پاسخ به مقاله: «رضا شاه روحت شاد»، «محمد رضا شاه روحت شاد»، «روح الله روحت شاد»، «خامنه ای روحت شاد»
اسماعیل عزیز سلام.
این نوشته را با احترام و از سر دغدغهمندی مینویسم، نه برای کماهمیت جلوه دادن رنج و نگرانی شما، بلکه برای دقیقتر شدن استدلالی که طرح کردهاید.
ترسی که در متن شما جاری است، ترس از بازتولید استبداد و تکرار تاریخ است و این ترس، با توجه به تجربهی زیستهی ما، کاملاً قابل فهم است. با این حال، اگر بناست این نگرانی بهصورت یک هشدار سیاسی جدی شنیده شود، بعضی اشکالات منطقی در متن وجود دارد که پرداختن به آنها میتواند پیام شما را برای من و همنسلهای قابلدرکتر کند.
در بخشهایی از متن، شما رفتار افراطی و ناپسند برخی از سلطنتطلبان، چه در خیابان، چه در فضای مجازی و چه در تجربهی خانوادگیتان (و حتی رفتارهایی که حدس میزنید ممکن است در آینده اتفاق بیافتد) را به کل یک جریان سیاسی و حتی به آیندهی حتمی آن تعمیم داده دادید. این تعمیم به روشنی شتابزده است. همانطور که نمیتوان جنایات جمهوری اسلامی را به همهی دینداران یا حتی همهی نیروهای درون حاکمیت نسبت داد، رفتار خشونتبار یا حذفگرایانهی بخشی از هواداران یک جریان نیز لزوماً نمایندهی کل آن جریان یا سرنوشت قطعی آن در آینده نیست.
قیاسی که میان فضای سال ۵۷ و وضعیت امروز برقرار شده نیز از نظر تاریخی و سیاسی کامل نیست. آن زمان با انقلابی سازمانیافته، دارای رهبری متمرکز و در آستانهی تصرف قدرت مواجه بودیم. امروز اما با مجموعهای پراکنده از گرایشها روبهرو هستیم که نه قدرت رسمی دارند، نه ساختار حکومتی و نه ابزار اعمال اجبار سیستماتیک؛ گرچه غالبأ یک وجه مشترک دارند: مخالف جمهوری اسلامی و حکومت مستقر. یکسان دیدن این دو وضعیت، نتیجهگیری را بیش از آنکه تحلیلی کند، احساسی میسازد.
در متن شما، ترس امروز بارها به پیشبینی قطعی فردا تبدیل میشود. اینکه اگر این جریان به قدرت برسد، آزادی بیان، حقوق بشر، حتی روابط خانوادگی و حق زیستن را سلب خواهد کرد و از جمهوری اسلامی هم بدتر خواهد کرد. این نوع استدلال بیشتر بر بدترین سناریوی ممکن استوار است تا بر مسیرهای مشخص و اجتنابناپذیر. ترس نشانهی مهمی است، اما بهتنهایی دلیل منطقی کافی برای حکم قطعی دربارهی آینده نیست.
نکتهی مهم دیگر، نوع مواجههی متن با رضا پهلوی و نسبت دادن رفتارها و نیتها به او از طریق پدر و پدربزرگش است. در بخشهایی از نوشته، چنان القا میکنید که خشونتها، سرکوبها و «کمکاریها»ی رضاشاه و محمدرضاشاه، نهتنها قابل انتقال به نسل بعدی است، بلکه گویی برنامهی ناتمام خاندان پهلوی قرار است توسط فرزند یا هوادارانش تکمیل شود. این شیوهی استدلال، دچار چند مشکل اساسی است. نخست آنکه نوعی انتقال گناه و مسئولیت تاریخی از نسلی به نسل دیگر را مفروض میگیرد، بدون آنکه نشان دهد فرد امروز الزاماً همان اندیشه، همان ابزار و همان نیت را دارد. دوم آنکه میان یک فرد سیاسی معاصر و دو پادشاه متعلق به شرایط تاریخی کاملاً متفاوت، رابطهای خطی و اجتنابناپذیر ترسیم میکند، گویی تاریخ بهصورت خودکار تکرار میشود و انتخاب فردی، تحولات جهانی و تجربهی جمعی هیچ نقشی ندارند. سوم آنکه در این تصویر، مواضع علنی، گفتهها و چارچوبهای اعلامشدهی خود رضا پهلوی فارغ از اینکه کسی آنها را بپذیرد یا نه عملاً نادیده گرفته میشود و بهجای نقد آن مواضع مشخص، نوعی داوری مبتنی بر تبار و پیشینهی خانوادگی شکل میگیرد. این منطق، اگر تعمیم داده شود، میتواند هر کنشگر سیاسیای را نه بر اساس گفتار و برنامهی خودش، بلکه بر اساس اعمال پدران و پیشینیانش محکوم یا مبرّا کند.
