از خشم طبقاتی تا بازنمایی ارتجاعی: ریشههای اجتماعی و سیاسی مصادره خیزش دی ۱۴۰۴
خیزش دی ۱۴۰۴ بیان انفجار انباشتیِ نارضایتیهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بود؛ خیزشی که ریشه در فروپاشی معیشت، حذف ساختاری تهیدستان از عرصه تصمیمگیری، و انسداد کامل کانالهای اصلاح و نمایندگی داشت. با اینحال، این خشم طبقاتی و رادیکال، بهدلیل فقدان سازمانیافتگی سیاسی، غیاب گفتمان بدیلِ هژمونیک و ضعف نیروهای مترقی در مداخله فعال، در سطح بازنمایی سیاسی بهسرعت دچار انحراف شد. پهلویطلبی نه بهمثابه نیرویی برخاسته از بطن این خشم، بلکه بهعنوان پروژهای آماده، رسانهمحور و برونزا توانست خود را بهعنوان صدای غالب خیزش جا بزند و آن را از محتوای طبقاتیاش تهی کند. مصادره خیزش دی ۱۴۰۴ محصول «قدرت» پهلویطلبان نبود، بلکه نتیجه مستقیم خلأ آلترناتیو ریشهدار، بحران نمایندگی سیاسی، و واگذاری میدان گفتمان به نیروهای ارتجاعی بود. پهلویطلبی در این معنا نه ادامه خیزش، بلکه سازوکار مهار آن در سطح معنا، نماد و افق سیاسی است؛ سازوکاری که خشم ضدولایت فقیه را به نوستالژی اقتدار، دولت متمرکز و بازتولید اشکال تازهای از سلطه سیاسی ترجمه میکند.
خیزش دی ۱۴۰۴ نه یک رخداد ناگهانی، بلکه نقطهی انفجار انباشتِ طولانیمدتِ بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در ایران بود. این خیزش را باید در تداوم زنجیرهای از اعتراضات دههی اخیر فهم کرد؛ زنجیرهای که از دی ۹۶ آغاز شد، در آبان ۹۸ رادیکالتر شد، در خیزش «زن، زندگی، آزادی» صورتبندی فرهنگی و اجتماعی تازهای یافت و در دی ۱۴۰۴ به سطحی از تعمیمیافتگی طبقاتی و جغرافیایی رسید که دیگر امکان مهار آن در چارچوبهای پیشین وجود نداشت. با این حال، آنچه دی ۱۴۰۴ را به مسئلهای نظری و سیاسی بدل میکند، صرفاً شدت یا گسترهی اعتراضات نیست، بلکه شکاف عمیقی است که میان محتوای مادی و طبقاتی خیزش و شکل بازنمایی سیاسی آن پدید آمد؛ شکافی که در نهایت به مصادرهی نمادین و گفتمانی خیزش توسط پهلویطلبان انجامید.
دی ۱۴۰۴ پیش از آنکه یک جنبش سیاسی کلاسیک باشد، بیان خشم طبقاتیِ لایههایی بود که طی سالها از هرگونه نمایندگی، امکان چانهزنی و افق بهبود حذف شده بودند. فروپاشی معیشت، بیثباتی دائمی کار، نابودی اشکال سنتی امنیت اجتماعی، خصوصیسازی افسارگسیخته و فساد ساختاری، نه بهعنوان سیاستهای مقطعی، بلکه بهمثابه منطق حاکم بر بازتولید نظم ولایت فقیه عمل کرده بودند. این شرایط، سوژههایی را تولید کرد که نه چیزی برای از دست دادن داشتند و نه امیدی به اصلاح تدریجی. خیزش دی ۱۴۰۴ از دل همین وضعیت سر برآورد؛ خیزشی که زبانش بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، انفجاری، سلبی و بیواسطه بود.
اما همین ویژگی، یعنی سلبیبودن رادیکال خشم، در غیاب سازمانیافتگی و افق سیاسی روشن، به نقطهی آسیبپذیری خیزش بدل شد. دی ۱۴۰۴ حامل «نه»ی قاطع به نظم موجود بود، اما فاقد «آری»ی صورتبندیشدهای بود که بتواند این نه را به پروژهای رهاییبخش ترجمه کند. در چنین وضعیتی، میدان سیاست نه خالی میماند و نه معلق؛ بلکه بهسرعت توسط نیروهایی اشغال میشود که از پیش دارای زبان، نماد، رسانه و روایتاند. پهلویطلبی دقیقاً در همین شکاف وارد شد.
