فرخ نگهدار و تئوریزه‌کردن قتل‌عام
مسعود شب‌افروز

تاریخ سیاسی معاصر ایران همواره شاهد شکافی عمیق میان آنان بوده است که هزینه‌ی سیاست را در خیابان، زندان و گورستان می‌پردازند و آنان که از امنیت استودیوها و رسانه‌ها، نسخه‌ی «عقلانیت» برای مردم می‌پیچند. اما آنچه در جریان اعتراضات دی ۱۴۰۴ رخ داد و در پی آن، در گفتار فرخ نگهدار بازتاب یافت، فراتر از یک اختلاف‌نظر یا لغزش تحلیلی است. ما با پدیده‌ای مواجه‌ایم که باید نام واقعی‌اش را گفت: 

وقاحت ساختاری در تبرئه‌ی جنایت دولتی.

فرخ نگهدار، چهره‌ای که سال‌هاست نقش «میانجیِ قابل‌قبولِ قدرت» را در پوشش چپ‌گرایی ایفا می‌کند، این بار در گفت‌وگو با رسانه‌ای برون‌مرزی مدعی شد که جمهوری اسلامی «فرمان تیر نداده» و جان‌باختگان اعتراضات «زیر دست‌وپا» کشته شده‌اند. این گزاره نه تنها خلاف شواهد انکارناپذیر میدانی است، بلکه بخشی از مکانیزم سرکوب پسینی است؛ همان مرحله‌ای که پس از شلیک، وظیفه‌اش پاک‌کردن رد گلوله از حافظه‌ی عمومی است ..

دکترین انکار ماشه

در همه‌ی نظام‌های سرکوبگر، قتل فقط با گلوله انجام نمی‌شود؛ با روایت هم تکمیل می‌شود. وقتی فرمانده شلیک را انکار می‌کند، «تحلیل‌گر همسو» وارد صحنه می‌شود تا جنایت را به «حادثه»، «ازدحام»، «بی‌نظمی» یا «رفتار جمعیت» تقلیل دهد. این دقیقاً همان کاری است که نگهدار انجام می‌دهد: تبدیل قتل سیاسی به سانحه‌ی اجتماعی. در این روایت، نه ضارب وجود دارد، نه فرمان، نه مسئولیت؛ فقط جمعیتی که گویی خودش خودش را کشته است .

این نوع سخن گفتن، چشم بستن آگاهانه بر ویدیوهای شلیک مستقیم، گزارش‌های پزشکی، آثار گلوله بر بدن قربانیان و شهادت خانواده‌هاست. این انکار، ساده‌لوحانه یا تصادفی نیست؛ کارکرد دارد: تبرئه‌ی ساختار سرکوب در افکار عمومی و کاستن از بار مسئولیت حقوقی آن در سطح بین‌المللی .

چپِ وابسته و منطق حفظ دژ

ریشه‌ی چنین مواضعی را باید در سنتی جست‌وجو کرد که سال‌هاست بخشی از چپ ایرانی را به بن‌بست اخلاقی و سیاسی کشانده است: ضدامپریالیسمِ بی‌چهره‌ی انسانی. در این منطق، جمهوری اسلامی نه یک نظام سرکوبگر، بلکه «سنگری در برابر غرب» تلقی می‌شود. در نتیجه، مردم ایران نه شهروندانی با حق آزادی، بلکه «هزینه‌ی قابل‌پرداخت» در یک نبرد ژئوپولیتیک‌اند .

از این منظر، هر خیزش مردمی که پایه‌های نظام را بلرزاند، «خدمت به دشمن» تلقی می‌شود. بنابراین، اگر گلوله‌ای هم شلیک شود، باید انکار شود؛ اگر خونی هم ریخته شود، باید توجیه گردد. اینجاست که چپِ فرمایشی، عملاً به هم‌پیمان استبداد بدل می‌شود؛ نه از سر اجبار، بلکه به حکم یک انتخاب فکری و سیاسی .

رسانه و بازتولید فریب

در این میان، نقش رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی فارسی را نمی‌توان نادیده گرفت. دعوت از چهره‌ای که کارنامه‌اش مملو از توجیه قدرت است و نشاندن او در جایگاه «تحلیل‌گر بی‌طرف»، چیزی جز عادی‌سازی روایت سرکوب نیست. وقتی کسی که گلوله را انکار می‌کند، تریبون معتبر می‌گیرد، مرز میان حقیقت و وقاحت مخدوش می‌شود. رسانه‌ای که چنین نقشی ایفا می‌کند، دیگر صرفاً ناقل نظر نیست؛ بخشی از چرخه‌ی مشروعیت‌بخشی به خشونت دولتی است .

نگهدار از «پرهیز از خشونت» سخن می‌گوید، اما خشونت واقعی—خشونت سازمان‌یافته‌ی دولت علیه مردم—را یا نمی‌بیند یا عامدانه بی‌اهمیت جلوه می‌دهد. در این روایت، لوله‌ی تفنگ همیشه به سمت مردم است و پشتش به حاکمیت .

فاشیسم زیر لحاف چپ

آنچه امروز با آن مواجه‌ایم، صرفاً افول یک فرد یا یک نسل نیست؛ ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را فاشیسم زیر لحاف چپ نامید: استفاده از زبان عدالت، عقلانیت و تحلیل برای توجیه حذف، سرکوب و کشتار. فرخ نگهدار و هم‌فکرانش نه ادامه‌دهندگان سنت رهایی‌بخش چپ، بلکه تئوریسین‌های جنایت‌شویی هستند؛ کسانی که می‌کوشند خون را به عدد، گلوله را به شایعه و قتل را به «ازدحام» تقلیل دهند .

باید بی‌پرده گفت :

کسی که در لحظه‌ی اصابت گلوله به سینه‌ی معترض، از «زیر دست‌وپا ماندن» سخن می‌گوید، اگر ماشه را نکشیده باشد، روایتِ پس از شلیک را نوشته است. و این، شراکت در جنایت است .

تاریخ از خون نمی‌گذرد. خون جان‌باختگان دی ۱۴۰۴، نه‌فقط دامان آمران و عاملان، بلکه گریبان تمام کسانی را خواهد گرفت که گمان می‌کنند می‌توان با چند «تحلیل فرمایشی»، حافظه‌ی تاریخی یک ملت را تطهیر کرد. حقیقت دیر می‌آید، اما همیشه می‌ماند .

ژانویه ۲۰۲۶ 


Source URL: https://www.bepish.org/node/13260