همچنین متن کمتر به سطح شعور، سواد، شناخت، زمینههای متفاوت اجتماعی و وضعیت روانی جامعه و گرایشهای امروز توجه میکند. بسیاری از کسانی که به سلطنتطلبی گرایش پیدا کردهاند، الزاماً از سر میل به دیکتاتوری یا حذف مخالف نیست، بلکه واکنشی است به تجربهی فاجعهبار جمهوری اسلامی. همانطور که نسلهایی و افکاری با اندیشههای روشن، از سر استیصال به چپ یا مجاهدین گرایش پیدا کردند، امروز هم بخشی از جامعه از سر خشم، ناامیدی و جستوجوی بدیل، به این گفتمان رو آورده است. نادیده گرفتن این زمینهها، فقط تحلیل هدفمند شما را سادهسازی میکند.
مقایسهی رفتار برخی هواداران امروز با آنچه در زندانهای دههی ۶۰ رخ داد نیز از نظر منطقی همسطح نیست. زندان، شکنجه و اجبار، ابزارهای یک حکومت مستقر با قدرت مطلق است نه کنشهای پراکندهی هواداران جریانی که هنوز هیچ قدرت اجرایی در اختیار ندارد. این قیاس اگرچه بار اخلاقی شدیدی دارد اما از نظر استدلالی دقیق نیست.
در نهایت، زبان متن در جاهایی مطلق و صفر و صدی میشود؛ عباراتی مانند «هیچ ترحمی نخواهند داشت» یا «از جمهوری اسلامی هم بدتر خواهند بود» که ناخواسته یادآور همان ادبیات اقتدارگرایانهای است که خود شما نسبت به آن هشدار میدهید. وقتی همهی احتمالات بسته و فقط یک آیندهی سیاه تصویر میشود، متن از هشدار فاصله میگیرد و تنها به حکمی قطعی شبیه میشود.
شما بهدرستی نگران حذف «اما» و «اگر» از زبان سیاسی هستید، اما خود متن در جاهایی همان «اما» و «اگر» را کنار میگذارد. نقد زمانی نیرومندتر میشود که امکان تردید، احتمال و گفتوگو را زنده نگه دارد؛ همان چیزی که خود شما در ابتدای نوشتهتان از آن دفاع میکنید. دغدغهی شما محترم است و هشدار شما (دستکم برای هماندیشانتان) شنیدنی، اما با دقت منطقی و کمی هوشیاری بیشتر، این هشدار میتوانست عادلانهتر باشد.
دوستدار شما،
امضا محفوظ، فرستنده از ایران
**********
اسماعیل عزیز،
شمایی که سالهاست فرسنگها از این نظام فاسد و خفقانزده دوری، صادقانه بگویم، در جایگاهی نیستی که اینگونه با قطعیت و از دور، اتفاقات داخل ایران و حال و هوای مردمش را تحلیل کنی و برایشان نسخه بپیچی.فاصله جغرافیایی فقط کیلومتر نیست، فاصلهی تجربه است، لمس نکردنِ ترسهای روزمره است، نچشیدنِ فشار نفسگیر زندگی زیر سایهی این حکومت است.
متنت را خواندم.پر از نگرانی بود، پر از دلشوره، اما بیشتر از آن پر از پیش داوری.
تو از «خطر سلطنت طلب ها» نوشتی، آنقدر پررنگ و هولناک که گویی همین حالا پشت در ایستادهاند تا آزادی را خفه کنند!اما اجازه بده صریح بگویم:این تصویر، بیشتر شبیه ترس ذهنی است تا واقعیت عینی.