پهلویطلبان خیزش دی ۱۴۰۴ را خلق نکردند، هدایت نکردند و حتی در بسیاری از نقاط، حضور اجتماعی معناداری در آن نداشتند. با این حال، توانستند آن را بازنمایی کنند؛ و در سیاست معاصر، بازنمایی اغلب مهمتر از واقعیت مادی است. آنچه به پهلویطلبی امکان مصادره داد، نه قدرت اجتماعیاش، بلکه آمادگی گفتمانیاش برای پر کردن خلأ معنا بود. آنها با تکیه بر نوستالژی، نمادهای سادهفهم، روایتهای شخصیسازیشده از «نجات ملی» و بهرهگیری گسترده از رسانههای استعماری و شبکههای اجتماعی، توانستند خود را بهعنوان صدای «بدیل» جا بزنند؛ بدیلی که بیش از آنکه ریشه در مطالبات واقعی معترضان داشته باشد، بر نفی مطلق نظم موجود و وعدهی بازگشت به یک گذشتهی اسطورهای بنا شده بود.
در اینجا باید به تمایزی بنیادین توجه کرد که اغلب در تحلیل خیزشهای اجتماعی نادیده گرفته میشود: خشم طبقاتی، هرچند محصول مستقیم تجربهی ستم، نابرابری و حذف ساختاری است، الزاماً به آگاهی طبقاتی و رهاییبخش منجر نمیشود. خیزش دی ۱۴۰۴ حامل انرژی رادیکالی بود که میتوانست بهواسطهی تعمیمیافتگی اجتماعی و شدت انفجارش، به سمت پروژهای دموکراتیک، برابریطلب، جمهوریخواهانه و حقوند سوق داده شود و به بازتعریف بنیادهای قدرت و مناسبات اجتماعی بینجامد. اما بالفعلشدن چنین امکانی، نه خودبهخودی، بلکه وابسته به مداخلهی آگاهانه و فعال نیروهای سیاسی ریشهدار، شبکههای اجتماعی سازمانیافته و گفتمانهایی بود که بتوانند تجربهی پراکندهی زیستهی ستم را به فهمی ساختاری از وضعیت موجود پیوند بزنند و آن را در افق رهایی جمعی معنا کنند. غیاب این مداخلهی سازمانیافته و گفتمانی باعث شد خشم اجتماعی در سطح نفی خام و واکنشی باقی بماند و نتواند به آگاهی سیاسی پایدار تبدیل شود. در چنین وضعیتی، انرژی رادیکال خیزش، بهجای آنکه در مسیر ساختن بدیلی دموکراتیک و برابریطلب سازمان یابد، به مادهای سیال و قابل تصاحب بدل شد که هر نیرویی با روایت، نماد و رسانهی آمادهتر میتوانست آن را به سود خود بازنمایی کند. به این ترتیب، فقدان پیوند میان تجربهی زیستهی ستم و افق رهایی، نه صرفاً یک ضعف تاکتیکی، بلکه عاملی ساختاری بود که میدان سیاست را برای بازنمایی ارتجاعی گشود و امکان مصادرهی خیزش را بهمثابه یک پروژهی هژمونیک فراهم کرد.
پهلویطلبی در این معنا نه پاسخ به خیزش، بلکه مکانیسم مهار آن بود. این جریان با تهیکردن خشم از محتوای طبقاتیاش و ترجمهی آن به زبان «ملت»، «وحدت ملی» و «نجات کشور»، تضادهای واقعی اجتماعی را به حاشیه راند. در روایت پهلویطلبانه، مسئله نه مناسبات نابرابر قدرت و ثروت، بلکه صرفاً «حکومت بد» است؛ حکومتی که اگر با چهرهای مقتدرتر و مدیریتی کارآمدتر جایگزین شود، گویا تمام بحرانها حل خواهند شد. این روایت، دقیقاً همان کاری را میکند که نظمهای اقتدارگرا برای بقای خود نیاز دارند: حذف سیاست بهمثابه میدان نزاع منافع و تقلیل آن به مسئلهی مدیریت.
