سازمان یا شعار؟
اگر تاریخ اندیشه سیاسی را نه صرفاً بهعنوان مجموعهای از نظریهها بلکه همچون تاریخِ تحقق یا شکست ایدهها بخوانیم، به یک قاعده تکرارشونده و حیاتی برای عبور از استبداد فراگیر میرسیم: هیچ ایدهای صرفاً بهخاطر برتری اخلاقی، عقلانی یا درستنمایی خود قادر به شکستن زنجیره قدرت متمرکز و استبدادی نبوده است و حتی روشنترین مفاهیم تا زمانی که نتوانند برای خود بدنی عملی و سازمانیافته بسازند، در حد شعار و خواست ذهنی باقی میمانند؛ این بدن، که همان ساختار سازمانی است، قادر است نیروهای پراکنده جامعه را به «ما»یی جمعی تبدیل کند که بتواند نظم موجود و شبکههای سرکوبگر استبداد را به چالش بکشد و ظرفیت مقاومت، تداوم و تغییر تاریخی پیدا کند. جمهوریخواهی و مطالبه آزادی، برای عبور از استبداد فراگیر، ناگزیر است مسیر نهادینهشدن را طی کند، مسیری که شامل تعریف اهداف مشترک، ایجاد قواعد داخلی و سازوکار تصمیمگیری، تربیت کنشگران، پیوند با جامعه، و تولید روایتهای ملموس و اثرگذار است؛ زیرا شعار و شور لحظهای هرچند انرژی اولیه ایجاد میکند، اما بدون سازمان نمیتواند ساختار قدرت متمرکز را جابهجا کند و ایدهها را از سطح ذهن و احساس به عامل تغییر واقعی در جامعه بدل کند، و تنها هنگامی که جمهوریخواهی بدنی سازمانیافته مییابد و شبکههای اجتماعی و هویتی جمعی شکل میگیرد، مسیر عبور از استبداد فراگیر هموار میشود، و آرزوی آزادی و دموکراسی به واقعیت قابل دسترسی بدل میگردد.
شعار در ذات خود پدیدهای لحظهای و گذرا است؛ کارکردش برانگیختن است، نه ساختن، و هرچند میتواند احساسات را شعلهور کند، تخیل سیاسی را بیدار سازد، یا حتی ترس و اضطراب در ساختار قدرت متمرکز ایجاد کند، اما هرگز نمیتواند جایگزین سازمان شود، زیرا فاقد ظرفیت تداوم و شکلدهی به نیروهای جمعی است. شعار همچون موجی است که با فوران انرژی لحظهای بلند، پرصدا و پرانرژی ظاهر میشود، اما به محض فروکش کردن هیجان، خود را از دست میدهد و پراکنده میشود؛ سازمان اما همچون جریان زیرزمینی آب است: آرام، پیوسته، انباشتی و ماندگار، قادر به نفوذ در دل ساختارها و ایجاد تغییر تدریجی، اما مستمر و ژرف، حتی در سکوت و غیاب هیاهوی ظاهری. تفاوت این دو، تفاوت میان فوران و فرایند است؛ تفاوت میان شعلهای که زود خاموش میشود و نهر زیرزمینی که خاک و سنگ را شکل میدهد. در شرایط استبداد فراگیر، جایی که قدرت بر سرکوب، انحصار و ترس مبتنی است، هر پروژه سیاسی که به موج بسنده کند، با نخستین فشار و بازداشت، فروکش کردن هیجان یا مهار رسانهها فرو میپاشد، اما پروژهای که به جریان تبدیل شود، حتی در سکوت، در زیر سطح جامعه در حال نفوذ است، ظرفیت آگاهی جمعی و هویت سازمانیافته ایجاد میکند و میتواند شبکههای قدرت متمرکز را به چالش بکشد و مسیر عبور از استبداد را باز کند. تنها از دل چنین جریان سازمانیافته و پایدار است که شعارهای لحظهای میتوانند معنا پیدا کنند و ایدههای جمهوریخواهانه و آزادیطلبانه از سطح حس و هیجان به نیروی واقعی و مؤثر در ساختار سیاسی بدل شوند.
مسئله اساسی در طرح گفتمان جمهوریخواهی دقیقاً در همین نقطه قرار دارد: آیا این ایده میخواهد موج باشد یا جریان؟ اگر پاسخ موج باشد، ابزارش شعار است؛ اگر پاسخ جریان باشد، ابزارش سازمان. تجربه تاریخی نشان میدهد که بسیاری از جنبشهای سیاسی نه بهدلیل ضعف ایده، بلکه بهسبب فقدان سازمان شکست خوردهاند. شکست در اینجا به معنای نابودی کامل نیست؛ گاه یک ایده سالها در سطح فرهنگی یا روشنفکری زنده میماند اما چون فاقد ساختار سازمانی است، هرگز به قدرت سیاسی تبدیل نمیشود. در چنین وضعی، ایده به حافظه تاریخی سپرده میشود، نه به واقعیت سیاسی.
