فاطمە رحیمی

 

بوی خون هنوز در هوا نفس می‌کشد؛ بویی همچون خاطره‌ای سمج که روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد در اذهان عمومی جریان دارد. شامگاه هجدهم و نوزدهم دی‌ماه لحظه‌ای نبود که بتواند به‌سادگی از حافظه این سرزمین عبور کند. صدای افتادن سروقامتانی که با امیدی ساده از خانه بیرون رفتند و هرگز بازنگشتند در گوش شهر مانده است؛ صدایی که نه با گذر ۴۰روز خاموش شد و نه با آمدن برف‌های زمستانی آرام گرفت. گویی زمان هم در برابر آن غروب‌های سنگین مکث کرده و هنوز جرات عبور کامل از آن ساعات را ندارد.

آن روزها اعتراض از دل سفره‌های کوچک آغاز شد؛ از جیب‌های خالی، از رویاهایی که هر روز عقب‌تر رانده می‌شد، از خستگی مزمنی که در نگاه جوانان خانه کرده بود. بسیاری نه سودای هیاهو داشتند و نه آرزوی قهرمانی بلکه تنها سهمی معمولی از زندگی می‌خواستند: کاری پایدار، سقفی امن و امیدی که هر صبح دلیل برخاستن باشد. فقدان این امید با جراحی اقتصادی دولت، دستمایه اعتراضات شد، خیابان‌ها زودتر از آنچه تصور می‌شد رنگ دیگری گرفت. خشم و ترس درهم پیچید، صداها بلند شد و ناگهان خبرها از کشته‌شدن‌ها آمد؛ از زخمی‌هایی که فرصت درمان نیافتند و بازنگشتن‌هایی که هیچ مادری برایش آماده نبود. ۴۰روز گذشته است.۴۰روزی که هر صبحش با فهرستی تازه از غایبان آغاز شد و هر شبش با اشک خانواده‌هایی پایان یافت که هنوز باور نکرده‌اند جای خالی کنار سفره دائمی شده است. این ۴۰روز فقط گذر تقویم نبود بلکه دوره‌ای از بهت، خشم، اندوه و انتظار بود. شهرها حالتی میان سکوت و التهاب داشتند، نه آرام آرام و نه کاملا آشفته. انگار همه نفس را در سینه حبس کرده بودند تا ببینند سرنوشت این زخم چه خواهد شد. آیا التیامی در کار هست یا این درد قرار است به زخمی کهنه بدل شود. در روزهای نخست، شوک چون مه‌ غلیظ بر همه‌چیز سایه انداخته بود. خیابان‌ها خلوت‌تر شدند، مغازه‌ها زودتر کرکره پایین کشیدند و مردم با نگاه‌هایی محتاط از کنار هم گذشتند حتی صداها آهسته‌تر شده بود. گویی شهر نمی‌خواست با هیاهو خاطره آن شب‌ها را تحریک کند اما اندک‌اندک روایت رنج مزمن مردمان دغدار سر برآورد. خانواده‌ها آغاز به روایت کردند؛ از جوانانی که هر کدام داستانی ناتمام داشتند. عددها چهره شدند و آمارها تبدیل به زندگی‌هایی که دیگر ادامه ندارند. آنچه مسلم است زیر پوست عادی‌نمایی زندگی در جامعه، اندوهی مداوم جریان دارد. گفت‌وگوها کوتاه‌تر شده و مکث‌ها طولانی‌تر. با نزدیک‌شدن به روز چهلم، شهر حالتی لرزان یافته. گویی میان سوگواری و ادامه ناگزیر زندگی معلق مانده است. مادرانی که هنوز لباس سیاه از تن درنیاورده‌اند، پدرانی که سکوتشان سنگین‌تر از هر فریادی است و دوستانی که جای خالی رفیقشان را در جمع حس می‌کنند. این چهلم فقط یک رسم نیست بلکه نوعی حافظه تاریخی است؛ تلاشی برای آنکه این فقدان به تاریکخانه فراموشی سپرده نشود. گرچه این روزها سرمای زمستان چندان گزنده نیست اما برودت واقعی از فقدان امیدی می‌آید که بسیاری از جوانان با خود بردند. اعتراضات معیشتی و اقتصادی فقط درباره اعداد و قیمت‌ها نبود بلکه درباره کرامت انسانی بود، درباره حق داشتن آینده‌ای قابل پیش‌بینی، درباره رویای ساده اما حیاتی زیستن بی‌هراس. مرگ آن همه جوان، صرف‌نظر از هر تفسیر سیاسی، زخمی عمیق بر پیکر جامعه گذاشته است؛ زخمی که نوشدارویی ندارد. امروز می‌توان رد آن ۴۰روز را در چهره شهر دید. شهری که دیگر مثل قبل نفس نمی‌کشد، سرزمینی که می‌داند بخشی از آینده‌اش در خاک سرد آرمیده است و مردمی که هنوز میان اندوه، خشم و امیدی کمرنگ در رفت‌وآمدند. این خاطره حتی اگر سال‌ها بگذرد و صداهایش آهسته‌تر شود، در جان این مرز و بوم باقی خواهد ماند، همچون زخمی که شاید روزی التیام یابد اما جای آن هرگز کاملا محو نمی‌شود.

فاطمه رحیمی، سردبیر


Source URL: https://www.bepish.org/node/13529