مصادرهی خیزش دی ۱۴۰۴ همچنین بدون درک نقش رسانه و منطق پلتفرمی قابل فهم نیست. اعتراضات معاصر نهتنها در خیابان، بلکه در قابهای رسانهای شکل میگیرند. پهلویطلبان با اشراف به این منطق، توانستند تصاویر، شعارها و روایتهای خاصی را برجسته کنند و دیگر وجوه خیزش را به حاشیه برانند. شعارهایی که حامل خشم اجتماعی بودند، اما افق روشنی نداشتند، بهراحتی در قابهای سلطنتطلبانه بازتفسیر شدند. در مقابل، صداهای رادیکالتر، طبقاتیتر یا جمهوریخواهانهتر، بهدلیل فقدان شبکههای رسانهای قدرتمند، کمتر دیده و شنیده شدند.
اینجا مسئله صرفاً «فریب» یا «سوءاستفاده» نیست. پهلویطلبی توانست مصادره کند، چون بدیلهای دیگر نتوانستند حضور مؤثر داشته باشند. نیروهای مترقی، چپ، جمهوریخواه و دموکراسیطلب، یا درگیر پراکندگی و اختلافات درونی بودند، یا هنوز خیزشهای اجتماعی را امری خودبهخودی میدیدند که گویا نیازی به مداخلهی سازمانیافته ندارد. این عقبنشینی نظری و عملی، میدان را به جریانی واگذار کرد که دقیقاً بر خلأ سیاست تغذیه میکند.
از این منظر، دی ۱۴۰۴ بیش از آنکه شکست خیابان باشد، شکست سیاست بود. خیابان کار خود را کرد: خشم را عیان کرد، ترس را شکست و امکان را گشود. آنچه شکست خورد، ناتوانی در تبدیل این امکان به پروژهای جمعی بود. پهلویطلبی در این شکاف، بهمثابه یک هژمونی کاذب عمل کرد؛ هژمونیای که نه از رضایت فعال، بلکه از نبود بدیل ریشهدار تغذیه میشود.
نکتهی کلیدی این است که بازنمایی ارتجاعی خیزش، الزاماً به معنای ارتجاعیبودن خود خیزش نیست. خیزش دی ۱۴۰۴ واجد تناقضات درونی بود؛ از یکسو رادیکال، طبقاتی و ضدساختار، و از سوی دیگر فاقد زبان سیاسی منسجم. این تناقض، امکانهای متضادی را در دل خود حمل میکرد. پهلویطلبی یکی از این امکانها را بالفعل کرد، اما نه بهعنوان ضرورت تاریخی، بلکه بهعنوان نتیجهی توازن قوای گفتمانی.
اگر دی ۱۴۰۴ درسی برای آینده داشته باشد، این است که خشم بهتنهایی کافی نیست. بدون سازمان، بدون روایت رهاییبخش و بدون پیوند میان مطالبات روزمره و افق سیاسی، هر خیزشی میتواند بهراحتی مصادره شود. مسئله نه فقط مقابله با پهلویطلبی، بلکه ساختن بدیلی است که بتواند همزمان به نفی نظم موجود و ترسیم افق دموکراتیک و برابریطلب و حقوند پاسخ دهد.
در نهایت، خیزش دی ۱۴۰۴ را باید همچون آینهای دید که هم عمق بحران نظم ولایت فقیه را نشان میدهد و هم ضعف نیروهای آلترناتیو را. مصادرهی آن توسط پهلویطلبان، نه نشانهی قدرت این جریان، بلکه نشانهی بحرانی عمیقتر در سیاست اپوزیسیون است؛ بحرانی که تا حل نشود، هر انفجار اجتماعی دیگری نیز در معرض بازنمایی ارتجاعی قرار خواهد گرفت. آیندهی رهایی، نه در نفی صرف، بلکه در بازپسگیری سیاست از دست نوستالژی و اقتدار نهفته است.
عباد عموزاد ـ بهمن 1404