نخستین بُعد سازماندهی، تعریف هویت مشترک است. هیچ سازمانی بدون «ما» شکل نمیگیرد. «ما» نه صرفاً جمع چند فرد، بلکه ساختن نوعی خودآگاهی جمعی است. جمهوریخواهی وقتی به سازمان تبدیل میشود که پیروانش خود را نه افراد پراکنده با گرایش مشابه، بلکه اعضای یک پروژه مشترک بدانند. این تبدیلِ «من» به «ما» لحظه تولد سیاست است. پیش از آن، فقط نظر وجود دارد؛ پس از آن، کنش پدید میآید. هویت جمعی همان چیزی است که افراد را قادر میسازد از هزینهها نهراسند، اختلافها را مدیریت کنند و در برابر فشارها دوام بیاورند.
اما هویت بدون ساختار دوام نمیآورد. دومین بُعد، معماری تشکیلاتی است. سازمان سیاسی، حتی اگر کوچک باشد، نیازمند نظم درونی است: تقسیم وظایف، تعیین مسئولیتها، نظام ارتباطی، قواعد تصمیمگیری و سازوکار پاسخگویی. نبود این عناصر باعث میشود انرژی افراد در اصطکاکهای داخلی هدر رود. بسیاری از حرکتهای سیاسی به این دلیل از هم میپاشند که پیش از تعیین ساختار، وارد میدان عمل میشوند. نتیجه آن است که بهمحض بروز اختلاف، هیچ مکانیزمی برای حل آن وجود ندارد و اختلاف به انشعاب بدل میشود. سازمان، در معنای دقیق، دستگاه تبدیل اختلاف به تصمیم است.
سومین بُعد، تولید دانش سیاسی است. سازمان فقط ابزار اجرا نیست؛ کارخانه اندیشه نیز هست. گفتمان جمهوریخواهی اگر میخواهد در جامعه ریشه بدواند، باید بتواند به پرسشهای واقعی پاسخ دهد: جمهوری دقیقاً چه تغییری در زندگی شهروندان ایجاد میکند؟ چه نوع نظام اقتصادی با آن سازگار است؟ چگونه میتوان از بازتولید استبداد جلوگیری کرد؟ نسبت آن با دین، سنت، قومیت، و ساختارهای اجتماعی چیست؟ این پرسشها با شور و هیجان پاسخ داده نمیشوند؛ نیازمند پژوهش، تحلیل و کار فکری مستمرند. سازمان است که چنین ظرفیتی را ایجاد میکند، زیرا امکان انباشت دانش را فراهم میسازد.
چهارمین بُعد، پیوند اجتماعی است. ایدهای که فقط در میان هواداران خود گردش کند، به پژواک تبدیل میشود، نه گفتمان. سازمان سیاسی باید بتواند با لایههای مختلف جامعه ارتباط برقرار کند: کارگران، دانشجویان، معلمان، کارمندان، کسبه، و گروههای حاشیهای. این ارتباط صرفاً تبلیغ نیست؛ نوعی گفتوگوی دوطرفه است که در آن سازمان هم پیام میدهد و هم پیام میگیرد. اگر سازمان نتواند زبان مردم را بفهمد، مردم نیز زبان آن را نخواهند فهمید. نهادیشدن یک مطالبه دقیقاً در لحظهای رخ میدهد که آن مطالبه از سطح نخبگانی به سطح عمومی منتقل شود.
پنجمین بُعد، زمان است. سیاست عرصه شتاب نیست؛ عرصه دوام است. سازمانهایی که با تصور پیروزی سریع شکل میگیرند، معمولاً با نخستین شکست فرو میریزند. اما سازمانی که خود را برای مسیر طولانی آماده کند، شکست را به تجربه تبدیل میکند، تجربه را به دانش، و دانش را به قدرت. تداوم، مهمترین سرمایه سازمان است. حتی اگر در کوتاهمدت دستاوردی حاصل نشود، تداوم باعث میشود شبکه اعتماد شکل بگیرد؛ و اعتماد همان سرمایهای است که در لحظههای تاریخی تعیینکننده عمل میکند.
ششمین بُعد، مشروعیت است. سازمان نمیتواند فقط برای اعضای خود معتبر باشد؛ باید برای جامعه نیز قابلاعتماد جلوه کند. این امر نیازمند شفافیت، پاسخگویی و پایبندی به اصول اعلامشده است. هر فاصلهای میان گفتار و کردار، مشروعیت را فرسوده میکند. در پروژهای که هدفش استقرار نظم جمهوری است، شیوه سازماندهی خود باید نمونهای کوچک از همان نظم باشد. یعنی اگر هدف حاکمیت قانون است، سازمان نیز باید قانونمند باشد؛ اگر هدف مشارکت است، سازمان نیز باید مشارکتی عمل کند. سازمانی که در درون خود اقتدارگرا باشد، نمیتواند در بیرون مدعی جمهوریخواهی شود.
