان بپذیرد، عملاً به بازتولید همان ساختارهایی کمک میکند ،که یکی از منشأ های بحران و جنگ نیز بودهاند .
بنابراین، دفاع از صلح نباید به معنای چشمپوشی از واقعیتهای داخلی یا تعلیق مطالبات اساسی باشد. میتوان و باید همزمان دو موضع را حفظ کرد ! مخالفت قاطع با جنگ بهعنوان یک فاجعه، و در عین حال، پرهیز از فروغلتیدن در این توهم که نبود جنگ بهخودیخود نشانه بهبود وضعیت است. این تمایز ظریف اما حیاتی است، زیرا مرز میان یک تحلیل واقعبینانه و یک خوشبینی گمراهکننده را مشخص میکند .
در نهایت، مسئله بر سر جهتگیری است ، آیا کاهش تنش به فرصتی برای بازاندیشی، تقویت جامعه و طرح مطالبات عمیقتر تبدیل میشود، یا به ابزاری برای تثبیت وضع موجود و سرکوب و خاموش کردن حساسیتها؟ پاسخ به این پرسش، نه در سطح توافقات سیاسی، بلکه در سطح آگاهی و کنش اجتماعی تعیین میشود. صلح، اگر بهدرستی فهم و مدیریت نشود، میتواند به سکونی فریبنده بدل شود ! سکونی که در زیر آن، همان مسائل بنیادین همچنان حلنشده باقی مانده و ماندهاند .
علی جنوبی
۸ می ۲۰۲۶