سالهاست مردم ایران فقط از یک چیز زخم خوردهاند:قدرتِ مطلقِ بیپاسخگو.
این زخم را جمهوری اسلامی زده، نه سلطنتطلبها، نه مشروطهخواهها، نه هیچ جریان سیاسیِ بیقدرت دیگری.
کدام سلطنت طلب امروز زندان دارد که در آن جوانها را اعدام کند؟
کدامشان اینترنت را قطع میکند؟
کدامشان مادر داغ دار میسازد؟
کدامشان به خاطر یک روسری، یک پست، یک اعتراض، زندگی آدمها را نابود میکند؟
قیاس کردن یک عده آدمِ بی سازمان در فضای مجازی با حکومتی که چهار دهه سرکوب سیستماتیک کرده، انصاف نیست!بیشتر شبیه ترساندن خودت است.
اینکه چند نفر از روی هیجان یا تعصب بگویند «جاوید شاه بگو»، نه قانون است، نه برنامه سیاسی، نه ساختار حکومتی.هر جریان سیاسی آدمهای تندرو و کم تحمل دارد. اگر قرار باشد با رفتار بدِ چند نفر، کل یک فکر را محکوم کنیم، آن وقت باید کل جامعه را تعطیل کنیم.
مگر در میان جمهوری خواه ها، چپها، مذهبی ها یا هر گروه دیگری آدمهای افراطی نیستند؟
پس چرا فقط درباره سلطنت طلب ها اینقدر حکم قطعی میدهی؟
تو از اجبار به شعار گفتن میترسی.
ما هم میترسیم.
اما فرقش این است که ما این اجبار را چهل و چند سال است از جمهوری اسلامی دیدهایم، نه از مردم عادی.
واقعیت این است که بیشتر کسانی که امروز گرایش به پادشاهی یا مشروطه دارند، نه دنبال «شاه پرستی» هستند، نه دنبال دیکتاتوری. خستهاند. از فساد، از بیثباتی، از فروپاشی اقتصاد، از دروغهای ایدئولوژیک. برایشان «پادشاهی» بیشتر نماد ثبات و سکولاریسم است، نه شلاق و سرکوب.
خیلی هایشان حتی میگویند: اگر فردا یک جمهوری سکولارِ آزاد بیاید، ما همان را هم میخواهیم. مسئله اسم حکومت نیست، آزادی و قانون است.
تو از آیندهای گفتی که در آن مردم را مجبور میکنند «جاوید شاه» بگویند.
اما این تصویر بیشتر شبیه تکرار کابوس های جمهوری اسلامی است تا تحلیل واقع بینانهی جامعه امروز.
نسل امروز نه خمینی را میپرستد، نه شاه را، نه هیچ فردی را.
این نسل بتشکن است، بت ساز نیست.
اگر روزی حکومتی بخواهد دوباره آزادی بیان را بگیرد، همین مردم اولین کسانی اند که مقابلش میایستند؛ فرقی هم نمیکند اسمش شاه باشد یا رئیسجمهور یا رهبر.
ترس از استبداد قابل درک است، اما تعمیم دادن آن به مردمی که فقط دنبال زندگی معمولیاند، بیانصافی است.
به نظرم مشکل متن تو این است که به جای نقد یک فکر، داری از روی چند رفتار احساسی، یک «هیولا» میسازی.
و ما چهل سال است از همین هیولا سازی ها ضربه خوردهایم.
امروز بیش از هر چیز به گفتوگو نیاز داریم، نه ترساندن همدیگر از آیندهای که هنوز وجود ندارد.
سلطنت طلب، جمهوری خواه، چپ، راست…
همه قبل از هر چیز یک چیز مشترک داریم:
از این حکومت خستهایم و آزادی میخواهیم.
بیایید به جای اینکه همدیگر را جلاد فرض کنیم، دشمن اصلی را فراموش نکنیم.
با احترام و دلسوزی میگویم:
کاش به جای پیشبینی تاریکترین سناریوها، کمی هم به بلوغ مردم ایران اعتماد کنیم.
مردمی که از دل این همه سرکوب گذشتهاند، دیگر به این راحتی تن به هیچ دیکتاتوری تازهای نخواهند داد؛ نه با عمامه، نه با تاج.
امضا محفوظ