هفتمین بُعد، شبکهسازی است. در جهان معاصر، قدرت صرفاً در ساختارهای عمودی متمرکز نیست؛ در شبکههای افقی نیز توزیع شده است. سازمان جمهوریخواه اگر بخواهد اثرگذار باشد، باید بتواند با دیگر نیروهای اجتماعی و مدنی ارتباط برقرار کند. این ارتباط نه به معنای از دست دادن استقلال، بلکه به معنای افزایش ظرفیت است. شبکهها امکان میدهند که ایده از مرزهای یک گروه فراتر رود و به فضای عمومی راه پیدا کند. هرچه شبکه گستردهتر باشد، احتمال نهادینهشدن مطالبه بیشتر میشود.
هشتمین بُعد، تربیت نیروی انسانی است. سازمانی که فقط بر چند چهره متکی باشد، شکننده است. پایداری زمانی ایجاد میشود که نسلهای جدیدی از کنشگران آموزش ببینند و آماده پذیرش مسئولیت شوند. آموزش سیاسی، مهارتهای ارتباطی، توان تحلیل، و آشنایی با شیوههای کار جمعی از جمله عناصر حیاتی در این فرایندند. سازمان در واقع مدرسه سیاست است؛ جایی که افراد نهفقط میآموزند چه میخواهند، بلکه یاد میگیرند چگونه آن را محقق کنند.
نهمین بُعد، توان سازگاری است. هیچ جامعهای ثابت نیست؛ شرایط اقتصادی، فرهنگی و تکنولوژیک پیوسته تغییر میکند. سازمانی که نتواند خود را با این تغییرات تطبیق دهد، بهتدریج از واقعیت عقب میماند. انعطافپذیری به معنای بیاصولی نیست؛ به معنای تشخیص تفاوت میان اصل و روش است. اصول ممکن است ثابت بمانند، اما روشها باید متناسب با شرایط دگرگون شوند. این قابلیت تطبیق، ضامن بقا و اثرگذاری درازمدت است.
دهمین بُعد، قدرت روایت است. هر پروژه سیاسی برای گسترش خود نیازمند داستانی است که مردم بتوانند در آن خود را ببینند. سازمان باید بتواند روایت جمهوریخواهی را بهگونهای بیان کند که نه صرفاً عقل، بلکه تخیل اجتماعی را نیز درگیر کند. روایت، پلی است میان نظریه و زندگی. بدون روایت، ایده انتزاعی باقی میماند؛ با روایت، ایده به تجربه زیسته تبدیل میشود.
در نهایت، بازگشت به پرسش آغازین روشن میکند که «سازمان یا شعار؟» در حقیقت پرسشی اساسی درباره سرنوشت یک ایده و توانایی آن برای عبور از استبداد فراگیر است. شعار میتواند جرقهای باشد، آغازگر حرکت و بیدارگر احساسات جمعی، اما اگر جای سازمان را بگیرد، خود به مانع بدل میشود؛ زیرا شور و هیجان لحظهای توهم کنش ایجاد میکند، بیآنکه کنشی واقعی، پایدار و اثرگذار شکل گرفته باشد، و سرکوب یا فروکش شدن احساسات آن را به سرعت بیاثر میسازد. سازمان برعکس، شاید پرهیجان نباشد و از جذابیت فوری شعار برخوردار نباشد، اما تنها مسیر تبدیل خواست و باور جمعی به قدرت عملی و نیروی تغییر در ساختارهای متمرکز استبدادی است؛ سازمان بدنی است برای ایده، شبکهای است که از افراد پراکنده «ما» میسازد، تجربه انباشته میکند، اختلافات را مدیریت مینماید و ظرفیت مقاومت و تداوم را فراهم میآورد. مطالبه جمهوری، اگر بخواهد از سطح آرزو عبور کند و به واقعیتی تاریخی و ملموس بدل شود، ناگزیر است بدن سازمانی برای خود بسازد، شبکههای اجتماعی ایجاد کند، کنشگران تربیت کند و پیوند خود را با جامعه و خواستهای واقعی مردم برقرار نماید؛ زیرا تاریخ سیاست بارها نشان داده است که ایدهها زمانی جهان را تغییر میدهند که بتوانند خود را در قالب نهادها و ساختارهای پایدار تثبیت کنند. بدون نهاد، ایده تنها پژواکی در فضاست؛ با نهاد، ایده به نیرویی واقعی، اثرگذار و توانمند در تغییر نظم مستبد تبدیل میشود و مسیر عبور از استبداد را هموار میسازد، و تنها آن زمان است که جمهوریخواهی، شعارها و آرزوهای خود را به قدرت عملی و تغییر تاریخی بدل میکند.
عباد عموزاد ـ بهمن 1404